کد خبر: 694662
تاریخ انتشار: ۰۹ دی ۱۳۹۳ - ۰۹:۵۰
آزاده محمدرضا البرزي در گفت‌وگو با «جوان» از حضور در بزرگ‌ترين عمليات دفاع مقدس مي‌گويد
در روزهايي كه عمليات كربلاي4 انجام شده و در آستانه انجام عمليات كربلاي5 قرار داريم به سراغ يكي از رزمندگاني رفتيم كه در عمليات كربلاي5 به اسارت نيروهاي بعثي درآمده است.
آرمان شريف

محمدرضا البرزي در سال 65 و در مرحله سوم عمليات كربلاي 5 اسير شد و پس از گذراندن چهار سال اسارت در سال 69 به ميهن اسلامي بازگشت. البرزي كه پيش از اسارت در عمليات‌هاي والفجر8، كربلاي 2 و چند عمليات ايذايي در كردستان و فكه حضور داشته برايمان از لحظه اسارتش و اتفاقاتي كه بر او و ديگر آزادگان در عراق گذشته، مي‌گويد.

از چه زماني به جبهه‌ها رفتيد و در مناطق عملياتي حضور پيدا كرديد؟

من سال 62 تصميم گرفتم به جبهه بروم و پس از گذراندن دوره‌هاي آموزشي به كردستان اعزام شدم. پس از مدتي حضور در جبهه‌ها‌، در عمليات كربلاي5 شركت كردم و در تاريخ دوم بهمن‌ماه سال 1365 در مرحله سوم عمليات كربلاي5 پس از چهار روز محاصره و جنگ تن ‌به تن اسير شدم. در مرحله اول كربلاي5 مجروح شدم. بعد با همان جراحتي كه داشتم در مرحله سوم عمليات شركت كردم كه در سمت راست جزيره شلحه در نخلستان بصره در گردان المهدي چهار روز در محاصره قرار گرفتيم. سه روز با عراقي‌ها جنگ تن به تن انجام داديم و از گردان ما كه سر جمع حدود 22 نفر مانده بودند در دو مرحله به اسارت درآمديم.

عمليات كربلاي 5 عمليات بزرگ و مهمي در تاريخ دفاع مقدس است. نحوه چينش نيروهاي دشمن و عملكرد ما در اين عمليات چگونه بود؟

عمليات كربلاي 5 از جهاتي با ديگر عمليات‌ها متفاوت بود. قبل از آن عمليات كربلاي 4 انجام شد ولي چون اين عمليات از قبل لو رفت لشكر10 سيدالشهدا عقب‌نشيني كرد. با فاصله كمي بعد از كربلاي‌4 عمليات كربلاي5 را انجام داديم كه از لحاظ منطقه و موقعيت جغرافيايي تفاوت عمده‌اي با ساير عمليات‌ها داشت. كربلاي5 موفقيت‌هاي زيادي داشت و از ديد فرماندهان عملياتي حياتي براي كشور بود و خيلي از صاحب‌نظران فكر مي‌كردند شايد آخرين عمليات جمهوري اسلامي باشد. نوع شركت فرماندهان و نگاهي كه به اين عمليات داشتند متفاوت‌تر از عمليات‌هاي ديگر بود. خيلي از دوستان فكرشان اين بود كه نكند اين عمليات، عمليات آخر باشد و ستادي‌ها و فرماندهان جنگ خودشان هم از نزديك در منطقه حضور داشتند. در ساير عمليات‌ها هم آنها حضور داشتند ولي در كربلاي 5 اين حضور خيلي مشهود و پررنگ بود. عمليات گسترده‌اي بود كه منجر به آزادسازي مناطق مختلفي مثل نهر جاسم، قسمتي از جزيره ماهي، ام‌الرصاص و شرحه شد. هدف نهايي عمليات تصرف بصره بود و پيشروي‌هاي خوبي هم صورت گرفت. گردان ما، گردان المهدي از لشكر10 سيدالشهدا بود كه در محاصره قرار گرفت. پيشروي كرديم و گردان بعدي نتوانست به موقع برسد. از آن طرف هم لشكر بدر قرار بود قسمتي از فضاي عمليات را به دست بياورد. به تناسب پيشروي گردان ما و لشكر10، سپاه بدر نتوانست در موقعيتي به هم دست بدهند و عراقي‌ها ما را قيچي كردند.

عراقي‌ها در كربلاي 5 ضربات سنگيني از ما خورده بودند. وقتي در جريان اين عمليات اسير شديد برخوردشان چگونه بود؟

به دليل شرايط خاص و حساس عمليات، وقتي به اسارت عراقي‌ها درآمديم آنها خيلي تلاش داشتند تا از جزئيات نيروها و طرح عملياتي آگاه شوند. البته ما يك درصد هم فكر اسارت را نمي‌كرديم. ما وقتي وارد عمليات شديم پس از چند روز محاصره، مي‌گفتيم در نهايت شهيد خواهيم ‌شد. اصلاً برايمان قابل تصور نبود كه به چنگ عراقي‌ها بيفتيم. نهايت مقاومت و مبارزه را با عراقي‌ها داشتيم و آنها در اين چند روز حسابي حساس شده بودند كه اينها چه كساني هستند كه ما نمي‌توانيم بر آنها فائق شويم. ضمن اينكه گردان‌هاي مختلفي مثل حضرت زينب، مسلم و حضرت علي‌اكبر هم براي شكستن محاصره عمل كردند ولي نتوانستند دژ عراقي‌ها را بشكنند و ما را از محاصره دربياورند. تمام اين حركات عراقي‌ها را حسابي حساس كرده بود. خاطرم هست وقتي صبح اسير شديم اينها فكر مي‌كردند كه ما نيروهاي خاص يا فرمانده هستيم. چند نفر از ما را پيش ماهر عبدالرشيد فرمانده سپاه هفتم بردند و او شخصاً از ما بازجويي مي‌كرد. موضوع تا اين حد برايشان حساس بود. بعد از كربلاي4 فكر نمي‌كردند ايران بتواند به زودي خودش را بازسازي كند و زمان مي‌برد تا مقدمات يك عمليات ديگر را بچيند.

لحظات اوليه اسارت چگونه گذشت؟

در مقر بچه‌ها را خيلي اذيت كردند. چشم‌هايمان را بستند و به خيال خودشان مي‌خواستند ما را شكنجه روحي، رواني كنند. تصميم داشتند اعداممان را شبيه‌سازي كنند. با چشم‌هاي بسته ما را بيخ ديوار بردند. ما هم فكر مي‌كرديم الان تيرباران خواهند كرد و شهيد مي‌شويم.

آن لحظه چه احساسي بر شما حاكم بود؟

رزمندگاني كه در جنگ حضور داشتند نقطه آرماني‌شان شهادت بود. به هيچ‌وجه ترسي از مرگ وجود نداشت. هيچ ترسي از اين كار عراقي‌ها نداشتيم. در مقر زمان مي‌گذشت و صداي رگبار مي‌آمد و خودشان صداي داد و فرياد درمي‌آوردند تا ما احساس كنيم نفر كنار دستي‌مان الان تير خورد. بچه‌ها را خيلي اذيت كردند و بعد از آن مورد ضرب‌وشتم قرار دادند. هدفشان اين بود كه از بچه‌ها اطلاعات بگيرند و به نوعي با اطلاعاتي كه مي‌گيرند شكست را جبران نمايند كه آرزويش را به گور بردند.

