او از سال 1298شمسي تا پايان حيات، در عرصه فرهنگ و سياست ايران نقشآفرين بود كه تفصيل كارنامه سياسي وي، در منابع تاريخي آمده است. آنچه پيش رو داريد بخشهايي از منقولات وي از تاريخ معاصر ايران است كه در پارهاي محافل از زبان او شنيده و ثبت شده است. اميد آنكه مقبول افتد.
رضا خان، پسرش و «آيتالله شيخ حسين لنكراني»
رضاخان براي مراسم عقد ازدواج خود با تاجالملوك مادر شمس، محمدرضا، اشرف و عليرضا از پدر شيخ حسين لنكراني كه محضردار بود دعوت ميكند كه مراسم عقد را برگزار كند. از اين جهت از همان ابتداي كار كه خانه او در دروازه قزوين بوده است روابطي با شيخ حسين و پدر او داشت. اين رابطه موجب ميشود كه با همه رفت و آمدهايي كه شيخ حسين با مرحوم مدرس داشت، به گفته خود شيخ، رضاشاه او را دشمن دانا خطاب ميكرد و هيچگاه هم براي او مشكلي فراهم نكرد. معذلك اولين تظاهراتي كه به صورت جمعي عليه رضاشاه پس از سقوط او صورت ميگيرد، ميتينگي است كه شيخ حسين در سنگلج آن روزگار ـ محلي كه امروز پارك شهر است ـ برگزار ميكند. در مخالفت با قرارداد وثوقالدوله، شيخ حسين از طريق مورخالدوله اعلاميههاي مرحوم مدرس را به سفارتخانههاي امريكا و فرانسه در تهران ميبرد. در اوايل سلطنت محمدرضاشاه دو نفر بيشتر از ديگران مورد مشورت او قرار ميگرفتند: شيخ حسين لنكراني و مورخالدوله سپهر. تصور مورخالدوله اين بود كه اين معرفي را رضاشاه به وليعهد خود كرده بود، تا آنجا كه گاهي شاه با قرار و بدون قرار قبلي به منزل اين دو رفت و آمد ميكرد.
سر ماخوردگي مصلحتي اعليحضرت!
براي افتتاح نشست دوم مجلس دوره چهاردهم كه مصادف با روي كار آمدن دولت ساعد مراغهاي صورت ميگرفت دعوتنامههايي توزيع ميشود و روز و ساعت افتتاح مجلس تعيين ميشود. سفراي انگليس و روس به شاه اطلاع ميدهند كه اگر در روزي كه معين است مجلس بازگشايي شود، آنها در مراسم شركت نخواهند كرد و بايد اين افتتاح با چند روز تأخير انجام شود. شاه كه علاقهمند بود مراسم افتتاح در حضور كور ديپلماتيك صورت بگيرد، سخت ناراحت ميشود و اين در شرايطي است كه ساعد از موضوع اطلاعي ندارد و عوامل دولت مشغول تدارك برگزاري افتتاح مجلس هستند. شاه قضيه را با مورخالدوله در ميان ميگذارد و از او استمداد ميطلبد تا راهي براي جلوگيري از افتتاح مجلس در روز تعيينشده پيدا كند. او هم متعهد ميشود كار را سامان بدهد و ساعد را متقاعد سازد افتتاح به روز ديگري موكول شود. مورخالدوله ميگفت به منزل ساعد رفتم و پس از احوالپرسي معمولي به ساعد گفتم: «مگر چه كاري كردهايد كه شاه تا اين حد از دست شما ناراحت و عصباني است كه ميگفت ساعد بايد بداند فردا كه از نخستوزيري معزول شد، بايد پشت گوشش را ببيند كه اجازه بدهم كاري به او رجوع شود، حتي اگر حاضر شود خود را قرباني هم بكند. او بايد بداند حتي پست درجه سومي هم در يك سفارتخانه به او ارجاع نخواهد شد.» ساعد كه از شنيدن اين مطالب به هيجان آمده بود، پرسيد: «مگر چه اتفاقي افتاده است يا اينكه مگر كاري برخلاف نزاكت كردهام كه شاه در اين حد ناراحت شده است. شما بگوييد موضوع چيست؟ چه كساني تفتين كردهاند؟!» گفتم: «مگر نه اين است كه شاه بايد مجلس را افتتاح كند، حالا كه ايشان ميگويد اين مراسم به چند روز ديگر موكول شود تا حال مزاجياش براي شركت در مراسم افتتاح آماده باشد، چرا اصرار داريد كه نه؟» ساعد گفت: «گناه من چيست؟ كارتهاي دعوت پخش شده است. چطور ميشود به روز ديگري موكول كنيم؟» گفتم: «اتفاقاً خيلي ساده و آسان است همين امشب يا فردا دولت اطلاعيهاي صادر ميكند به اين مضمون كه: «چون اعليحضرت همايوني به علت سرماخوردگي به تجويز پزشك معالج احتياج به چند روز استراحت دارند، آماده براي شركت در مراسم افتتاح مجلس در روز فلان نيستند، اين مراسم به اين مناسبت به روز بهمان موكول ميشود. از مدعوين محترم دعوت شده درخواست ميشود در فلان روز براي شركت در اين مراسم تشريففرما شوند!» ساعد لحظاتي به فكر فرورفت و بعد گفت: «اشكالي ندارد. همين كار را ميكنيم» و بعد هم دستور اجراي آن را صادر كرد. فرداي آن روز كه شرفياب بودم، به عرض رساندم توجه فرموديد نظر اعليحضرت انجام شد. شاه پرسيد: «چطور قبول كرد؟» موضوع را به شكلي كه مطرح كرده بودم بازگو كردم. شاه چنان شادمان شده بود كه قاهقاه ميخنديد، به شكلي كه نزديك بود از روي مبلي كه نشسته بود سرنگون شود. از مورخالدوله سؤال كردم: «چرا سفرا ميخواستند آن روز تغيير كند؟» او گفت: «در آن ايام شرايطي بر مملكت حاكم بود كه اين دو سفير با يكديگر نجواهايي خصوصي داشتند علني هم نميكردند، ولي هدف نهايي آنها اين بود كه بهوسيله شاه قادر هستند هر عملي را كه طالب باشند انجام دهند و تصميماتي را كه بدون اطلاع آنها گرفته ميشود خنثي كنند.»
قوامالسلطنه بياعتنا به شاه
مورخالدوله ميگفت بهطور كلي قوامالسلطنه نسبت به محمدرضاشاه احترامي قائل نبود و هميشه سعي ميكرد خودش را شخص اول معرفي كند. در اكثر مراسم رسمي، در حالي كه بايد رئيس دولت و وزرا قبل از شاه در محل حضور داشته باشند قوامالسلطنه تعمد داشت بعد از او حاضر شود، از جمله در مراسمي كه در بانك ملي برگزار ميشد، قوامالسلطنه هنگامي وارد شد كه شاه آماده شده بود تا نوار سهرنگي را پاره كند، از اطرافيان يكي دو بار سراغ نخستوزير را گرفت. اين پاسخ داده ميشد تشريف نياوردهاند! تا اينكه قوام وارد شد، ولي بهجاي آنكه خود را به شاه برساند و اداي احترام كند، با ديگران مشغول دست دادن و احوالپرسي شد. شاه كه از اين عمل قوام عصباني شده بود، با اشاره به رئيس تشريفات گفت: «بگوييد منتظر جناب اشرف هستم!» كه قوام از فاصله دور گفت: «از راه آمدهام خسته هستم. اجازه بدهيد خدمت خواهم رسيد.» با اين وصف در تمام مدت تشريفات سعي ميكرد از شاه فاصله بگيرد و گاهي جلوتر از او قدم بردارد!
تأثير يك كاريكاتور بر رابطه رضاخان و تيمورتاش
مورخالدوله ميگفت مرحوم مدرس با شيخ حسين لنكراني روابط خاصي داشت و او هم از تيمور دل خوشي نداشت، چون رفتارش را پسنديده نميديد. من و شيخ هم از تيمور دل خوشي نداشتيم. به اين مناسبت ما نه به خاطر رضاشاه بلكه براي خنثي كردن برنامههاي تيمورتاش اقداماتي انجام ميداديم و اين در روزهايي بود كه تيمورتاش از سفر اروپا به تهران برگشته بود. اين فكر به اين صورت جامه عمل پوشيد كه از طريق دوستي هنرمند كاريكاتوري به اين شكل تهيه كرديم: تصوير رضاشاه سوار بر الاغي كشيده بود در حالي كه تيمورتاش هم بر آن الاغ سوار بود و تاج شاهي بر سر تيمورتاش و دستهايش، گوشها و چشمهاي رضاشاه را گرفته و به اين ترتيب الاغ در حال حركت بود. اين تصوير را براي دوستي در فرانسه با مسافر فرستاديم. در پاريس دوست ما يك نسخه از كاريكاتور را به صورت چاپ باسمهاي روي يك كارت پستال نصب ميكند و سپس بهوسيله پست براي فرجالله بهرامي دبير اعظم ـ كه خود او معرف تيمورتاش به رضاشاه براي وزارت دربار بود- ارسال ميكند. گفتني است در آن روزها بهرامي دل خوشي از تيمور نداشت. بهرامي كه كارت پستال را ميبيند وحشتزده ميشود، چون فكر ميكند ممكن است به طريق ديگري نسخهاي از اين كارت پستال به دست شاه برسد. به اين مناسبت خود او كارت پستال را در كارتن كارهاي روزانه شاه ميگذارد. بديهي است كسي نميداند شاه بعد از ديدن آن كارت پستال چه حالي پيدا ميكند، چون بهرامي هم تا حيات داشت هيچگاه برملا نكرد شاه پس از ديدن آن كارت پستال چه عكسالعملي از خود نشان داده است. مورخالدوله ميگفت تير ما به اين ترتيب كارگر افتاد و از روزي كه رضاشاه آن كارت پستال را مشاهده كرد، نقشه نابودي تيمور را در سر ميپروراند و بعد هم ديديم عاقبت به چه ترتيب او را از ميدان به در و بعد هم نابود كرد.
نوشتار اميركبير بر ديوارحمام فين كاشان
مورخالدوله نقل ميكرد: در روزگاري كه به دستور قوامالسلطنه در كاشان تبعيد بودم، فرصتي بود تا بتوانم در باره روزهايي كه ميرزا تقيخان اميركبير در باغ فين به سر ميبرد اطلاعاتي كسب كنم. به اين مناسبت از افراد معمري كه در محل بودند، در اين باره پرس و جو ميكردم. تا اينكه بالاخره پيرمرد نابينايي را به من معرفي كردند كه در آن روزگار در حمام فين كارگر بود. به ديدار آن مرد رفتم و از او خواستم اگر خاطرهاي از امير دارد برايم نقل كند. مرد نابينا گفت در آن ايام نوجوان بودم. وظيفهام در حمام فين اين بود كه براي حضرت امير در مواقعي كه سر و صورت خود را با صابون شستشو ميكردند با دولچه آب بر سر ايشان بريزم. در يكي از روزها كه تنها بوديم از من سؤال كرد، آيا سواد نوشتن دارم كه پاسخ دادم: «خير!» روز ديگري فرمودند: «آشنايي داري كه خط بنويسد؟» عرض كردم: «بله! ميرزا جواد وردست اوسا خط دارد.» فرمودند: «روز ديگري كه به حمام ميآيم به او بگو با خودش دو عدد زغال بياورد. كاري با او دارم، ولي تأكيد كنيد به كسي حرفي نزند.» بعد رفتم و به ميرزا گفتم: «او سؤال ميكرد امير زغال را براي چه ميخواهد؟ گفتم مطلبي به من نگفت.» بالاخره روز موعود رسيد و ميرزا جواد با دو عدد زغال خدمت امير در حمام رسيد. امير فرمودند: «ميرزا! من چند جمله مطلب ميگويم تو با خط خودت روي ديوار حمام بنويس و بعد از روي آن در فرصت ديگر مطلب را روي كاغذ بنويس و نزد خودت باشد. زماني كه از كاشان رفتم، چه مرده و چه زنده اگر توانستي چند نسخه از اين مطلب را به كساني كه ميشناسي بده، شايد دست به دست به عدهاي برسد.» تا آنجا كه خاطرم مانده است، چون روزها موضوع را با ميرزاجواد تكرار ميكرديم كه از يادمان نرود و روز بعد هم مطلب را از روي ديوار شستم كه اثري از آن باقي نماند. آن مطلب اين بود: «ما و ژاپن با يكديگر قدم در راه پيشرفت و تمدن گذاشتيم. آنها موفق شدند، چون شخص اول مملكت خواستار پيشرفت و ترقي ملت بود. در حالي كه من در مملكت شخص دوم بودم و از اشخاصي كه در درجات دوم و سوم قرار دارند، اگر شخص اول نخواهد كاري برنخواهد آمد. مردم بايد آگاه شوند تا رمز پيشرفت ژاپن و علت عقبماندگي خود را بدانند.» بديهي است مرد نابينا گفت: «شايد در بيان مطلب آنطور كه آن روز امير ديكته كرد در ذهنم بعد از سالها باقي نمانده باشد، ولي بنا به سفارشهاي امير، ميرزاجواد به من خواندن و نوشتن ياد داد و من هم بعد از كشته شدن امير با ميرزاجواد همكاري ميكردم و نسخههاي متعددي از مطلب امير را مينوشتم و به دست اين و آن ميدادم، ولي زمانه رفتار ديگري با من كرد. به بيماري آبله گرفتار شدم و بهطوري كه ميبينيد از ديدن محروم شدم.» بعد از من پرسيد: «شما چه كسي هستيد؟» خود را معرفي كردم و گفتم: «فعلاً من هم در كاشان تبعيدي هستم تا خدا چه بخواهد و آينده چه حكم كند.»
مورخالدوله و اعلاميه قوام درتير ماه 32
از نكات تاريك و روشن وقايع سياسي ايران مسئله اعلاميه معروف قوامالسلطنه در واقعه تير ماه 1332 است كه عدهاي در آثار خود آن اعلاميه را نوشته مورخالدوله ميدانند، در حالي كه واقعيت ندارد. مورخالدوله با توجه به سوابق دوستي خود با قوامالسلطنه در روزهايي كه مجلس در سال 32 به قوام رأي تمايل داد، به ديدار او ميرود. از قرار گفته مورخالدوله آن روز قوام اعلاميه دولت خود را بدون اطلاع دستياران آشكار تنظيم كرد. حضور مورخالدوله باعث ميشود قوام از فرصت حضور دوست قديمي و سياستمدار خود استفاده كند و اعلاميهاي را كه نوشته است براي او بخواند و نظرخواهي كند. مورخالدوله ميگويد پس از اطلاع از مفاد اعلاميه از روي صفا و دوستي به قوامالسلطنه گفتم حضرت اشرف، انتشار اين اعلاميه در شرايط كنوني با وضعي كه داريد به مصلحت نيست، بهتر است در آن تجديدنظر بفرماييد، ولي قوام مصراً پاسخ ميدهد در اين شرايط بايد اين اعلاميه منتشر شود. در غير اين صورت موفق نخواهيم شد. مورخالدوله يك بار ديگر نظر قبلي خود را تكرار ميكند. مغذلك قوام در نظر خود ثابت قدم باقي ميماند. اندكي بعد از اين گفتوگوها قوام از مورخالدوله سؤال ميكند، آيا ميشود براي تلطيف يك بيت شعر چاشني اعلاميه كنيم و از او ميخواهد اگر موضوعي را در خاطر دارد بيان كند. سپهر ميگفت فكري كردم و اين ابيات را كه از منوچهري دامغاني در خاطر داشتم براي او خواندم:
باز دگر باره مهر ماه در آمد
جشن فريدون آبتين به در آمد
عمر خوش دختران رز به سر آمد
كشتنيان را سياستي دگر آمد...
و اضافه كردم عمر خوش بيت بسيار مناسبي است و قوامالسلطنه هم ابيات را يادداشت كرد. آن روز بعد از گفتوگوهاي خصوصي ديگر قوام را ترك كردم و ظهر آن روز در منزل دوستي مهمان بودم. هنگامي كه اعلام شد اعلاميه دولت از راديو پخش خواهد شد، گوش به زنگ شدم كه يكباره با صداي گيرا و جنگجويانه گوينده خوب راديو رضا سجادي شنيدم، كشتيبان را سياستي دگر آمد. مورخالدوله هميشه ميگفت قوامالسلطنه مردي دست به قلم بود، با اينكه ملكالشعراي بهار با او همكاري داشت، هيچگاه از او نخواست متني برايش تهيه كند. ملك هم اعتقاد راسخ داشت كه قوام مردي است اديب و خوشنويس، فَري بر قوت سحر بيانش ـ پس چنين مردي با اين خصوصيات آن هم در آن اوضاع و احوال احتياج نداشت ديگري برايش اعلاميه بنويسد و اگر ديگران سخني در اين باب گفتهاند هدفشان اين بوده است كه خود را معرفي كنند.
حسين فردوست و پروندهسازي عليه رجال خوشنام
مورخالدوله با سپهبد يزدانپناه بسيار نزديك بود. هنگامي كه يزدانپناه از رياست بازرسي شاهنشاهي كنار رفت و پس از چندي فردوست جانشين وي شد، در گفتوگوهاي خود با سپهر ميگفت رفاقت فردوست با شاه بيشتر به مناسبت روابط خصوصي آنهاست. يزدانپناه گفته بود اعتقاد راسخ دارم فردوست مرد قابل اعتمادي نيست و برخلاف تصور شاه كه او را يكي از صميميترين دوستانش ميداند، او در همه اوقات سعي كرده است با گزارشهايي كه عليه افراد خوشنام و باسابقه تهيه ميكند، آنها را از شاه دور كند. تا آنجا كه توانسته است افرادي چون سيد ضياءالدين طباطبايي را كه هفتهاي يك بار با شاه ملاقات ميكرد، چنان جلوه دهد كه تماس او با شاه در نظر خارجيها خوشايند نيست. يزدانپناه گفته بود روزي شاه گزارشي را كه فردوست عليه من تهيه كرده بود به دستم داد. موقعي كه به شاه عرض كردم غرضورزي شده است، گفت پس بگوييد آنچه در مورد سرتيپ صفاري هم ميگويد دروغ است!
مورخالدوله ميگفت: از جمله اولين افرادي كه فردوست پاي آنها را از دربار كوتاه كرد من بودم و شيخ حسين لنكراني در حالي كه قوامالسلطنه به علت فتنههاي مظفر فيروز خيال ميكرد اين من هستم كه ميانه او را با شاه تيره و تار ساختهام.
هويدا، نخستوزيري در قامت منشي شاه!
مورخالدوله با اكثر رجال دوران پهلوي رفت و آمد داشت و غالباً هم مورد مشورت آنها قرار ميگرفت. در دوران صدارت اميرعباس هويدا، مورخالدوله از جمله افرادي بود كه به صورت مرتب با هويدا ديدار ميكرد. او معتقد بود هويدا سه دوره متمايز را در طول نخستوزيري طي كرده است. در سالهاي اوليه نخستوزيري به علت عدم آشنايي با سياستهاي روز در مقابل شاه هميشه حالت ترس و وحشت داشت. به همين دليل از سايه خودش هم ميترسيد. در دوره دوم سعي ميكرد كمتر در جريان وقايع قرار داشته باشد و وقتگذراني كند تا ديگري جانشين وي شود. ولي در دوره پاياني حالت منشي شاه را پيدا كرده بود و تنها و تنها امريهها را اجرا ميكرد و ديگر از خود شخصيتي نشان نميداد. تا آنجا كه كوچكترين ارادهاي حتي در عزل و نصب همكاران خود نداشت. نوكري بود در كسوت صدراعظم!