دختر همسايه امروز شيريني قبولياش را در كنكور سراسري آنهم با رتبهاي عالي و در دانشگاهي بسيار خوب بين همسايهها پخش كرد.
او براي قبولياش تلاش جالبي كرد. همه محل ميدانستند كه او ميخواهد كنكور بدهد. چون خيلي وقت بود كه سرو كلهاش در هيچ جايي پيدا نميشد. نه به مهماني ميرفت نه به تفريح و نه به خانه فاميل. يك سالي ميشد كه كمتر كسي او را ميديد.
پيش از اينكه براي قبول شدن در كنكور خودش را خانهنشين كند و بنشيند پاي دفتر و كتاب، به باشگاه ورزشي ميرفت، نقاشي ميكشيد، در جمع همسايگان همسن و سالش كه بعضي وقتها در خانه يكي از ساكنان آپارتمانشان برپا ميشد شركت ميكرد، با دختران و دوستان همسن و سالش پيامك احوالپرسي ميفرستاد و خلاصه دختر فعال و پرجنبوجوشي بود.
اما از وقتي كه براي كنكور خودش را آماده ميكرد فقط دلش يك چيز ميخواست؛ آن هم قبولي در كنكور با رتبهاي عالي آنهم در رشته هنر بود.
دختر همسايه براي محكمكاري در يكي از آموزشگاههاي مخصوص كنكور هم نامنويسي كرده بود و هر چند روز يك بار در آزموني كه در آن برگزار ميشد، شركت ميكرد و معلومات و دانشش را ميسنجيد.
او در اين يك سال توانسته بود خيلي خوب از پس اين آزمونها برآيد و در همه آنها نمره عالي بگيرد. تا اينكه چند روز پيش آخرين امتحان آموزشگاه برگزار شد اما اينبار مثل نوبتهاي پيش نتوانست نمره خوبي از آن آزمون بگيرد. پرسشهايش خيلي سخت بود و نتوانست به همه آنها پاسخ بدهد. نگرانيهايش هم از همان وقت شروع شد. او كه يك سال خودش را باور داشت و ميدانست كه حتماً در كنكور قبول ميشود يكباره اعتمادش را به خودش از دست داد و دلش لرزيد.
دفتر و كتابهايش را رها كرد و همانطور كه برگه آزمون را در دست داشت، رفت به بارخواب كنار اتاقش. به گلدانها نگاه كرد. مدتها بود كه دلش ميخواست نقاشي بكشد اما به خودش اجازه اين كار را نميداد. در واقع نيرويي ترسآلود مرتب به او نهيب ميزد كه وقتت را با اين چيزها هدر نده و فقط كتابهاي درسيات را بخوان. دختر هم خيلي خوب به اين ترس دروني پاسخ ميداد و به حرفش گوش ميكرد.
مادر به او گفته بود كه بايد بيش از اينها به تفريح خود توجه و حداقل كمي تفريح كند، اما او آنقدر از ترسش، ترسيده بود كه حتي ميترسيد سراغ مدادرنگيهايي برود كه مادر برايش خريده بود.
مادر به خيال اينكه دخترش با ديدن اين مدادرنگيهاي تازه هواي كشيدن نقاشي و رها كردن كتابهاي درسي را براي مدتي كوتاه پيدا كند آنها را برايش خريده بود.
دختر همانطور كه غصهدار كنار گلدانها نشسته بود، در يك آن فكري از خاطرش گذشت. رفت سراغ جعبه مدادرنگيهايش و دوباره برگشت و كنار گلدانها نشست. بيآنكه فكر كند، به سرش زد تا گلهايي را در پشت برگه آزمون كه پرسشهاي سختي در روي ديگر آن چاپ شده بود، بكشد.
گلها را كشيد و همانطور كه رنگشان ميكرد ندايي در دلش گفت، در كنار اين گلها كوهي قرار دارد كه ميتواني آن را به راحتي بكشي. در خيال خود كوه را تجسم كرد و آن را كشيد.
همانطور كه نوك مدادرنگي او، از دامنه كوه بالا ميرفت و به قله نزديك ميشد، متوجه شد كه رنگ دلخواهش را براي كشيدن قله ندارد. مداد تنها 12 رنگ داشت و نميتوانست احساس واقعي او را تماماً بيان كند. حوصله رفتن به سراغ كمد و پيدا كردن مدادرنگيهاي قديمي را كه از يك سال پيش درحال خاك خوردن بودند را هم نداشت.
انگار در نقطهاي نزديك به قله گير كرده بود و نميتوانست از آن بالا برود. اما دلش در الهامي ديگر به او نهيب ميزد كه بالاتر برو. اوج را ببين! رهايش نكن. برو بالاتر. برو بالاخره رنگي پيدا كن و از آن بالا برو.
دختر نگاهي به مدادرنگيها انداخت. شايد با آميختن چند رنگ ميتوانست رنگ مورد نظرش را به دست آورد. براي همين چند رنگ تيره و روشن را روي كاغذ با هم آميخت و در آخر سفيد را به آنها افزود.
باورش نميشد؛ توانسته بود به قلهاي برسد كه رنگي بينظير و بيبديل داشت. تصويري كه كشيده بود به قدري در نگاهش زيبا به نظر رسيد كه دلش ميخواست آن را قاب كند و به ديوار بياويزد. اين يكي از زيباترين نقاشيهايي بود كه توانسته بود بكشد و در واقع يكي از مهمترين آنها.
اما دوباره ترس به سراغش آمد. به ياد آورد كه چند روز بيشتر به برگزاري كنكور نمانده است. به نقطه نزديك به قله خيره شد. نگاهش را بالا برد و به نوك قله خيره شد. چه شباهتي بين اين دو بود. انگار كنكور مثل قله در چند قدمي او بود و بايد بدون ترس به آن ميرسيد. اگر ترسش را كنار ميگذاشت ميتوانست به آن برسد.
برگه آزمون را پشت و رو كرد. ديگر از سختي پرسشها نميترسيد. در دلش باور عجيبي به وجود آمده بود كه هيچ ترسي را در دلش باقي نميگذاشت.
حالا دختر همسايه هر بار كه به آن نقاشي قاب شده به ديوار اتاق نگاه ميكند، از ته دل شاد ميشود. چون ياد آن روز ميافتد كه توانست ترسي را كه مانع راهش شده بود، به ايمان تبديل كند؛ ايماني كه از خود كنكور ارزشمندتر بود و كنكور تنها بهانهاي بود براي رسيدن به آن!