اين مظلوميت تا به آنجاست كه مقام معظم رهبري از كردستانات با عنوان سرزمين مجاهدتهاي خاموش يادكردهاند. سردار شهيد ناصر كاظمي، از مؤسسان تيپ ويژه شهدا و قرارگاه منطقهاي شمالغرب موسوم به حمزه سيدالشهدا(ع) يكي از اين سرداران كم نام و نشان است كه در زمان شهادت نيز فرمانده سپاه پاسداران كردستان بود. اما با وجود همه رشادتها و حماسهآفرينيهايش كمتر شناخته شده است. در سالگرد شهادت اين سردار رشيد به تاريخ ششم شهريورماه 1361 در گفتوگو با عباس درمان و محمدرضا فاضلي دوست از همرزمان شهيد و همچنين برادر كوچكترش مجيد كاظمي، بخشهايي از خاطرات و زندگي اين شهيد بزرگوار را مرور ميكنيم.
مجيد كاظمي برادر شهيد
شهيد ناصر كاظمي در 12 خرداد 1335 در خيابان تيموري اطراف خيابان قزوين به دنيا آمد و در زمان شهادت دانشجوي سال آخر رشته تربيتبدني از دانشگاه تهران بود. شهيد كاظمي از ورزشكاران خوب تهران بود كه در دورهاي با مرحوم دهداري فوتبال كار ميكرد. ناصر در سال 53 وارد دانشگاه شده بود و از آنجا كه مخالف رژيم بود، در سال 56 كه مسابقات كشتي در ايران برگزار شد و ورزشكاران مختلفي از كشورهاي دنيا به سالن كشتي تهران آمده بودند به همراه دوستانش و در اعتراض به جنايتهاي امريكا پرچم اين كشور را به آتش كشيدند. خود ناصر، پرچم اين كشور را آتش زد كه منجر به ايجاد تنش در مسابقات شد و ساواك بعد از يك هفته او را شناسايي، دستگير و روانه زندان قصر كرد. اين جريان در سال 56 اتفاق افتاد كه بعد از تظاهرات مردمي و فشار براي آزادي زندانيان سياسي بعد از سه ماه از زندان آزاد شد.
برادرم از همان ماه اول كه سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شكل گرفت جزو اولين نفراتي بود كه به سپاه ملحق شد و در پادگان وليعصر كنوني دوره آموزشي را گذراند و بعد به سيستان و بلوچستان رفت. علت اعزام ايشان به شرق كشور هم به دليل شرارت اشراري بود كه براي مردم مزاحمت ايجاد ميكردند. در آنجا ايشان كار فرهنگي انجام ميداد تا بلكه گرهي از مشكلات مردم محروم سيستان گشوده شود. شهيد كاظمي بعد از شش ماه كار فرهنگي در آنجا به خرمآباد رفت و سپس به كردستان اعزام شد.
خود من هم در مقطعي كه ايشان در كرستان بودند سعادت همراهياش را يافتم و در 15 سالگي افتخار همرزي ايشان را به دست آوردم. در آنجا برادرم به همراه شهيداني چون بروجردي، آبشناسان، قمي، گنجيزاده و... توانستند با بهكارگيري مردم منطقه وحدت ملي را در آن ديار ايجاد كنند و ضربات سنگيني بر پيكره ضدانقلاب وارد كنند. ايشان در اين راه خودش در صف اول نبرد بود و پيش از شهادت زخمهاي كاري هم برداشت. چنانچه در يكي از عملياتهاي پاكسازي نودهشه و نوسود كه شهيد ناصر كاظمي به عنوان فرمانده وارد معركه شده بود به شدت مجروح و مجبور شده بود چندين كيلومتر راه را با پيكر زخمي و رنجور طي كند.
آزاده عباس درمان همرزم شهيد
اما ماجراي مجروحيت شهيد كاظمي در عمليات پاكسازي محور نوسود را از زبان همرزمش عباس درمان ادامه ميدهيم كه هنگام اين اتفاق در كنار شهيد ناصر كاظمي بود: من در سال 60 با شهيد كاظمي آشنا شدم. آن زمان ايشان فرماندار پاوه و فرمانده سپاه اين شهر بودند. ما از شهر اراك به جمع ياران شهيد كاظمي پيوسته بوديم كه به همراه نيروهاي زيرمجموعه ايشان در عمليات پاكسازي محور نوسود شركت كرديم. در اين عمليات از رودخانه سيروان عبور كرديم و به بلنديهاي مشرف به نوسود كه در دست ضد انقلاب قرار داشتند، زديم. قرار بود كه توپخانه ارتش به فرماندهي شهيد صياد شيرازي حين عمليات، ضدانقلاب را هدف قرار دهد اما ما از حدي كه قرارمان بود جلوتر رفته بوديم.
به هرحال در يورش اوليه توانستيم برخي از ارتفاعات را به كنترل خودمان درآوريم. اما چند ساعت بعد دشمن ضد حمله زد و به خاطر آنكه ساير نيروها نتوانسته بودند به اهدافشان برسند، ما هم مجبور شديم ارتفاع مورد نظر را رها كرده و عقب بكشيم. اما در اين حين شهيد كاظمي مجروح شد. گلولهاي به پهلوي ايشان خورده بود كه در نبود وسايل پانسمان، مجبور شده بود با جوراب جاي زخم را ببندد. ايشان با همان وضعيت پا به پاي ما راه ميآمد. تعدادمان به چهار يا پنج نفر ميرسيد. به كنار رودخانه سروان كه رسيديم آفتاب در حال غروب بود. شهيد كاظمي با توجه به تجربهاي كه داشت به ما گفت اجازه ندهيد به دست دشمن اسير شويد. بايد هرطور شده از تاريكي هوا استفاده كرده و از كناره رودخانه خودمان را به نيروهاي خودي برسانيم.
در اين هنگام شهيد كاظمي جورابي كه به دور بدنش بسته بود را باز كرد و خون و گل و لايش را در آب شست و دوباره آن را به زخمش بست. واقعاً آدم توانمند و پرطاقتي بود. روحيه بالايي هم داشت و در حالي كه ما از فرط خستگي كم مانده بود از حال برويم او با زخمي كه داشت ميگفت: بچهها ما صاحب داريم و كمكمان ميكند.
منظور ايشان صاحبالامر حضرتقائم(عج) بود. شايد 24 ساعت پيادهروي كرديم تا در نهايت به مقر خودي رسيديم. به نظر من كه شاهد آن همه روحيه و ايمان شهيد كاظمي بودم، ايشان اسطوره استقامت، ايمان و ولايتمداري بودند.
محمدرضا فاضلي دوست و همرزم شهيد
سردار شهيد ناصر كاظمي جواني بلندبالا، رشيد و ورزشكار بود. فوتبال را به شكل حرفهاي كار كرده بود و وقتي بنده به جمع نيروهاي تيپ ويژه شهدا پيوستم، ايشان در پادگان محل استقرار و هرجايي كه فرصتي پيش ميآمد، مسابقاتي را راهاندازي كرده و خودش نيز شركت ميكرد. در كنار اين تفريحات، فرماندهي توانمند بود كه هنگام شهادت مسئوليت تيپ ويژه شهدا را در كنار فرماندهي سپاه كردستان توأمان داشت.
وقتي قرار شد تيپ شهدا پاكسازي محور پيرانشهر به سردشت كه ستون فقرات ضد انقلاب به شمار ميرفت را به انجام برساند، شهيد صيادشيرازي و آقاي محسن رضايي به منطقه آمدند. آنها با هليكوپتر مسير عمليات را بازرسي كرده و به فرماندهان تيپ گفتند اين عمليات از نظر ما به صلاح نيست و به هيچ وجه نبايد انجام شود. اما شهيد كاظمي و ساير مسئولان تيپ هم قسم شدند كه اين عمليات را انجام دهند.
به هر روي در كنار جاده اصلي پيرانشهر به سردشت، يك جاده فرعي وجود داشت كه ضد انقلاب از آنجا تداركات خود را حمل و نقل ميكردند. اولين تحرك نيروهاي ما در اين عمليات، پاكسازي همين جاده فرعي بود كه به خوبي انجام گرفت. خود شهيد كاظمي هم طبق معمول جزو نيروهاي پيشرو بود كه در راه بازگشت از اين جاده از پشت سر هدف گلوله دشمن قرار گرفت و به شهادت رسيد. روحش شاد و يادش گراميباد.