روزه و دانشگاه و جام جهاني و امتحانهاي آخر ترم با هم شده بود بهانهاي براي... براي خواب و خنده و استرسهاي رنگارنگ. فوتبال را با عذاب وجدان ميديديم و طعم نمكي تخمه. خوابگاه رو سرمان ميرفت با هر گلي كه تيم مورد علاقهمان ميزد؛ حالا يكي فرانسه را دوست داشت، يكي پرتغال، يكي ايتاليا، يكي... مگر يكي و دوتا بوديم؟ دست كم 200 نفر كه گروه گروه كري ميخوانديم براي هم.
توي سالن ِ تلويزيون خوابگاه، جزوهها بود كه ورق ورق زمين را فرش كرده بودند. گروههاي درسيمان يادمان رفته بود. آرژانتينيها با هم درس ميخواندند و آلمانيها با هم! ارتش سرخ چين هم به جيغهاي ما نميرسيد! شورش را درآورده بوديم. تا سحر پاي تلويزيون بوديم. سحري را سردستي چيزي ميپختيم و هر كداممان بطري يك ليتري آب به دست پاي سفره مينشستيم. از اينجا به بعد درس شروع ميشد. امتحانهاي آن سال ساعت 2 عصر بود. از سحر تا 2 درس ميخوانديم. از 2 تا 4 امتحان ميداديم. از 4 به خوابگاه برميگشتيم و ميخوابيديم تا افطار. اين برنامه آن سالمان بود. امتحانها قبل از تمام شدن جامجهاني تمام شد. يك هفته بعد از امتحانها بايد خوابگاه را تحويل ميداديم. ولي مگر دلمان ميآمد؟ مگر ميشد دل بكنيم از آن سالن پر جيغ؟ اما دل كنديم. خيلي ساده هم دل كنديم. چشمهايي منتظرمان بودند.
بچهها يكي يكي و چندتا چندتا چمدانهايشان را بستند كه برگردند به شهرهايشان. ديگر خبري از گروههاي آلماني و آرژانتيني و برزيلي و... نبود. بچههاي اصفهان با هم رفتند. بچههاي شيراز با هم. بچههاي ورامين با هم. بچههاي... خوابگاه خالي شده بود. سالن تلويزيون ساكت بود؛ شبيه سالن مطالعه. فردوسيپور هنوز گزارش ميكرد و هنوز توي دروازهها توپ ميرفت. فقط ديگر كسي نبود كه جيغ بزند، كه كري بخواند، كه بگويد اگر برنده شويم به همهتان بستني ميدهيم و بعد هم برنده شوند و به روي خودشان نياورند. همه برگشته بودند به خانههاي خودشان. خانههايي كه نه پرتغالي بود، نه يوناني... خانههايي كه تهران يا اصفهان يا شيراز يا تبريز يا... مادري چشم به راه جاده داشت و دل تنگ... هيچ چيز غير از اين چشمها مهم نبود. تابستان از راه رسيده بود!