کد خبر: 684552
تاریخ انتشار: ۱۴ آبان ۱۳۹۳ - ۱۵:۱۵
مردم‌سالاري ديني در سنت شيعه(4)
در سه شماره گذشته از صفحه انديشه به بررسي وجوهي از سيره نبوي و علوي درباره جايگاه مردم و بيعت در جامعه اسلامي پرداختيم.
احسان كياني *

در اين شماره به عنوان آخرين شماره از بازشناسي جايگاه مردم و بيعت در سيره آل كسا (ع) به سيره حسنين عليهما‌السلام پرداخته و گوشه‌هايي از حيات امام حسن و امام حسين را در اين باره بازخواني مي‌كنيم.

بيعت مردم با امام حسن(ع)

صبح روز بيست‌ويكم رمضان سال چهلم هجري، عبدالله‌بن‌عباس در مسجد كوفه رو به مردم گفت: «اي مردم، اميرالمؤمنين(ع) از دنيا رفت ولى جانشينى براى خود گذارده كه اگر خواهيد به نزد شما بيايد و اگر نخواستيد باكى بر كسى نيست.‌» مردم گريستند و گفتند: ما آماده‏ايم تا به نزد ما آيد. چون امام حسن(ع) آمد بر فراز منبر رفت و فرمود: «اى مردم در اين شب قرآن نازل شد، در اين شب عيسى‌بن‌مريم را به آسمان بردند و در اين شب پدرم اميرالمؤمنين(ع) از اين جهان رحلت كرد.» چون سخنش بدين‌جا رسيد، بغض گلويش را گرفت و گريست و مردم نيز با او گريه كردند. آنگاه ادامه داد: «من از خاندانى هستم كه خداى تعالى پليدى را از ايشان دور كرده و به خوبى پاكيزه‏شان فرموده، من از آن خاندانى هستم كه خداوند دوستى ايشان را در كتاب خويش واجب دانسته و فرموده است: «بگو از شما مزدي نمي‌خواهم جز دوستى با خويشاوندانم و آنكه نيكي كند در آن نيكوكاري بر او بيفزايم» (سوره شورى، آيه 22) و نيكى در اين آيه، دوستى ما اهل‌بيت است.»(1) و به دنبال اين سخنان، عبدالله‌بن‌عباس برخاست و مردم را به بيعت‏ با آن حضرت دعوت كرد:«اى مردم، اين پسر پيغمبر شما و وصى امام شماست. ‏با او بيعت كنيد.‌» مردم دست بيعت به سوي امام(ع) گشودند. حسن‌بن‌علي(ع) هنگام بيعت مردم به اين شرط با آنها بيعت كرد: «با هر كه به صلح باشم صلح كنيد و با هر كه بجنگم جنگ كنيد.»(2) بدين‌سان امام حسن كه همچون پدرش علي(ع) در انتخابي آزاد و شفاف به حكومت رسيد شرط خود براي بيعت را پيش از حكومت بيان كرد تا مردم بدانند كه با چه فردي و با چه شرايطي دست بيعت مي‌دهند و عهد ميان آنان و حاكم روشن باشد.

آمادگي امام(ع) براي نبرد با معاويه

حسن‌بن‌علي(ع) كه به دنبال اجراي آخرين كار زمين‌مانده پدرش، براي نبرد با معاويه آماده مي‌شد، تصميم گرفت به سنت پدر و جدش پيش از آغاز نبرد از راه مذاكره به دنبال پيروزي و خاموش كردن شعله‌هاي جنگ برآيد. به همين دليل طي نامه‌اي به معاويه نوشت:‌«از بنده خدا حسن‌بن‌على اميرمؤمنان به معاويه‌بن‌ابى‌سفيان. سلام بر تو.‌اي معاويه، به راستي امروز به كارى دست زده‏اى كه به هيچ‌وجه شايستگى آن را ندارى، زيرا نه به فضيلتى در دين معروفى و نه در اسلام داراى اثرى پسنديده مى‏باشى. همانا پدرم على (رضوان‌الله‌عليه) كه از دنيا رفت، مسلمانان امر خلافت را پس از او به من واگذار كردند، از اين رو به تو پيشنهاد مى‏كنم مانند ساير مردم كه با من بيعت كرده‏اند تو نيز بيعت كنى زيرا تو خود مى‏دانى كه من در پيشگاه خدا و هر مرد دانا و نيكوكارى به امر خلافت شايسته‏تر از تو هستم. پس راه مسالمت پيش گير و سر تسليم فرود آر تا بدين‌وسيله خداوند آتش جنگ و اختلاف را فرونشاند و ميان مردمان اصلاح و سازش پديد آيد و اگر در خودسرى و گمراهى خود پافشارى، ناچار با مسلمانان به سوى تو كوچ خواهم كرد و با تو پيكار مي‌نمايم تا خداوند ميان ما حكم فرمايد و او بهترين داوران است.»(3) بدين‌سان امام علاوه بر بيعت عمومي مردم، شايستگي خود نزد خدا و حتي نزد افراد خردمند و نيكوكار را نيز از شرايط خود براي خلافت شمرده و با معاويه به سبب حمايت و بيعت عمومي مردم به احتجاج برمي‌خيزد.

شوراندن مردم توسط معاويه

اما معاويه كه با شهادت امام علي(ع) و در فقدان سرداران بزرگ كوفه مانند مالك‌اشتر و عمار ياسر، راه را براي تسلط بر عراق باز مي‌ديد؛ نامه‌اي به اين مضمون به سران قبايل عراق نوشت: «از اميرالمؤمنين معاويه به هر كه از مسلمانان كه فرمانبردار اوست، سپاس مى‏كنم خدا را كه دشمن شما و قاتل خليفه شما عثمان را كفايت فرمود و مردى از بندگان خود را براى على‌بن‌ابي‌طالب برانگيخت تا او را غافلگير كرده و بكشد و ياران او را پراكنده و متفرق كرد. از طرف بزرگان آنها و رؤساى ايشان نامه‌هايى به نزد من آمده كه درخواست امان براى خود و قبيله‏شان نموده‏اند و از اين رو به محض رسيدن نامه من با لشكر خود و آنچه آماده كارزار كرده‏ايد به سوى من كوچ كنيد.»(4)

از تحميل صلح به امام حسن تا پذيرش ايشان

معاويه سپاهيانش را آماده نبرد كرده و امام(ع) نيز كه راهي جز مقابله با او نمي‌بيند، سپاه كوفه را به فرماندهي عبيدالله‌بن‌عباس و معاونت قيس‌بن‌سعد به نخيله گسيل مي‌كند و خود نيز به همراه سپاهي به ساباط مدائن مي‌رود. درحالي كه هنوز نبردي صورت نگرفته بود، معاويه با پيشنهاد 10 ‌هزار درهم عبيدالله‌بن‌عباس را فريفت و وي با خيانت به امام به سوي معاويه رفت. در غياب او، قيس‌بن سعد فرماندهي سپاه نخيله را بر عهده گرفت. از طرفي معاويه چند نفر را نزد امام حسن(ع) فرستاد. آنها به نزد امام رفته و با او درباره پذيرش صلح صحبت كردند. سپس از نزد او بيرون رفتند و به دروغ گفتند كه خدا توسط پسر پيامبر خون‌ها را حفظ كرد و او پيشنهاد صلح را پذيرفت. پس بسياري از لشكريان متفرق و پراكنده شده و برخي ازجمله خوارج به سراپرده آن حضرت ريخته و هر چه در آنجا بود غارت كردند تا جايي كه سجاده او را از زير پايش كشيده و ربودند و جراح‌بن‌سنان با تيغي كه در دست داشت ضربتي به ران امام زد كه براي معالجه، امام(ع) را به مدائن منتقل كردند.

فرار جمعي از سپاهيان به سوي معاويه با تطميع و تفرقه جمعي ديگر به سبب مجروحيت امام و شايعات معاويه مبني بر پذيرش صلح از سوي ايشان، سرانجام موجب تقليل بيش از حد سپاهيان حسن‌بن‌علي(ع) شد و امام(ع) به‌‌رغم اينكه مايل به زدودن لكه ننگ معاويه از حكومت اسلامي بود، در نيمه جمادي‌الاولي سال 41 هجري پيمان صلح را پذيرفت كه پدرش علي(ع) كه فرموده بود:«اگر دشمنت تو را به صلح فراخواند، از آن روي برمتاب كه خشنودي خدا در آن نهفته است. صلح سبب آسايش سپاهيانت مي‌شود و تو را از غم و رنج مي‌رهاند و كشورت را امنيت مي‌بخشد. ولي پس از پيمان صلح مراقب دشمنت باش زيرا دشمن، چه بسا نزديكي كند تا تو را به غفلت فروگيرد. پس دورانديشي را از دست نده و به دشمنت حسن‌ظن نداشته باش و اگر ميان خود و دشمنت پيمان دوستي بستي و امانش دادي به عهد خويش وفا كن و اماني را كه داده‌اي به خوبي رعايت كن. در برابر پيماني كه بسته‌اي و اماني كه داده‌اي خود را سپر ساز. زيرا هيچ يك از واجبات خداوندي كه مردم با وجود اختلاف در آرا و عقايد، در آن هم‌داستان هستند، بزرگتر از وفاي به عهد و پيمان نيست. حتي مشركان هم وفاي به عهد را در ميان خود لازم مي‌شمردند، زيرا عواقب ناگوار پيمان‌شكني را دريافته بودند. پس در آنچه بر عهده گرفته‌اي، خيانت مكن و پيمانت را مشكن و دشمنت را به پيمان مفريب.»(5). امام حسن در برابر انتقادات تند و گزنده افرادي مانند حجربن‌عدي با متانت و آرامي پاسخ داد:«من اين كار را جز به دليل زنده ماندن امثال تو انجام ندادم.»(6) و ادامه داد:«اي حجر، همه مردم مانند تو نيستند و خواسته تو را ندارند.»(7) بدين‌سان امام دليل اصلي صلح را خواسته اكثريت مردم عنوان مي‌كند:«من ديدم خواسته بيشتر مردم صلح است و جنگ را خوش ندارند و من دوست نداشتم چيزى را كه خوش ندارند بر آنها تحميل كنم.»(8) و بر شرط اوليه خلافت تأكيد مي‌كند كه پيمان بسته بودند با هر كه صلح كرد، صلح كنند. امام حسن(ع) 10 سال بعد در بيست‌وهشتم صفر سال 50 هجري به تحريك معاويه توسط همسرش جعده دختر اشعث‌بن‌قيس مسموم و به شهادت رسيد.

عدم بيعت امام حسين(ع) با يزيدبن معاويه

پس از شهادت امام حسن(ع) برادرش حسين‌بن‌علي(ع) به امامت رسيد. وي با وجود پيمان‌شكني معاويه از صلح‌نامه و تعيين يزيدبن‌معاويه به جانشيني (درحالي كه در عهدنامه صلح تأكيد شده بود معاويه نبايد براي خود جانشيني تعيين كند و پس از او خلافت به حسن‌بن‌علي(ع) و در صورت فوت او به حسين‌بن‌علي(ع) واگذار مي‌شود) در دوران 10 ساله پاياني حكومت معاويه از برخورد با او اجتناب ورزيد. اما پس از مرگ معاويه فرزندش يزيد به والي مدينه نوشت كه از حسين‌بن‌علي(ع)، عبدالله‌بن‌عمر و عبدالله‌بن‌زبير بيعت بگيرد و در غير اين صورت آنها را به قتل برساند. امام حسين(ع) كه به واسطه مظالم و مفاسد آشكار يزيد مايل به بيعت با او نبود، از مدينه به سوي مكه رفت و عبدالله‌بن‌عمر و عبيدالله‌بن‌زبير نيز چنين كردند.

در دوران اقامت امام(ع) در مكه، بسياري از مردم كوفه كه از بزرگان و سران قبايل عراق بودند به ايشان نامه نوشتند و از او خواستند كه به سوي كوفه بروند تا مردم منطقه عراق با او بيعت كنند و به رهبري او در برابر حكومت مستبدانه و ظالمانه بني‌اميه قيام كرده و حكومت جد و پدرش را مستقر كنند. متن اولين نامه چنين بود:«ما پيشوايي نداريم نزد ما بيا تا شايد خداوند به واسطه شما ما را بر محور حق گرد آورد. نعمان‌بن‌بشير در قصر حكومتي لانه كرده است ولي روز جمعه با او نماز نمي‌گزاريم و در عيد همراه او از شهر خارج نمي‌شويم. اگر بفهميم شما نزد ما مي‌آييد او را از كوفه بيرون كرده و به شام بازمي‌گردانيم» امام(ع) در برابر اين نامه پاسخي نداد تا اينكه بيش از 12 ‌هزار نامه به ايشان نوشته شد كه متن آخرين آنها اينگونه بود:«به حسين‌بن‌علي از جانب شيعيان او و پدرش اميرالمؤمنين و اما بعد. ‌اي فرزند رسول خدا زودتر نزد ما بياييد كه مردم در انتظار شمايند و انديشه‌اي جز شما ندارند. پس با شتاب و هرچه زودتر تشريف بياوريد. باغ‌ها سرسبز و ميوه‌ها رسيده‌اند. بوستان‌ها پر از گياه و درختان پربرگ است اگر مايل باشيد به سوي ما بياييد كه لشكري بسيار و مجهز به ياري شما آمده‌اند.»

بيعت كوفيان با مسلم بن عقيل

امام(ع) براي بررسي صحت نامه‌ها پسرعمويش مسلم‌بن‌عقيل را به سوي كوفيان فرستاد و مسلم پس از بيعت گرفتن از آنان به امام نامه نوشت كه 18 ‌هزار نفر در كوفه حامي او هستند. امام حسين نيز به سوي كوفه حركت كرد كه در ميانه راه از شهادت مسلم توسط ابن‌زياد و پيمان‌شكني كوفيان آگاه شد. ايشان جلسه‌اي با يارانش برگزار كرده و نظر آنان را جويا مي‌شود و نظر اكثريت كه معتقد بودند كوفيان با مشاهده امام حسين به سوي ايشان تمايل پيدا خواهند كرد پذيرفت و به سوي كوفه حركت كرد كه در ادامه راه حربن‌يزيد رياحي راه را بر ايشان بست و چندي بعد مورد محاصره سپاه چندهزار نفري عمربن‌سعدبن‌ابي‌وقاص قرار گرفت. امام حسين(ع) در روز هشتم محرم سال 61 هجري به‌‌ عمربن‌سعد فرمود:«اهالي شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت كرده‌اند و اگر از آمدن من ناخشنودند باز خواهم گشت»(9).

عمرسعد كه مايل به صلح بود اين خبر را به ابن‌زياد رساند و از او خواست كه اين پيشنهاد را بپذيرد ولي ابن‌زياد به وي نوشت كه يا از حسين بيعت بگير يا او را به قتل رسان. سرانجام امام حسين(ع) در برابر پيشنهاد مستبدانه امويان پاسخ داد: « به خدا سوگند مرگ با عزت از زندگي با ذلت با ارزش‌تر است» و بدين‌ترتيب قيام كربلا را بر صحنه تاريخ اسلام ماندگار كرد كه تا ابد آموزه مقاومت و پايمردي را به آزادگان جهان يادآوري مي‌كند.

پي‌نوشت‌ها:

1- امالي، شيخ صدوق، صفحه 192

2- تاريخ طبري، جلد 7، صفحه 2716

3- مقاتل‌طالبين، ابوالفرج اصفهاني، صفحه 55

4- مقاتل‌طالبين، ابوالفرج اصفهاني، صفحه 60

5- نهج‌البلاغه، نامه 53

6- بحارالانوار، جلد 44، صفحه 29

7- شرح ابن‌ابي‌الحديد، جلد 16، صفحه 15

8- حياه‌‌الامام‌الحسن(ع)، باقر قريشي، جلد 2، صفحه 274.

9- بحارالانوار، جلد 44، صفحه 383

* كارشناس ارشد علوم سياسي

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها