قرار بود برويم دهانه آتشفشان قديمياي رو كه حالا تبديل شده بود به درياچه ببينيم، به قول استاد اولين فيلد درس زمينشناسي عمومي. حسابي با استاد رفيق شده بوديم. زمينشناسي عمومي هم تقريباً مرور كليات دبيرستان بود به علاوه جزئيات جذاب جديد. وقتي از استاد شنيديم كه رشته ما كلي فيلد داره از يك روزه گرفته تا دو سه هفتهاي، حسابي كيفور شديم.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. ساعت 6 صبح همه كولهپشتي به دوش و مجهز براي يك كوهنوردي حسابي سردر دانشگاه منتظر اتوبوس ايستاده بوديم. . اول ترم بود و من هنوز بچهها رو خوب نميشناختم. بعضيها گروه گروه باهم دوست بودند و چندتايي هم تنهايي نزديك بقيه منتظر بودن.
خوابگاهيها كلي چيپس و پفك و. . . غيرخوابگاهيها هم خوراكيهاي خونگي در بساطشون به چشم ميخورد. پسرها هم لابد همچين تقسيمبندي داشتند. مشغول گپ و گفت و خنده بوديم كه اتوبوس دانشگاه از راه رسيد...
دو سه ساعتي توي راه بوديم، استاد ايستاده بود وسط اتوبوس و نكاتي رو تذكر ميداد و خاطراتي رو هم از فيلدهاي دانشجوهاي قبليش ميگفت.
يكي دو تا از خانوما كفششون كتوني نبود وچندتا از پسرها با دمپايي اومده بودن كه تعجب استاد رو برانگيخته بودند!
استاد رو كرد به خانوما كه انتهاي اتوبوس نشسته بودن و گفت اين فيلد خيلي سخت نيست ولي فيلدهاي سختتري هم شما داريد اگر فكر ميكنيد چادر مزاحمتونه نپوشيد كه آسيب نبينيد، البته من دانشجوهايي داشتم كه حتي توي سختترين فيلدها هم با چادر اومدن و حتي جلوتر از همه...
من و دو سه نفر ديگر چادر ايراني خودمون رو سرمون كرده بوديم و يكي دو نفر هم چادر ملي خريده بودند مخصوص فيلد و مابقي هم يا مانتويي بودن اساساً يا اينجا مانتويي اومده بودن.
رسيديم به انتهاي جاده ماشينرو، استاد مهمترين تذكراتش رو دوباره مرور كرد و گفت توي فيلدهايي كه ميريم آقايون جلو حركت ميكنن و خانومها هم همراه من كمي عقبتر از آقايون، براي اينكه راحت باشيد و مزاحم همديگه نباشيد و بيشتر بهتون خوش بگذره!
پياده شديم راه افتاديم. آبان بود و منطقه سردسير و هوا هم بدك نبود، رسيديم به يك رودخانه عريض كه آبش حسابي يخ بود و راهي هم براي عبور بدون خيس شدن نداشت... پسرها شروع كردن به پيشنهاد دادن و دلسوزي براي دخترها... استاد اومد وسط و گفت آقايون لطفا كفشها و جورابهاشون رو در بيارن و از رودخانه رد شن و راه رو به سمت اون قله ادامه بدن مقصد ما اونجاست. ما هم خودمون رو ميرسونيم بهتون.
پسرها كه دور شدن استاد گفت خانوما من ميرم اون طرف رودخونه و پشت به رودخونه ميشينم، با خيال راحت كفشا و جوراباتون رو در بياريد و پاچه شلوارتون رو بزنيد بالا كه خيس نشيد كه بعداً اذيت شيد تو سرما...
آخرين نفر كه جوراباشو پاش كرد استاد رو صدا كرديم و راه افتاديم...