کد خبر: 678255
تاریخ انتشار: ۰۹ مهر ۱۳۹۳ - ۱۵:۵۴
وقتي خدا هست توقف معنا ندارد
واقعيت اين است كه صبر يعني فراموش نكردن هدف و اينكه حواسمان باشد در روزگار دارايي و نداري، در سلامتي و بيماري، در آسودگي و سختي، در سيري و گرسنگي از مسير اصلي منحرف نشويم.
فاطمه عماني
وقتي به مرحله‌اي رسيديم كه چنين قابليتي را داشتيم آن وقت همه افت و خيزهاي زندگي را خان‌هايي مي‌بينيم كه براي رسيدن به خواسته‌مان به گذر از آنها ناگزيريم. اصل زندگي به آزمودن و آزمايش پس دادن است حالا چه فرقي مي‌كند كه با از دست دادن اموال، زير سؤال رفتن دانش و پشتوانه علمي يا شأن اجتماعي كه به آن افتخار مي‌كنيم آزمايش شويم يا با به هم خوردن يك رابطه عاطفي صميمي كه به آن دلبسته بوديم و حتي با ابتلا به بيماري و نقص عضو. اصل اين است كه در مرحله موفقيت با كنار رفتن زوائد و ظواهر، گوهر خالص وجودي و خواسته ما بماند و ديگر هيچ. سالانه بسياري از انسان‌ها به خاطر نقص عضو، اول روحيه و بعد زندگي خود را مي‌بازند و شايد كارشان به خودكشي هم بكشد. اشتباه ما اينجاست كه تصور مي‌كنيم آن چيزي درست است كه مطابق با الگوهاي تكرار شونده عام باشد. ما هر چيزي را كه اكثريت تأييد را به دنبال داشته باشد درست مي‌دانيم! چون اكثريت دست دارند، پا دارند و چشم دارند پس درست اين است كه سالم باشيم. اگر كسي پيدا شود كه نقص عضو داشته باشد غيرعادي است، مشكل دارد، نمي‌تواند و نبايد زندگي خوبي داشته باشد. در ميان اكثريت نق بزن و ناله كنِ جامعه كه به رغم بهره‌مندي از همه امكانات رفاهي دل خوشي از زندگي ندارند، كساني هم هستند كه با يك حادثه كوچك همه دارايي‌شان را از دست داده‌اند و زنده هستند و زندگي مي‌كنند. در بين همه ما هستند انسان‌هايي كه به جاي يك برداشت تكراري از زندگي متفاوت‌ها تلاش مي‌كنند زاويه ديدشان را عوض كنند، نظام ارزشي‌شان را از «داشتن» به «بودن» تغيير مي‌دهند و در پي اين دگرگوني زندگي‌شان را از مفاهيم نو سرشار مي‌كنند. اينها كساني هستند كه خود را به سيل‌مخرب‌عوام نمي‌سپارند، بلكه خودشان جريان‌ساز مي‌شوند. نيك وُييچيچ يكي از اين آدم‌هاست.
 
 

زندگي جريان بودن است

به عقيده وُييچيچ «زندگي داستان‌داشتن نيست، بلكه جريان‌ بودن است. شما مي‌توانيد دور و اطراف خود را با چيزهايي پر كنيد كه با پول قابل خريدن است و در عين حال باز هم احساس بدبختي كنيد. من كساني را مي‌شناسم كه جسم سالمي دارند اما حتي به اندازه‌ نيمي از شادماني را كه تجربه كرده‌ام، نچشيده‌اند. طي سفرهايم در زاغه‌هاي بمبئي و يتيم‌خانه‌هاي آفريقا خوشي و لذت بيشتري نسبت به جوامع و ايالت‌هاي ميليونري و ثروتمندنشين يافتم. اما چرا اينچنين است؟ شما وقتي راضي مي‌شويد كه استعداد و اشتياقتان تمام و كمال با هم به كار گرفته شوند. رضايت از تمام لحظات زندگي را در بودن جست‌وجو كنيد. در برابر فريب به چنگ آوردن اشياي مادي مانند بهترين خانه، عالي‌ترين لباس يا ماشين آخرين سيستم، مكث كرده و بايستيد. سندروم‌ «اگر من فلان چيز را داشتم، خوشحال مي‌بودم» يك فريب بزرگ است. وقتي شادي را فقط در اشيا، جست‌وجو كنيد، هرگز به نتيجه نخواهيد رسيد؛ چراكه تمام شدني و كافي نيستند. لازم است نگاهي هم به دور و برتان بيندازيد. همچنين نگاهي به درونتان بيندازيد.»