بعد از مقر به كجا برده شديد؟

شب ما را به استخبارات بصره بردند. آنجا بچه‌ها در اتاقي 10، 12 متري بودند كه نوبتي بيرون مي‌بردنشان و كتكشان مي‌زدند. براي گرفتن اطلاعات خيلي به بچه‌ها فشار مي‌آوردند كه سودي هم نبردند. بعد از آن هفت روز در استخبارات بغداد بوديم. در بازجويي‌هاي انفرادي به قصد كشت به سر و صورت بچه‌ها مي‌زدند. بعد به زندان‌الرشيد رفتيم و 25 روز آنجا بوديم. شرايطي هم كه آنجا داشتيم قابل وصف نيست. چندين نفر از شدت تشنگي و جراحت شهيد شدند. بچه‌هاي مجروح بدون هيچ‌گونه بهداشت و امكانات در اردوگاه بودند. خودم شاهد بودم زخم‌هايشان عفونت كرده و كرم از جاي زخم‌ها بيرون مي‌آمد.

نوع فعاليت‌هايتان در دوران اسارت و گذران زندگي‌شما و ديگر رزمندگان چگونه بود؟

ما را به اردوگاه 11 تكريت بردند كه اولين اردوگاه اسيران مفقود است و صليب‌سرخ هيچ نشاني از آنها نداشت. عراقي‌ها از جهت اينكه كسي آماري از اين اسيران نداشت در برخورد و شكنجه هيچ حد و حصري براي خودشان قائل نبودند. بعضاً اردوگاه‌هايي كه صليب‌سرخ ديده بود محدوديت‌هايي در رفتار و اعمال عراقي‌ها بود. اما اينجا همين حداقل‌ها هم وجود نداشت. سه، چهار ماه اول بچه‌ها پابرهنه بودند و لباس درستي براي پوشيدن نداشتند. در سرماي زمستان تكريت حدود چند ماه رنگ حمام را نمي‌ديدند و بعد اين مدت استحمامشان در حد زير دوش رفتن بود. در طول روز ما را دو ساعت بيرون مي‌آوردند. بچه‌هاي اردوگاه 11 خيلي متفاوت‌تر از بچه‌هاي ديگر بودند. البته تمام آزادگان اسارت را هم يك نوع جبهه مي‌دانستند و فكر مي‌كردند فقط شكل جنگ عوض شده است. در اسارت هم با عراقي‌ها مي‌جنگيدند و مبارزه مي‌كردند. گاهي مبارزه جنبه فرهنگي مي‌گرفت و گاهي جنبه تخريبي داشت. در اردوگاه 11 تنها دو روز بيرون مي‌آمديم و ديگر در داخل آسايشگاه بوديم. مبناي فعاليت آزادگان در اسارت كارهاي ديني و اخلاقي بود. اينكه به بچه‌هاي اسير، آزاده گفتند واقعاً همين طور است. چون در اسارت هم حاضر نشدند كرامت و شرافت انساني‌شان را از دست بدهند و يك قدم نسبت به آرمانشان عقب‌نشيني كنند.

وقتي خبر ارتحال امام(ره) به اردوگاه‌ها رسيد واكنش عراقي‌ها و آزادگان چه بود؟

عراقي‌ها ترسيده بودند و احساس مي‌كردند كه ما از فرط ناراحتي دست به كارهايي بزنيم كه قابل كنترل نباشد. براي ما شنيدن اين خبر خيلي سنگين بود و قابل هضم نبود. چند روز اول سكوت مطلق و گريه بود. آنجا به نشانه عزاي عمومي چون لباس سياه نداشتيم لباس‌هاي تيره‌اي كه بهمان داده بودند را همه پوشيده بوديم و مراسم عزاداري و سينه‌زني برگزار مي‌كردند. مراسم‌هايي كه پس از برگزاري‌‌شان تنبيهات شديدي درنظر گرفته مي‌شد. چيزي كه بچه‌ها را اذيت مي‌كرد شكنجه‌هاي جسمي نبود بلكه شكنجه‌هاي روحي و رواني بود. نمايندگان صليب‌سرخ اردوگاه11 را مخوف‌ترين اردوگاه معرفي كرده بودند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار