آري! رمضان كه از نيمه خود ميگذرد دل مادرانه فاطمه نيكدوز در شبهاي اين ماه به ياد امير قافله عشق و شهادت مولايش به درد ميآيد و در كنار همه دلگرفتگيها ياد شهيدش هم غم و دردش را دو چندان ميكند. كودكي سيدعلي زير بيرق اباعبدالله الحسين (ع) سپري شد و نوجوانياش همان سرباز در قنداق امام و مولايش بود، هم او كه در نامههايش مينوشت: «فدايي خميني سيدعلي دوامي...» اين شهيد كه در 21 رمضان سال 46 به دنيا آمد دقيقاً 21 سال بعد و در 21 رمضان سال 67 به شهادت رسيد كه آنچه در پي ميآيد مادرانههاي «فاطمه نيكدوز» است از راز و رمز بيست و يكهاي شهيد سيدعلي دوامي و همچنين ماجراي غريبانه غسل و دفن پسر شهيدش با دستان خود.
من لباس خاكي ميخواهم
زمان تولد سيدعلي در 21 رمضان سال 46 من 21 سال داشتم. پسرم كلاس اول را در شش سالگي خواند. بسيار باهوش بود اما شيطنتها و شلوغيهاي پسرانهاش را هم داشت. بعد از پيروزي انقلاب عضو بسيج شد، اما اگر چيزي به او ميدادند دريافت نميكرد و ميگفت: «من كه نيازي ندارم. بماند تا براي جبهه وسيلهاي بخرند و تيري شود در قلب دشمنان بعثي.»
نماز شبهايش را هرگز از ياد نميبرم. هيچگاه نميتوانم حالاتش را در هنگام نماز براي كسي وصف كنم. او همچون فردي بيچيز و ناتوان با گردني كج رو به قبله مينشست و راز و نياز ميكرد. حالات عرفاني و روحاني خاصي داشت. گاهي كه نماز خواندنش را به نظاره مينشستم، با خود ميگفتم: «خوش به حالت سيدعلي! قامتت چون حضرت ابوالفضل (ع) ومظلوميتت چون جدت امام حسين (ع) است و سجدههايت چون امام سجاد (ع)». من در كودكي همراه مادر در مجالس و هيئتها شركت داشتم. در يكي از اين مجالس وقتي صحبت از صلابت حضرت زينب (س) و شجاعت ايشان شد، بسيار تحت تأثير قرار گرفتم. هميشه با خودم ميگفتم كه اگر در زمان امام حسين (ع) بودم حتماً به ياري ايشان ميرفتم. بعدها كه علي 15 ساله شد و عزم رفتن به جبهه و جهاد كرد ياد آن عهدم افتادم.
علي هم من را آماده ميكرد، ميگفت: «من لباس خاكي ميخواهم»، من مخالفت ميكردم و ميگفتم: «تو بچهاي هنوز براي تو زود است، جلوي دست و پاي رزمندگان را ميگيري.»
نميخواهم مفت كشته شوي
بسيار دلبسته علي بودم. فرزند سوم من بود و تنها پسرم. اما اعتقاداتم حرفي ديگر ميزد. دلم با قافله حسين بود و سالها زير بيرق ابا عبدالله الحسين (ع) سياه پوشيده و بر سرو سينه زده بودم.
بالاخره دلم راضي شد. ميدانستم كه علي من از علياكبر(ع)حسين بالاتر نيست. موافقت كردم تا علي من هم راهي شود اما يك شرط برايش گذاشتم و سيدعلي من هم تا لحظه شهادت به آن عمل كرد. من به سيدعلي گفتم دوست دارم تا آنجا كه ميتواني به كشورت خدمت كني، تا آنجا كه در توان داري از خاك ناموست دفاع كني و هر چه در توان داري از بعثيها بكشي، دوست ندارم خودت را بيجهت به كشتن بدهي و مفت كشته شوي. «سيدعلي هم پذيرفت و در مدت شش سالي كه در جبهه حضور داشت به قولش عمل كرد و شرطش را كامل انجام داد.
سال 1366به طواف خدا راهي سفر حج شدم. قبل از رفتن به علي گفتم برايت چه بياورم و علي ميان همه تعارفات هميشگي از من خواست تا پارچهاي سبز بخرم و هر جا كه رفتم متبركش كنم. علي ميخواست از آن پارچه سبز يك كمربند و يك سربند براي خودش آماده كند.
پارچه سبز سيدعلي
اولين خريدم در مدينه پارچه سبز براي علي بود. همه جا طوافش دادم حتي در قبرستان بقيع. وقتي برگشتم يك كمربند و يك سربند براي سيدعلي دوختم، بهترين سوغاتي سفر حج من، شده بود همراه هميشگي علي...
به خواست علي از همان پارچه سبز يك سربند هم براي دوستش مهرداد بابايي دوختم. مهرداد با آن سربند به زيارت امام رضا رفته بود و وقتي از خادمين خواسته بود سربند را برايش متبرك كنند آنها اشتباهي سربند را به داخل ضريح انداخته بودند و مهرداد از خادمين خواسته بود سربند را به آدرسش در ساري بفرستند. 40روز بعد سربند مهرداد هم به دستش رسيد. مهرداد با سربندي كه حالا به ضريح امام رضا (ع) هم متبرك شده بود رفت جبهه و با همان سربند شهيد شد.
علي در مدت شش سالي كه در جبهه بود، به حد 60 سال بزرگتر و جا افتادهتر شده بود. در مدت حضورش هم بارها مجروح شده و تير و تركش خورده بود. كارش اطلاعات و عمليات بود. قبل از عملياتها، براي شناسايي ميرفت. گويا دشمن هم براي سر سيدعلي جايزه تعيين كرده بود. شير مازندران اما به اين ارعابها توجهي نشان نميداد، من تا قبل از رفتن برادرم شهيد محمود نيكدوز به جبهه نميدانستم علي چه ميكند. خودش هميشه ميگفت من يك رزمنده سادهام. ميگفت: «هر كي از شما پرسيد من چه كاره هستم بگو پسرم واكس ميزند و جاروكشي ميكند.»
فدايي خميني
سيد علي ارادت عجيبي به ولايت داشت. عاشق امام خميني (ره ) بود. چند باري هم خدمت ايشان رسيده بود. يكبار هم با هم به ديدار امام رفتيم. به امام خميني (ره) گفتم ميخواهم دست شما را ببوسم امام خميني هم عبا را انداختند روي دستشان، من هم دست ايشان را بوسيدم. علي هم در كنار من ايستاده بود و به من نگاه ميكرد.
سيدعلي يك كاپشن داشت كه دست به دست بين رزمندگان ميچرخيد. هر كسي اين كاپشن را ميپوشيد به شهادت ميرسيد. آخرين نفري هم كه پوشيد سيدمجتبي علمدار بود. ايشان جانباز شيميايي بودند و از مداحاني بودند كه هميشه در هيئتها و مراسمها از سيدعلي ميخواست او را هم نزد خود ببرد. در نهايت هم به آرزويش رسيد و شهادت نصيبش شد.
من براي سيدعلي از سالها پيش وسايل زندگي خريده بودم. مثل دخترهايم برايش جهاز تهيه كرده بودم. بعد از شهادت سيدعلي برخي از وسايلش را براي جهاز به دختران دم بخت هديه كردم. باقي وسايل هم در حسينيه خودش ماند تا در مراسم و مجالس از آن استفاده شود.
آخرين باري هم كه ميرفت جبهه من را به زيارت امام رضا (ع) فرستاد. گفت يك ماهي را در جبهه هستم و بعد از آن به مشهد ميآيم تا بعد از زيارت به ساري برگرديم. من هم قبول كردم. مدتي گذشت تا اينكه يك روز داماد و برادرم به ديدار من آمدند و از من خواستند همراه آنها به ساري برگردم. من خيلي تعجب كردم به آنها گفتم كه منتظر سيدعلي هستم كه دنبال من بيايد و با هم به ساري برگرديم. با اصرار آنها به زيارت رفتيم و بعد از ظهر به سمت ساري راه افتاديم.
ميدانستم اتفاقي براي علي افتاده است. در شهر خبري نبود، در كوچه و حسينيه هم خبري نبود. به در خانه كه رسيدم مستأجرمان كه تصور ميكرد در جريان شهادت علي هستم از ايشان پرسيدم علي آمد؟! گفت:« حاجخانم سيدعلي را آوردند. » آنجا بود كه فهميدم علي شهيد شده است. همان لحظه وضو گرفتم و نماز شكر خواندم. هر طور بود شب را به صبح رساندم و فردا به سردخانه رفتم. كشو را كه باز كردم، سيدعلي را ديدم. شهيد شده بود. پيكرش در خونش غلتيده شده بود. كاليبر 60كار خودش را كرده بود و قلب علي را نشانه رفته بود و او را براي خدا نشان كرده بود. نقل و سكه و... را كه همراه خودم برده بودم به سر و روي علي پاشيدم. خودم بدن علي را شستم، خالههايش وقتي ميخواستند پيشاني علي را ببوسند علي به آنها ميگفت: وضو داريد؟! اينجا جاي الله است. بعدها كه شهيد شد. خواهر و خالههايش پيشاني سيدعلي را بوسيدند و من غسلش دادم. آينه شمعدان برايش خريدم و سفره عقدي برايش انداختم. مهمانها آمده بودند اما نه براي عزاداري، آمده بودند شيريني شهادت علي را بخورند روي نان سنگك نوشته بوديم: «علي جان شهادتت مبارك». علي را خودم در قبر گذاشتم، چادر به كمر بسته و او را در داخل قبرش گذاشتم، عبايي كه از مشهد برايش تهيه كرده بودم و متبرك رويش انداختم، انگشتر و تسبيحش را همراهش گذاشتم. باران كه شروع به باريدن كرد، علي من هم در كنار اربابش آرام گرفته بود. من علي را بعد از شهادتش به روايت همرزمان و دوستانش شناختم. علي بسيار معتقد بود، يكبار براي قضا شدن نماز شبش خودش را جريمه كرده بود، 10 روز روزه براي يك شب قضا شدن نمازشب.