در آغازين روزهاي مهرماه 1357، منزل رهبركبير انقلاب اسلامي در نجف اشرف، از سوي حزب بعث عراق مورد محاصره قرار گرفت كه اين حصر، نهايتاً به ترك عراق از سوي امامخميني(ره) منتهي گشت. مهرماه 57، از ماههاي شاخص در تاريخ انقلاب اسلامي است، چرا كه هجرت امام از عراق به پاريس را در خود دارد. در نوشتار پيش روي زمينهها و پيامدهاي اين هجرت مورد اشاره و تحليل قرار گرفته است.
زمينههاي محدودسازي فعاليتهاي امام در نجف
در سال 1353 رژيم شاه و رژيم بعث عراق قرارداد 1975 الجزاير را امضا كردند. پس از انعقاد اين قرارداد، بهتدريج محدوديتها و سختگيريها برحضرت امامخميني(ره) و يارانش شروع شد. رژيم عراق كوشيد از فعاليتهاي امام و يارانش بهعنوان سرسختترين مخالف شاه جلوگيري به عمل آورد. مرحوم حجتالاسلام والمسلمين اسماعيل فردوسيپور درباره آغاز اين محدوديتها ميگويد: «بعد از آشتي ايران و عراق و امضاي قرارداد بلافاصله استاندار نجف اينجانب را كه واسطه و رابط بودم احضار كرد و گفت: گرچه به انقلاب شما علاقهمنديم، ولي پس از انعقاد اين قرارداد نميتوانيم به شما اجازه فعاليت سياسي بدهيم و تهديد كرد از اين پس اگر يك خط عليه ايران چاپ كرديد، انگشتانتان را قطع ميكنم. از آن تاريخ به بعد جلوي همه فعاليتها گرفته شد، حتي چاپ توضيحالمسائل حضرت امام(ره) توقيف شد. كمكم محدوديت به شخص حضرت امام(ره) رسيد تا اينكه دو نفر از شخصيتهاي بغداد ـ رئيس سازمان امنيت عراق و يكي از وزرا ـ خدمت معظمله رسيدند...». (1)
ملاقات رئيس سازمان امنيت عراق با امامخميني(ره)
شرح ملاقات مقامات عراقي با امام خميني(ره) از زبان آيتالله محمدرضا ناصري(امام جمعه كنوني يزد) به اين شرح است: «سردار شاكر، رئيس سازمان امنيت عراق ابراز تمايل كرده بود كه با گروهي به ملاقات حضرت امام بيايد. اين اتفاق افتاد. بين سردار شاكر و حضرت امام مناظرهاي به مدت 45 دقيقه رخ داد. سردار شاكر اين بحث را مطرح كرد كه شاه ايران با ما قرارداد بسته است و در نهايت قرار شد جلوي فعاليتهاي سياسي عليه ايران گرفته شود و شما هم كه بنيانگذار اين فعاليتها هستيد، بايد به همان بحث و درس خود مشغول شويد و عليه رژيم ايران كاري انجام ندهيد. حضرت امام فرمودند با عراق كاري ندارم و با رژيم ايران بحث دارم، وقتي اعلاميه صادر ميكنم و به ايران ميفرستم، كاري با حكومت عراق ندارم. در نهايت هم حضرت امام به رئيس سازمان امنيت عراق گفته بود: وظيفهام را انجام ميدهم و براي ادامه مبارزه از عراق ميروم. سردار شاكر گفته بود: ما نميگذاريم. تعهد داريم از شما مراقبت كنيم». (2)
امام خميني و سعدون شاكر چندين نوبت ملاقات كردند. در پي اين ملاقاتها و فشارها امامخميني(ره) گذرنامه خود را فرستاد تا از عراق خارج شود، ولي رژيم عراق موافقت نكرد و همچنان محدوديتها بيشتر شد، بهطوري كه بيت حضرت امام به محاصره در آمد و از رفت و آمد ياران امام جلوگيري كردند و اين محدوديت پانزده روز ادامه يافت. در آغاز به بهانه حفاظت و حراست، ولي كمكم به صورت مراقبت در آمد.