ممكن است با شنيدن اين جملات زيبا و خوشبينانه، روي برتابيده و بگوييد از شنيدن عبارات‌ مثبت انديشانه كليشه‌اي خسته شده‌ايد. اما اينها كليشه نيستند؛ نفس گوينده‌اش، مردي كه سال‌ها پيش بدون دست و پا به دنيا آمد، نيز از جاي گرم بلند نشده است. او با همين كليد‌هاي طلايي توانست باب تازه‌اي بر زندگي خود باز كرده و اكنون به انساني قوي، غني و پيام آور‌ شادي و اميد مبدل گردد. نيك وُييچيچ در 4 دسامبر سال 1982 در ملبورن‌ استراليا به دنيا آمد، آن هم با وضعيتي كه پدر و مادرش را دچار شوك بزرگي كرد؛ نوزادي بدون دست و پا، گرفتارسندرومي به نام‌ تترا – اميليا، كه دليل پزشكي خاصي برايش ذكر نشده و حتي هيچ گونه علائم قبلي هم نشان نداده بود. البته نيك از ناحيه چپ داراي عضوي كوچك است با دو انگشت در انتها كه خودش آن را به يك چوب طبل نوازي تشبيه مي‌كند و برايش ابزار كارآمدي محسوب مي‌شود.

او خدا را به خاطر به دنيا آمدنش شاكر است و مي‌گويد:«هرگز آدم تلخي را نديدم كه شكرگزار باشد و بالعكس آدم شكرگزاري كه تلخ باشد!» نيك جزو كساني نيست كه تظاهر كند زندگي راحتي داشته و دارد، بلكه عشق پدر و مادر و عزيزانش و ايمان به خدا را علل اصلي غلبه بر روز‌هاي فلاكت بار خود دانسته تا جايي كه ديگر سراسر زندگي‌اش را پر از لذت و عزم مي‌بيند. البته روحيه شكست ناپذيري‌هم دارد كه سبب مي‌شود با تجربه شكست، عقب‌نشيني نكرده، آنقدر تلاش كند تا به نتيجه برسد. اين روزها به همراه همسرش، كانايي كه در سال 2012 با او ازدواج كرده و فرزندشان در كاليفرنيا زندگي مي‌كند. نيك آرزو دارد زندگي ديگران هم به طرز مثبتي تحت تأثير داستان او قرار بگيرد. او در پاسخ مردمي كه مي‌پرسند:«چرا اين قدر خوشحالي و هميشه لبخند به لب داري؟»داستاني طولاني روايت مي‌كند: «پدر و مادرم هر كاري كه مي‌توانستند كردند تا مطابق با نظام آموزشي رايج درس بخوانم و از هيچ فرصتي براي اينكه به تماميت زندگي كنم فروگذار نكردند. من همچنين از نعمت حضور يك برادر و يك خواهر به عنوان بهترين دوستانم برخوردارم.

بعدها از ملبورن به بريسبِين استراليا نقل مكان كرديم كه به مدت 14 سال قبل از مهاجرتم به كاليفرنيا در آنجا زندگي كردم. در هشت سالگي، نمي‌توانستم آينده روشني پيش روي خودم ببينم و افسرده شدم. ولي در نهايت متوجه شدم كه نمي‌خواهم كساني را كه دوستشان دارم تنها بگذارم. نمي‌توانستم در حق آنها چنين ظلمي كنم.

هميشه هم افسرده نبودم، اما زندگي پر فراز و نشيبي داشتم. در سن 13 سالگي، پايم مجروح شد، پايي كه از آن براي انجام خيلي كارها نظير تايپ كردن، نوشتن و شنا كردن استفاده مي‌كردم. اين جراحت سبب شد كه بفهمم لازم است براي توانمندي‌هايم بيشتر شاكر باشم و بر ناتواني‌هايم كمتر تمركز كنم.

در 15‌سالگي ايمانم به خدا قوي‌تر شد و سفر شگفت‌انگيز من از همان موقع آغاز گرديد. در دوران دبيرستان، يعني وقتي 17‌سالم بود، سرايدار‌مدرسه، اين انگيزه را به من داد كه راجع به ايمان و غلبه بر مصيبت صحبت كنم. طي دو سال بعد، چيزي حدود 10، 12 بار در جلساتي كوچك سخنراني كردم تا اينكه روزي خودم را در برابر 300 دانش‌آموز دبيرستاني يافتم. خيلي نگران بودم گويي زانوهايم از اضطراب مي‌لرزيد! هنوز سه دقيقه صحبت نكرده بودم كه نيمي از دختران شروع به گريه كردند و اكثر پسران با احساسات خود دست و پنجه نرم مي‌كردند تا بتوانند بر خودشان مسلط باشند. سپاسگزاري آنان برايم انگيزه‌اي شد تا به 44 كشور سفر كرده و 2 هزار بار سخنراني كنم. من دريافتم كه همه ما آدم‌ها به «عشق»و «اميد» احتياج داريم و اتفاقاً من براي اينكه سفير‌ اين پيام به مردم جهان باشم، از جايگاه منحصر به فردي برخوردارم. درحالي كه همزمان در دو رشته حسابداري و برنامه‌ريزي مالي در دانشگاه ادامه تحصيل مي‌دادم، روي پرورش مهارت‌هاي شخصي‌ام مانند سخنوري كار مي‌كردم.» نيك وُييچيچ براي آن كه بتواند پيام ايمان و اميد را به گوش جهانيان برساند، دو مؤسسه زير را نيز تاسيس كرد:

1 ـ ‌Attitude is altitude (نگرش انسان، او را به فرازا مي‌برد)

2 ـ ‌Life without limbs (زندگي، بدون دست و پا)

او توصيه مي‌كند كه بزرگ فكر كنيم و خسته نشويم. درست است كه گاهي اشتباه مي‌كنيم ولي فراموش نكنيم كه خودمان اشتباه نيستيم.

راز دگرگوني نيك‌وُييچيچ چيست؟

همه ما خواه ناخواه بهترين‌ها را مي‌خواهيم. دوست داريم هر چيزي بي‌كم و كاست سر‌ جاي خودش قرار بگيرد. بزرگان مي‌گويند ذات ما را با كمال‌طلبي سرشته‌اند. از طرفي براي تحقق آرزوهايمان هم بي‌قراريم هم عجله داريم. با از دست دادن بخشي از دارايي‌هايمان ناراحت مي‌شويم، خسته و رنجور شده، درجا مي‌زنيم، كم مي‌آوريم و احساس مي‌كنيم كه دنيا به آخر رسيده است چه رسد به اينكه همه داشتني‌هايمان را از دست بدهيم. ريش سفيدها و بزرگترها مي‌گويند «در هميشه روي يك پاشنه نمي‌چرخد. زندگي بالا و پايين‌هاي بسياري دارد و... ». پخته‌هاي زندگي با چشيدن سردي و گرمي روزگار آموخته‌اند كه بايد صبر كرد. واژه «صبر» را صدها بار شنيده‌ايم. تصور مي‌كنيم وقتي مي‌گويند صبر كنيم، منظور اين است كه دست روي دست بگذاريم و ببينيم كه حوادث چه چيزي را برايمان رقم مي‌زنند. خونسرد و بي‌خيال باشيم تا اينكه يك روز بالاخره مشكلات خودشان رخت بربندند و پايشان را از زندگي ما بيرون بكشند. زندگي كردن با اين ديد نمودار پرهيجان نبض تاريخ را به يك خط راست ممتد تبديل مي‌كند كه نشانه مرگ است و پر كشيدن حيات!

