شايد براي بسياري از رصدگران رويدادهاي فرهنگي و سياسي، اين پرسش بارها طرح شده باشد كه علل اين همه تجليل و تكريم از جلالآلاحمد و گاه از برادر او، چيست؟ مگر جلال چه كرده است كه نسبت به همگنان خود، بايد اين همه مورد اكرام و تبليغ قرار گيرد؟ نامش بر يكي از شاخصترين بزرگراهها قرار ميگيرد، جايزه ادبي 100 سكهاي براي بزرگداشت او در نظر گرفته ميشود و هر ساله در سالروز آغاز حيات و مماتش، محافل و سمينارهاي تكريم برايش منعقد ميشود؟ اين چراها وقتي جديتر و پررنگتر مطرح ميشود كه برخي متوليان فرهنگ در كشور ما، به لحاظ ضعف علمي و فكري، اينگونه يادمانها را به گونهاي بيمايه و سخيف برگزار ميكنند و سخنرانيهاي آنها در افتتاحيه و اختتاميه برخي از اين همايشها، نشان ميدهد كه حتي دو، سه كتاب از آلاحمد را نيز نخواندهاند! من در آغاز اين همايش كه باز با نيت تكريم از آلاحمد برگزار شده و در ظاهر و اسم با آنگونه محافل شباهت دارد، مايلم از ديد خود، به اين پرسش پاسخي اجمالي داده باشم.
به نظر بنده كه در طول دو دهه اخير هم با آثار جلال آشنا بودهام و هم با نزديكان او از قبيل برادر و همسرش مانوس، راز اين آوازه كه دولتمردان را در نكوداشت جلال، در همراهي با مردم به طمع مياندازد، چند چيز است كه «ارتباط مناسب و وثيق آلاحمد با بدنه اجتماعي»يكي از مهمترين آنهاست. جلال يكي از موفقترين روشنفكران در ايجاد ارتباط با بدنه جامعه بوده، چيزي كه او را از بسياري از همگنانش پيش انداخته است. ابتداييترين و در عين حال روشنترين شاهد آن هم اين است: با اينكه بيش از نيم قرن از مرگ او سپري شده، شاهد هستيم چند ناشر مهم خصوصي، تنها با فروش آثار آلاحمد سرپا هستند و به حيات خود ادامه ميدهند. ناشر خصوصي بيش از آنكه عاشق چشم و ابروي جلال يا هر نويسنده ديگري باشد، دنبال سود و زيان خود است، اگر اين كار براي او منفعتي نداشته باشد، چرا بايد به چنين كاري دست بزند؟ شما كافي است سري به نمايشگاههاي كتاب بزنيد ـ به كتابفروشيهاي مقابل دانشگاه ارجاعتان نميدهم، چون آنها هنوز از سر كينهورزي آثار آلاحمد را در ويترين خود نميگذارند! ـ به روشني ميبينيد كه ناشران متعددي با طراحي جلدهاي متحدالشكل، آثار جلال را چاپ و عرضه كردهاند. روشنفكري كه پس از گذشت نيم قرن از مرگش، هنوز هم با بدنه اجتماعي چنين ارتباطي دارد، يك پديده در خور مطالعه است. واقعاً بايد ديد كه علت اين اقبال عجيب و نادر چيست؟ آن هم نه از طريق برگزاري برخي همايشهاي سطحي كه تنها در قشر و پوسته ماجرا متوقف شدهاند، بلكه با بررسيهاي جامعهشناختي راز اين ارتباط را دريافت. اهميت اين اقبال اجتماعي با ديدن دو نكته ديگر، بيشتر نمايان ميشود. اولاً: بر بسياري از آثار آل احمد، غبار زمان نشسته و حتي آنها را منسوخ كرده است، از جمله «تكنگاشتهها» و به اصطلاح فرنگيها مونوگرافيهاي او درباره مناطقي كه ديگر بافت و فرهنگ نيم قرن پيش را ندارند و از اين روي، خاصيت گزارشي خود را از دست دادهاند! مگر بخواهيم تنها به آنها، به عنوان يك سري نوشتههاي تاريخي نگاه كنيم. امروزه نه «اورازان»، نه «جزيره خارك» و نه «تاتنشينهاي بوئين زهرا» وضعيت 60، 70 سال پيش خود را دارند. با اين همه صداقت، مردمدوستي و عشقي كه نسبت به اين ديار و اهالي آن در اين آثار موج ميزند، موجب شده است اين آثار همچنان مخاطب داشته باشند.
نكته دوم كه به عقيده من از نكته اول مهمتر مينمايد اين است كه: كار بخش عمدهاي از روشنفكران در چند دهه اخير، تخطئه آلاحمد بوده و ستيز با او، تبديل به يك ژست و از «مناسك قطعي ورود به عرصه روشنفكري» شده است! گويا هر كسي كه تمايل دارد روشنفكر قلمداد شود، لاجرم بايد در اين عرصه هم خودي نشان بدهد! و با سرمايه «نخواندن آثار او» چند نظر كارشناسي و عميق در اينباره ابراز كند! البته بنده براين باورم كه خود اين مخالفتهاي عصبي و بيمنطق، اقبال اجتماعي به آلاحمد را افزايش داده است. قطعاً هستند عدهاي از جوانان كه از خود ميپرسند، لابد در پس اين غوغا، عظمتي نهفته است و طبعاً به مطالعه درباره آوردههاي او ترغيب ميشوند.
با تمام اينها، اين انديشمند با گذشت پنج دهه از مرگ پر رمز و رازش، همچنان مورد اقبال جامعه است، البته برخي خواص و روشنفكران همواره با آلاحمد زاويه داشتهاند، چه در زمان حيات و چه در زمان مماتش، اما او همچنان با بدنه اجتماعي پيوند عجيبي دارد، تا جايي كه ميتوان از او به عنوان «پديده» و اتفاق جريان روشنفكري ايران نام برد.
*ملخص شده و ويراسته سخنراني در دومين همايش «جلال و شمس» روشنفكران متفاوت