آيتالله ناصري درباره اين محدوديتها ميگويد: «سردار شاكر رفت و بعد از دو روز هنگام صبح كه ميخواستيم به منزل امام برويم، ملاحظه كرديم كه منزل ايشان محاصره است. سربازان و مأموران امنيتي تمام راههاي منتهي به منزل امام را سد كرده بودند و نميگذاشتند كسي داخل برود يا خارج شود. حتي براي احمد آقا در اين خصوص مشكل ايجاد كرده بودند. نيز تلفنهاي منزل امام را قطع كرده بودند و امام با بيرون منزل ارتباطي نداشتند. تعداد زيادي از دوستان امام با مسئولان عراقي تماس گرفتند و اعتراض كردند كه هدف از اين تضييقات نسبت به امام چيست؟ آنها هم ابراز بياطلاعي ميكردند. اين وضعيت ادامه داشت تا اينكه شب شد و فرداي آن روز احمد آقا توانست به هر شكلي بود، به همراه خادمي كه مسئول خريد منزل امام بود وارد منزل شود. اين امر باعث شد سد شكسته شود و رفت و آمد به حالت عادي بازگردد...». (3)
تصميم به هجرتي تاريخساز
افزايش فشارها و محدوديتها موجب شد امام تصميم بگيرند تا از عراق هجرت كنند. آيتالله ناصري در اينباره ميگويد: «بالاخره حضرت امام مصمم شدند دوستانشان را جمع كنند و براي رفع مشكلي كه به وجود آمده است، تصميم بگيرند. مرحوم احمد آقا و اطرافيان حضرت امام، از جمله بنده را خبر كردند و در منزل احمد آقا جمع شديم. در آنجا صحبت شد امام مصمم به خروج از عراق هستند، اما چگونه و به كجا؟ هنوز مشخص نشده بود...اين بحث درگرفت كه امام به كجا بروند، خوب است؟ ما گفتيم كشورهاي غربي مانند امريكا و انگليس براي اين منظور مناسب نيست. اين بود كه بحث كشورهاي اسلامي را مطرح كرديم و دنبال گزينهاي ميگشتيم كه مناسب باشد. ملاحظه شد هر يك از كشورهاي مزبور به امريكا وابستگي دارند و از شاه حساب ميبرند. اين بود حس كرديم رفتن امام به اين كشورها موجب محدوديت بيشتر ايشان خواهد شد. بحث كشور سوريه به ميان آمد، گفتيم اين كشور بسيار مناسب است. بقعه شريف حضرت زينب(س) و حضرت رقيه(س) در اين كشور واقع است و شيعيان به اين اماكن توجه دارند، لذا حضرت امام خيلي احساس غربت نخواهند كرد. در نهايت كشور سوريه انتخاب شد و به تصويب جمع رسيد. در مرحله بعد اين بحث مطرح شد كه ارتباط سوريه با عراق قطع است و مرزهاي دو كشور به روي يكديگر بستهاند و ارتباطي وجود ندارد و اگر بخواهيم بهطور مستقيم به اين كشور برويم، اين امكان وجود ندارد، حتي بعيد نيست دولت عراق به دنده لجاجت بيفتد و براي ما مشكل درست كند، اين بود كه مطرح كرديم چه بايد كرد. به اين نتيجه رسيديم راحتترين راه عبور از راه كويت است. رابطه عراق در آن ايام با كويت خوب بود و گرفتن ويزاي كويت براي ما آسان بود. اين بود كه قرار شد به كويت و از آنجا به سوريه برويم. بعد از اين جمعبندي مطالب نتيجه صحبتها را به احمد آقا اطلاع داديم و قرار شد ايشان گزارش اين نشست و نتايج آن را به اطلاع امام برسانند و نتيجه را به ما بگويند. ظاهراً حضرت امام اين طرح را پسنديدند و گفتند هر طور كه صلاح ميدانيد عمل كنيد. براي رفتن به كويت نخست بايد ويزا ميگرفتيم. در اينكه چطور ويزا بگيريم، بحث و قرار شد از طريق يكي از دوستانمان، حاج عباس مهري كه مقيم كويت و نماينده حضرت امام در آن كشور بود، اقدام كنيم. پسران اين شخص در كويت بودند و يكي از آنها در قسمت اطلاعات گذرنامه بود...به هر حال گذرنامهها را به كويت فرستاديم...نام حضرت امام در گذرنامه «روحالله مصطفوي» بود و حساسيتي برنميانگيخت و اگر عكس ايشان را تطبيق نميكردند، ايشان ميتوانستند عبور كنند. بعد از آن صحبت شد آيا بهتر نيست هوايي سفر كنيم؟ در نهايت به اين نتيجه رسيديم سفر زميني بهتر است. مطلب با امام در ميان گذاشته شد كه ايشان هم اجازه دادند زميني سفر كنيم. يك هفته صرف تهيه ديگر اسباب سفر شد. به لحاظ اينكه ميخواستيم اين سفر محرمانه باشد، قرار شد دوستان همسفر خبر مسافرت را حتي به خانوادههاي خود نگويند و تعهد دادند به اين قول وفادار باشند و بعد از رسيدن به مقصد به خانوادههايشان اطلاع بدهند... به هر حال روزي كه بنا شد به سمت مرز كويت حركت كنيم، شبهنگام قرار گذاشتيم بعد از نماز صبح وقتي حضرت امام نمازشان را خواندند، ماشين به منزل ايشان مراجعه و ايشان را با احمد آقا سوار كنند، ما هم با دوستان در وقت سحر به حرم برويم و بعد از زيارت خارج شويم... صبح روز حركت وقتي از حرم مطهر اميرالمؤمنين(ع) خارج شديم، ناگهان با آقاي دكتر يزدي برخورد كرديم. او از امريكا آمده بود. ميشد حضورش را حمل به تصادف كرد. او ابتدا با آقاي دعايي برخورد و ملاقات كرد. دكتر يزدي دنبال اين بود كه با امام ملاقات كند. به او گفتيم ما سفري در پيش داريم، دوستان مصلحت را در آن ديدند دكتر يزدي در نجف نمانند. اين بود كه او هم به ما ملحق شد. بعد از اينكه نماز صبح را خوانديم حركت كرديم. با اينكه مسئله را مخفي نگه داشتيم، ولي دولت عراق مطلع شده بود و دو ماشين همراه ما ميآمد. آنقدر رفتيم تا اينكه هوا روشن شد... بعد از آنكه حضرت امام و همراهانش به سمت مرز كويت حركت كردند، ارتباط تلفني با كويت برقرار شد و هماهنگيها صورت گرفت. مأموران مرزي در ابتدا به اين مسافران مشكوك نشدند و به داشتن ويزاي آنها اكتفا كردند. امام از ماشين پياده شدند و آماده بودند كه از مرز عراق بگذرند و به كويت بروند. در اين حال يكي از مأموران اداره گذرنامه به شك ميافتد و مانع عبور آنها ميشود و از نام امام سؤال ميكند. شك مأموران بيشتر ميشود و از طريق تلفن مسئله را با مقامات بالا مطرح ميكنند. اينجاست كه قضيه لو ميرود و امير كويت و مجلس اين كشور و نمايندگان پارلمان و... از حضور امام آگاه ميشوند. در سطح مقامات كويت مطرح ميشود كه امامخميني اينجاست، چه كنيم؟ بعد از حدود چهار تا پنج ساعت كه امام را در آنجا معطل ميكنند، پارلمان كويت تصويب ميكند كه آقاي خميني حق ورود به كويت را ندارند. نزديك غروب نتيجه را به امام اطلاع ميدهند و مقامات كويت از اين بابت عذرخواهي ميكنند. همه ما نااميد شديم و نميدانستيم چه كار كنيم؟ هر قدر كه دوستان تلاش كردند مسئله را حل و فصل كنند، نشد. در كويت نيز آقاي مهري منتظر آمدن امام بودند و براي استقبال به لب مرز آمده بودند، تلاشها بينتيجه ماند و قرار شد به نجف بازگردند... حضرت امام شب را در بصره سپري كردند. احمد آقا و همراهان امام در ترديد بودند چه بايد كرد. راه بصره تا بغداد طولاني بود و اگر ميخواستند به بغداد بروند، ناچار بودند از هواپيما استفاده كنند، عراقيها هم به امام و همراهان ايشان گفتند: تصميم با شما، اگر قصد داريد با هواپيما برويد وسيله مهياست و اگر قصد ديگري داريد به ما بگوييد. امام و همراهانش تا صبح معطل شده بودند، احمد آقا بعداً نقل ميكرد: هنگام صبح بود و ما به همراه امام در اتاق به حالت بلاتكليف به سر ميبريم. ناگهان امام بنده را صدا كردند و گفتند: ميرويم فرانسه». (4)
بنا بر گزارشهاي ساواك با اطلاع رژيم شاه از حركت امام و يارانش به طرف مرز كويت ممانعت به عمل آمد. رژيم شاه دولت كويت را تحت فشار قرار داد كه از ورود امام خميني به كويت جلوگيري كند. (5)
انتخاب پاريس براي محل استقرار
امام خميني درباره دلايل انتخاب فرانسه به عنوان مقصد بعدي سفر در وصيتنامه الهي سياسي خود فرمودهاند:«از قرار معلوم بعضيها ادعا كردهاند كه رفتن من به پاريس بهوسيله آنان بوده كه اين دروغ است. من پس از برگرداندنم از كويت با مشورت احمد پاريس را انتخاب كردم و در كشورهاي اسلامي احتمال راه ندادن بود. آنها تحت نفوذ شاه بودند، ولي در پاريس اين احتمال نبود». (6)
شرح اين هجرت از زبان امام خميني بدين صورت است:
«...من مختصراً قصهاي را كه واقع شد، عرض ميكنم. ما كه از تركيه وارد عراق شديم و بعد هم وارد نجف، از طرف دولت عراق كراراً آمدند و اظهار داشتند كه عراق مال شماست و هر جا بخواهيد، هر كاري داشته باشيد، انجام ميدهيم.
تا دولتها يكي پس از ديگري تغيير كرد و منتهي شد به اين اواخر كه ما مقتضي ديديم بيشتر از آن مدت، در عراق فعاليت بكنيم. كمكم دولت عراق بهطور تدريجي در صدد جلوگيري برآمد. ابتدا چند نفري را به عنوان حفاظت در منزل ما گذاشتند. شايعه هم درست ميكردند كه اشخاصي آمدند براي ترور شما. يك دفعه هم گفتند 50 نفر آمدهاند! كه من گفتم متنش دليل بر دروغ بودن است، براي اينكه ترور 50 نفري هيچ وقت نميشود، بلكه بايد يك نفر بيايد. كمكم مأمورها زياد شدند، باز هم همين كه:«ما ميخواهيم حفاظت كنيم. »، لكن من از اول به بعضي دوستان ميگفتم: قضيه حفاظت نيست، قضيه مراقبت از اين است كه ما چه ميكنيم.
كمكم از بغداد يك وقت رئيس امنيه آمد. او آدم ملايمي بود و صحبتهايش هم همه تعارف بود و اينكه شما هر كاري بخواهيد بكنيد، مانع ندارد و هر عملي انجام بدهيد مانعي دارد و فلان. ايشان رفت و بعد از چند روز يك نفري آمد كه گفتند او مقدم است بر آن رئيس امن. ايشان بهطور رسمي به ما گفت كه ما چون يك معاهداتي، تعهداتي با دولت ايران داريم، از اين جهت نميتوانيم تحمل كنيم كه شما اينجا فعاليت ميكنيد و شايد آن روز همان مقدار گفت و روز بعدش باز آمد و بيشتر و گفت كه نبايد شما چيزي بنويسيد يا در منبر صحبتي بكنيد يا نواري پر كنيد و بفرستيد، براي اينكه اين مخالف تعهدات ماست. من به او گفتم كه اين يك تكليف شرعي است كه به من متوجه است، من هم اعلاميه مينويسم و هم در موقعش در منبر صحبت ميكنم و هم نوار پر ميكنم به ايران ميفرستم و اين تكليف شرعي من است. شما هر تكليفي داريد، عمل كنيد. بعد صحبتهاي ديگري كرد و چه، بالاخره منتهي شد به اينكه من همچو علاقهاي به يك محلي ندارم. من هر جايي بتوانم خدمت بكنم، آنجا خواهم رفت و نجف پيش من مطرح نيست كه من آنجا بمانم. گفت كه شما هر جا برويد همين مسائل هست، يعني جلوگيري ميشود. گفتم كه منـ در صورتي كه هيچ در ذهن من اين نبوده، آن وقت هم نبود ـ ميروم خارج، من ميروم به فرانسه كه مملكتي است كه وابسته به ايران و مستعمره ايران نيست. البته ناراحت شد، ولي حرفي نزد. آقاي دعاييـ كه الان سفير هستند ـ هم آنجا بودند براي ترجمه. بعد من ديدم كه اينها بنا دارند كه با دوستانمان بدرفتاري كنند. گفته بودندـ آقاي دعايي به من گفتـ كه ما با خودش كاري نداريم، لكن با آنهايي كه در اطراف او هستند، چه خواهيم كرد. من خوف اين را داشتم كه به اينها صدمهاي وارد بشود. به آقاي دعايي گفتم كه شما برويد و تذكره ببريد و ويزا بگيريد. البته قبلاً هم يك دفعه ايشان برده بود پيش رئيس امن و او با ناراحتي گفته بود كه شما ميخواهيد ما را با فلاني طرف بكنيد؟ نه، نميدهيم؛ لكن اين دفعه ويزا دادند. ما ميخواستيم به سوريه برويم كه آنجا اقامت كنيم؛ لكن اول بنا گذاشتيم به كويت برويم و دو سه روز كه مانديم، برويم به سوريه و هيچ هم در ذهن من اين نبود كه به فرانسه بروم. بنابراين بينالطلوعينِ يك روزي را قرار گذاشتيم و تحت مراقبت مأمورين آنجا بيرون آمديم. من از در كه آمدم بيرون، آقاي يزدي را در آنجا ديدم كه ديگر همراه ما بود تا حالا. بعد حركت كرديم به طرف كويت و به سرحد كويت كه رسيديم، چند دقيقهاي معطل شديم. حالا روابط بود با ايران بود يا چه بود؟ نميدانم. گمانم رابطه با ايران بود. آن مأمور آمد و گفت كه نه، شما نميتوانيد برويد كويت! من گفتم به او بگوييد ما از اينجا ميرويم به فرودگاه، از آنجا ميرويم. گفت خير، شما از همين راهي كه آمديد برگرديد. از همان راه برگشتيم و آمديم به عراق و شب را بصره بوديم و فردايش در بغداد. من در بصره بنا گذاشتم كه به ساير بلاد اسلامي نروم، براي اينكه احتمال همين معنا را در آنجاها ميدادم. بنا گذاشتيم برويم فرانسه و بعد در همان جاـ حالا بصره بود يا بغداد؟يادم نيستـ باز من يك اعلاميهاي خطاب به ملت ايران نوشتم و وضع و كيفيت رفتنمان را برايشان گفتم. ما هيچ بنا نداشتيم به پاريس برويم. مسائلي بود كه هيچ اراده ما در آن دخالت نداشت.
هر چه بود و تا حالا هر چه هست و از اول هر چه بود، با اراده خدا بود. من هيچ براي خودم يك چيزي، عملي كه خود كرده باشم، قائل نيستم. براي شما هم قائل نيستم. هر چه هست از اوست. كارهايي ميشد كه ما اصلاً در ذهنمان نميآمد كه اين كار مثلاً بايد بشود. ميشد و ميديديم كه نتيجه دارد...». (7)
به هر روي، هجرت تاريخساز امام خميني(ره) به پاريس، به حركت انقلاب شتابي مضاعف بخشيد و موجب گشت تا انديشه و پيام امام، در افقي بازتر به جهانيان منتقل گردد. هجرتي كه افكار عمومي جهان را متوجه امام ساخت و نهايتاً پيروزي را براي آن بزرگ به ارمغان آورد.
پينوشتها:
(1) اسماعيل فردوسيپور، همگام با خورشيد، قم، مجتمع فرهنگي اجتماعي امام خميني(ره)، فردوس، 1372، صص 378-377
(2) آرشيو مركز اسناد انقلاب اسلامي، مصاحبه با آيتالله محمدرضا ناصري، قم
(3) همان
(4)همان
(5) آرشيو مركز اسناد انقلاب اسلامي، سند شماره 80 ـ 79 ـ 889
(6) وصيتنامه سياسي الهي رهبر كبير انقلاب اسلامي، تهران، نشر دانشپرور، 1379، ص 79
(7) صحيفه امام، ج 6، تهران، دفتر تنظيم و نشر آثار امام خميني(ره)، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1379، صص 100-99