نيك عشق و ايمان به خدا را روشنگر زندگي‌اش دانسته و مي‌گويد:«عشق خدا به قدري واقعي است كه براي اثباتش تو را خلق كرده است!» و مي‌گويد:«اگر خدا مي‌تواند از مردي بدون دست و پا به عنوان دست‌ها و پاهاي خودش استفاده كند، پس مطمئناً هر دلي را كه به سمت او مايل باشد، نيز به كار مي‌گيرد.» نيك اصلي‌ترين عامل عقب‌ماندگي و معلوليت را ترس معرفي مي‌كند: «درد، درد است و آنچه شكسته، ديگر شكسته. اما اين ترس است كه بزرگترين ناتواني است و شما را معلول‌تر از كسي مي‌كند كه روي ويلچر نشسته است».

نيك اين روزها چكار مي‌كند؟

اين همه پيشرفت تنها با حرف زدن حاصل نمي‌شود. وُييچيچ بيكار ننشسته و براي رسيدن به آرزوهاي خود به سختي تلاش مي‌كند. او اكنون يك سخنران انگيزشي است و به خاطر اينكه بتواند سهم بيشتر و عميق‌تري از پيامش را با ديگران به اشتراك بگذارد، به نوشتن هم مي‌پردازد. او كتاب را داراي مشخصه‌اي ويژه مي‌داند به اين خاطر كه هميشه و هر زماني كه خواننده به آن احتياج داشته باشد مي‌تواند در دسترس قرار گيرد و مي‌شود آن را به عزيزان و دوستان هديه داد.

صحبت‌هاي او در زمينه زندگي همراه با ناتواني، اميد و يافتن معناي زندگي است. همچنين راجع به ايمانش به خدا سخن مي‌گويد و اينكه اتكا به بزرگي و قدرت او براي فائق آمدن بر هر نوع ناتواني كافي است. او يافته‌هاي خود را از طريق برگزاري سخنراني‌ها، برنامه‌هاي تلويزيوني و نويسندگي ارائه و ترويج مي‌كند. برخي آثار او عبارتند از:

1- ‌كتاب Life without limits(زندگي بدون محدوديت) كه در سال 2010 منتشر شد، كتابي است الهام‌بخش از مردي غيرعادي كه خوانندگان را تشويق مي‌كند به رغم وجود سختي‌ها و موانعي كه سر راهشان سبز شده و رسيدن را ظاهراً غيرممكن مي‌كنند، هدف و اشتياق خود را دنبال كنند. او در اين كتاب داستان زندگي خود را از كودكي تا جواني بازگو كرده و از تنهايي و اميد به رهايي از درد و وهم سخن مي‌گويد.

2- ‌كتاب Unstoppable(غيرقابل توقف) دومين كتاب اوست، با رويكردي معنوي‌تر نسبت به كتاب پيشين. اين كتاب راجع به باور و رسيدن است و اينكه به خودتان، استعدادهايتان، هدفتان و والاتر از همه عشق به خدا و هدايت او در زندگي، ايمان داشته باشيد. موضوعات آن شامل بحران‌هاي شخصي، مسائل مربوط به روابط، چالش‌هاي شغلي، سلامتي و نگراني‌هاي ناتواني، انديشه‌ها و احساسات مخرب، اعتياد، پرخاشگري و بداخلاقي، تعادل در جسم، ذهن، قلب، روح و خدمت به ديگران است. در اين كتاب نويسنده علاوه بر ذكر داستان‌هايي از زندگي شخصي‌اش از تجربه‌هاي ديگران نيز بهره برده است.

اما سخن آخر...

«من واقعاً باور دارم كه زندگي‌ام هيچ محدوديتي ندارد! از شما هم مي‌خواهم فارغ از اينكه چه چيزي شما را به چالش مي‌كشاند، به زندگيتان اينگونه نگاه كنيد. لطفاً در همين ابتداي سفر مشتركمان، لحظه‌اي به محدوديت‌هايي بينديشيد كه يا خودتان در زندگي قرار داده يا به ديگران اجازه چنين دخالتي داده‌ايد. حالا به اين فكر كنيد كه اگر هيچ كدام از آن محدوديت‌ها نبود، زندگي چگونه مي‌شد؟ اگر همه چيز امكانپذير بود، چه اتفاقي مي‌افتاد؟»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها