کد خبر: 650582
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۱۹ خرداد ۱۳۹۳ - ۱۵:۳۹
«جلوه‌هايي از منش فرهنگي و سياسي آيت‌الله‌العظمي سيد محسن حكيم» در گفت‌وشنود با حجت‌الاسلام والمسلمين عبدالحميد باقري بنابي
شاهد توحيدي

روزهايي كه بر ما مي‌گذرد، مصادف با سالروز رحلت مرجع اعلاي شيعه و فقيه مجاهد، آيت‌الله العظمي سيدمحسن طباطبايي حكيم(قده) است. آن بزرگ در مقطعي حساس و شرايطي خطير هدايت جهان تشيع را برعهده داشت و در مبارزه با مكاتب و نحله‌هاي الحادي و انحرافي، نقشي ارجمند ايفا نمود. در بازشناسي و تكريم مجاهدات اين چهره نامدار عرصه جهاد و اجتهاد، با جناب حجت‌الاسلام والمسلمين عبدالحميد باقري بنابي از شاگردان آن بزرگ گفت‌وشنودي انجام داده‌ايم كه نتيجه آن در پي مي‌آيد.

جنابعالي از فضلاي حوزه علميه تبريز هستيد، چه شد كه براي تحصيل به نجف اشرف مشرف شديد و چه مدت در اين شهر اقامت داشتيد؟

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحيم. من نزديك به 9 سال در نجف اشرف ماندم و به تحصيل پرداختم. در يك سال و نيم اول اقامت اصلاً به ايران نيامدم. نجف برايم جاذبه‌هاي بسياري داشت، به‌طوري كه عاشق آن ديار و حرم مولا علي‌بن ابيطالب شدم. نمي‌توانستم از شهر مولا خارج شوم. گاهي كه به زيارت كربلا و ساير شهرهاي مقدس مي‌رفتم، زود به نجف برمي‌گشتم و عاشقانه در و ديوارهاي شهر و آستانه و ديوارهاي حرم اميرالمؤمنين و ضريح مقدس را بوسه مي‌زدم و سر و صورتم را به آن مي‌كشيدم و اشك مي‌ريختم. هنوز هم بعد از گذشت 50 سال نسبت به نجف اشرف و آستانه مولا همان حالت جذبه را در دل دارم. اگر من آزاد و مختار باشم و موانع اجتماعي و خانوادگي سر راهم را نگيرد، براي هميشه مجاورت نجف اشرف را اختيار مي‌كنم و مقيم دائمي آستانه امام علي(ع) مي‌شوم. هر وقت فرصتي دست داده است، بي‌درنگ به زيارت آن شهر مقدس شتافته‌ام. در مدت اقامتم در حوزه علميه نجف اشرف مراحل سطح و متون فقه و اصول و ساير دروس مرسوم را در محضر اساتيد بزرگ آن حوزه به پايان بردم. حوزه علميه نجف با آن عظمت علمي و معنوي‌اش و با وجود مراجع بزرگ تقليد و اساتيد برجسته فقه و اصول و معارف اسلامي، نظارت و كنترل لازم بر طلاب و نظم و نسق مناسبي در امر آموزش نداشت، يكي مي‌خواند، يكي نمي‌خواند، نه كسي امتحان مي‌گرفت، نه تشويق‌كننده‌اي در كار بود، نه توبيخ‌كننده‌اي و خلاصه حوزه رها شده بود. كما اينكه ديگر حوزه‌ها هم در آن ايام كم و بيش چنين وضعي داشتند. انضباط علمي و تربيتي دقيقي حاكم نبود.

اساتيدتان درحوزه نجف چه كساني بودند و از كداميك بيشتر استفاده كرديد؟

دروس سطح را پيش اساتيد مشهور و بزرگواري از جمله آيت‌الله ميرزا‌علي آقا فلسفي، آيت‌الله ميرزا كاظم تبريزي، آيت‌الله ميرزا جواد‌آقا تبريزي مرجع معروف معاصر و شهيد آيت‌الله مدني فرا گرفتم. آيت‌الله ميرزا علي‌آقا فلسفي برادر خطيب مشهور مرحوم شيخ محمدتقي فلسفي مانند برادرش بياني فصيح، شيرين و قوي داشت.

با آيت‌الله ميرزا جواد‌آقا تبريزي علاوه بر اينكه استادم در كفايه بود، دوستي و رفاقت هم داشتم. ايشان خيلي به من اصرار مي‌كرد كه در نجف بمانم و درس‌هايم را ادامه دهم. گاهي مي‌گفت: «اگر تحصيلات خود را با جديت ادامه بدهي، به مراتب مهمي مي‌رسي و استعداد خوبي داري». البته در درس‌هاي بزرگان حوزه از جمله آيت‌الله حكيم و آيت‌الله خويي هم شركت مي‌كردم، گرچه نمي‌توانم خود را از شاگردان آن بزرگان علم، معنويت و عمل به حساب آورم. از طرز تفكر، رفتار و زندگي پاك ايشان بيش از درس و علمشان بهره‌ها برده و توشه‌ها برداشته‌ام. گاهي در درس‌ رسائل و كفايه آن قدر اشكال مي‌كردم كه اساتيد ناراحت مي‌شدند. مثلاً وقتي در درس كفايه آيت‌الله ميرزا جوادآقا تبريزي خيلي اشكال مي‌كردم و استاد پاسخ مي‌گفت، باز هم اشكال مي‌كردم. ايشان كمي عصباني مي‌شد و مي‌گفت: «تو نمي‌گذاري درس پيش برود. فردا به درسم نيا!». البته فردايش زودتر از همه در كلاس درس حاضر مي‌شدم!

به هر حال بنده اگر به لطف خداوند موفقيتي داشته‌ام، بيشتر مرهون فضاي ملكوتي بارگاه اميرالمؤمنين(ع) و عنايات ويژه آن حضرت بوده است و نه از ناحيه درس، بحث، تلاش علمي و قيل و قال مدرسه‌اي.

تشنه يك مربي روحي و استاد اخلاق بودم، ولي پيدا نكردم. انسان هميشه در مسير زندگي و در طريق علم و عمل نيازمند يك خضر راه است و بايد بزرگاني معنوي و فرزانه همواره چراغ هدايت را فرا راه انسان‌ها قرار دهند. الان هم خودم را نيازمند چنين انسان‌هاي بزرگي مي‌دانم.

با عنايت به اينكه موضوع گفت‌وشنود ما، منش فرهنگي و سياسي آيت‌الله العظمي سيدمحسن حكيم است، بفرماييد كه چگونه با ايشان آشنا شديد و در ايشان چه خصال و ويژگي‌هايي را برجسته ديديد؟

در مدت اقامتم در نجف خيلي در خدمت آيت‌الله حكيم بوده‌ام. ايشان هم به اين حقير لطف داشتند و در مقطعي مثل فرزند خانه‌زاد او بودم. يك روز از طرف آقاي حكيم پيام آوردند بعد از نماز جماعت در صحن حضرت علي(ع) كه توسط ايشان برگزار مي‌شد، نزد آقا بروم. رفتم ديدم تعدادي از زائران آذري‌زبان در محضر ايشان نشسته‌اند و سؤالات شرعي مطرح مي‌كردند. سؤال آنها و جواب آيت‌الله حكيم را متقابلاً ترجمه مي‌كردم. يك نفر پرسيد: «در ركعت سوم و چهارم نماز تسبيحات اربعه يك بار واجب است يا سه بار؟» آقا جواب داد: «يك بار كافي است». من در ترجمه گفتم يك بار كافي است، ولي احتياط آن است كه سه بار بگوييد. مرحوم آيت‌الله حكيم متوجه شد و بلافاصله عكس‌العمل نشان داد و گفت: «احتياط ندارد، همان يك بار كافي است!»

چه شد كه تا آن حد با آن مرحوم، انس و ارتباط صميمانه پيدا كرديد؟ اين رابطه چگونه آغاز شد؟

گاهي مرحوم پدرم وجوه شرعي و اماناتي مي‌فرستاد يا به خودم مي‌داد و من به آيت‌الله حكيم يا ساير علما و مراجع نجف مي‌رساندم. اينجانب به بيت آيت‌الله حكيم رفت و آمد مي‌كردم، البته گاهي هم بنا به مسائلي كه در مورد اطرافيان و ملتزمان بيت و دفتر ايشان پيش مي‌آمد نمي‌رفتم و در حرم مولا اميرالمؤمنين(ع) به ديدار آقاي حكيم مي‌رسيدم. ايشان هر شب به زيارت حرم اميرالمؤمنين(ع) مي‌رفت، لااقل هفته‌اي چهار پنج شب حتماً موفق به زيارت مي‌شد و به اين علت شب‌ها مي‌رفت تا حرم خلوت باشد و راحت‌تر زيارت كند. يك شب حدود ساعت 10 بود كه دلم عجيب گرفت، بلند شدم و به حرم مولا(ع) پناه بردم. ديدم آيت‌الله حكيم هم آنجا در رواق بالاسر مرقد مطهر مشغول عبادت و راز و نياز است: حالي ديدني داشت! بدون توجه به اينكه ايشان در اين وقت شب به حرم آمده است كه كسي مزاحمش نباشد و خلوتش را با خدا به هم نزند، پيش رفتم، سلام كردم، نشستم و مسائلي را كه داشتم مطرح كردم. آقاي حكيم كه حال آن مسائل را نداشت و مي‌خواست از حرم قدسي جدش، امام علي(ع) استفاده معنوي كند و به مسائل ديگري نپردازد، به من گفت: «ان‌شاءالله تشريف بياوريد منزل، اين مسائل را مطرح فرماييد. در خدمت شما هستم». با احترام بلند شدم و رفتم. در بين راه كه به آقاي حكيم و حرم مولا مي‌انديشيدم، كمي دلگير شدم كه چرا آقاي حكيم جواب سؤالاتم را نداد و به منزل موكول كرد؟ به هر حال جوان و احساساتي بودم. به حرم برگشتم كه آقاي حكيم هنوز آنجا بود. باز هم پيش رفتم و به خود جرئت دادم و گفتم: «آقا! من از شما سؤال مي‌كنم. جوابش را به منزل موكول مي‌فرماييد، وقتي هم به منزل حضرتعالي مي‌آيم، اطرافيان و متصديان امور شما مجال ديدار و صحبت نمي‌دهند!» مرحوم آيت‌الله حكيم با بزرگواري تمام فرمود: «اين چه حرفي است؟! منزل ما منزل شماست، كسي حق ندارد مانع شما شود. هر وقت خواستيد تشريف بياوريد، در خانه ما هميشه به روي شما باز است». اين خلق نيكو و بزرگواري حكيمانه آيت‌الله حكيم، بعد از گذشت 50 سال از آن شب و آن ماجرا هنوز در دل و ديده‌ام با طراوت تمام زنده، الگو و سرمشق است.

از منظر جنابعالي آيت‌الله حكيم نسبت به اقران و همگنان خود چه امتيازاتي داشت؟ در اين‌باره چه خاطراتي داريد؟

آيت‌الله حكيم هنوز هم در نگاه بنده شخصيت بسيار عظيمي است. اينجانب در نجف به محضر فقها و مراجع بزرگ آن عصر مانند آيت‌الله خويي، شاهرودي، اصطهباناتي، آقا ميرزا باقر زنجاني، سيد عبدالهادي شيرازي، آقا شيخ حسن خاقاني، آقا شيخ حسن يزدي و سيدمهدي شيرازي مقيم كربلا رسيده بودم و همه را مي‌شناختم و همه را لايق ارادت و احترام مي‌دانستم و مي‌دانم، ولي شخصيت علمي، عظمت معنوي، بينش اجتماعي و سياسي، زعامت و مرجعيت آيت‌الله حكيم را بي‌نظير مي‌دانم. يك عالم جامع عقل، علم، عمل، درايت و هوشمندي شگفت‌انگيز. خدا رحمت كند امام خميني را كه شعاع شخصيت جامعش همه را تحت‌الشعاع قرار داد، اگر شخصيت الهي و بي‌نظير امام نبود و ايشان را نمي‌شناختم، بي‌گمان هيچ كس را مثل آقاي حكيم نمي‌دانستم، ولي ظهور امام خميني و تلألؤ شخصيت نوراني، جامع و بي‌نظيرش مثل خورشيدي همه ستارگان درخشان از جمله آيت‌الله حكيم را در نگاه صاحب‌نظران تحت‌الشعاع قرار داد، به‌طوري كه همه نگاه‌ها به سوي ايشان جلب و در عظمتش حيران شد و خيلي از شخصيت‌هاي بي‌نظير معاصر از يادها رفت يا در سايه امام خاموش شد. با اين حال به يقين شخصيت آيت‌الله حكيم در تاريخ معاصر عراق بي‌نظير است. او از دوران جواني هم عالم بود هم مجاهد. در ماجراي فتواي جهاد آيت‌الله سيد محمد سعيد حبوبي و ديگر مجتهدان بزرگ عراق و جهادشان عليه نيروهاي اشغالگر انگليس، همزمان با وقوع جنگ جهاني اول آيت‌الله حكيم نيز در نبرد بود و فرماندهي دسته‌اي از مجاهدان دلير و رزمندگان مسلمان عراق را به عهده داشت.

از ميزان ارتباط آيت‌الله حكيم با ايران و علماي آن چه خاطراتي داريد؟ چه شد كه ايشان با ايرانيان تا اين حد ارتباط صميمانه داشتند؟

ارتباط آيت‌الله حكيم با ايران بيشتر از ساير ممالك بود، زيرا اكثر مقلدانش در ايران بودند، گرچه ايشان در عربستان سعودي، لبنان، سوريه، شيخ‌نشين‌هاي خليج‌فارس، كويت، پاكستان، افغانستان و... هم مقلداني داشت، ولي بيشتر آنها در ايران بودند. برادرم شيخ مصطفي بنابي نقل مي‌كرد در اواخر عمر آقاي حكيم عرب‌ها به شوخي مي‌گفتند: «السيد محسن الحكيم ما يفيدنا، عجم» (سيد محسن حكيم خيري براي ما عرب‌ها ندارد، عجم و ايراني شده است).

از فصول مهم زندگي مبارزاتي آيت‌الله حكيم، مقابله با كمونيسم‌ها در عراق بود. ورود ايشان به فرايند اين مبارزه چه دستاوردهايي داشت؟

از زماني كه بعثي‌ها در عراق روي كار آمدند، آيت‌الله حكيم نگران عراق، حوزه علميه و تشيع در آن كشور بود و گاه و بيگاه نگراني‌اش را در مجالس جلسات و ديدارها ابراز مي‌كرد. ايشان در مقابله با جريان نشر انديشه‌هاي ويرانگر شيوعيت (كمونيسم) در عراق نقش بسيار مهمي داشت و نگذاشت مردم ساده‌دل فريب كمونيست‌هاي فريبكار را بخورند. كلمه «شيوعيت» در عربي معاصر مفهوم كمونيسم را القا مي‌كند. كمونيسم‌ها با سوءاستفاده از ظاهر آن واژه در بين شيعيان عوام و بي‌سواد مناطق محروم عراق چنين تبليغ مي‌كردند كه «شيوعيت» همان شيعه بودن و شيعه انقلابي بودن است!با توجه به اينكه شيعيان عراق طي قرن‌ها تحت سلطه ظالمانه غيرشيعيان بوده‌اند، تحت تأثير تبليغات عوام‌فريبانه كمونيست‌ها قرار مي‌گرفتند و فريب شعارهاي جذاب آنها را مي‌خوردند، شعارهايي مثل برابري، عدالت، امنيت و...

مرحوم آيت‌الله حكيم جان بر كف گرفت و فتوا داد: «الشيوعيه كفر و الحاد»، شيوعيت (كمونيسم) كفر و بي‌ديني است. اين فتوا يك ايست و توقف تاريخي و شكننده در روند سريع و عوام‌فريبانه كمونيسم در عراق ايجاد كرد. آقاي حكيم اين فتوا را زماني صادر كرد كه كمونيست‌ها مي‌خواستند بر سرنوشت مردم عراق مسلط شوند، اما هنوز قدم‌هاي اول را برمي‌داشتند و تسلط كافي نيافته بودند. ايشان از اوضاع جاري كشور عراق ناراضي و در اعتراض به وضع موجود نجف را ترك كرده و در كوفه مقيم شده بود.

با عنايت به ارتباط شما با شهيد آيت‌الله مدني، نقش ايشان در دفاع از آيت‌الله حكيم را تا چه حد مؤثر ارزيابي مي‌كنيد و در اين‌باره چه خاطراتي داريد؟

شهيد محراب آيت‌الله سيد اسدالله مدني از فضلاي مشهور و مورد اعتماد همه مراجع و از مدرسان حوزه علميه نجف بود و به آيت‌الله حكيم ارادت تام داشت. در آن روزها به علت يك بيماري طولاني خيلي ضعيف و لاغر شده بود. يادم هست او نخستين كسي بود كه به دفاع از آيت‌الله حكيم برخاست، طلاب را دور خود جمع كرد و گفت: «ما بايد به‌ صورت دسته‌جمعي به محضر آيت‌الله حكيم در كوفه برويم و اعلام كنيم آماده مبارزه و نبرد تن به تن با كمونيست‌ها هستيم!» بعد گفت: «من خود با بدن نحيف و ضعيف آماده‌ام دو نفر از كمونيست‌ها را بكشم!» انصافاً آقاي مدني مردي مخلص و مجاهدي شجاع بود. خلاصه با طلاب به ديدن آيت‌الله حكيم رفت و در نزد ايشان ضمن ايراد يك سخنراني بسيار پرهيجان و انقلابي اعلام كرد: «ما طلاب آماده جهاديم». اين اقدام پرشور، مخلصانه و شجاعانه شهيد مدني موجب شد فرداي آن روز يكي ديگر از علما با عده‌اي به محضر آيت‌الله حكيم رفت و براي جهاد اعلام آمادگي كرد. پس‌فردايش رئيس فلان طايفه، هفته بعد بزرگ فلان قبيله و... بدين گونه مردم از تمام شهرهاي عراق حتي از شمال كشور و اهل تسنن هر روز به كوفه مي‌ريختند و با مرحوم آيت‌الله حكيم بيعت و براي مقابله با كمونيست‌ها اعلام آمادگي مي‌كردند. بعضي از روزها صد ماشين، 150 ماشين حامل اعراب، اكراد و تركمن‌هاي عراق به كوفه مي‌آمد و مردم بيعت مي‌كردند. اين دسته‌هاي هزاران نفري در ديدار با آيت‌الله حكيم با فريادهاي آسمان‌پيما خطاب به حاكمان كمونيست عراق اعلام مي‌كردند: «عزلك، عزلك، والله عزلك، لو يأمرنا السيد بك!»، عزلت مي‌كنيم، عزلت مي‌كنيم، سوگند به خدا عزلت مي‌كنيم، اگر آقا (آيت‌الله حكيم) فرمان بدهد! همين فتوا موجب انزوا و ركود جريان كمونيسم در عراق شد. البته بعدها بعثي‌ها به‌تدريج بر امور كشور مسلط شدند و اعتراض و انتفاضه مردمي عراق را سركوب كردند تا اينكه حزب بعث حاكم شد و حسن البكر روي كار آمد و صدام حسين هم معاون وي شد. آنان مرحوم آيت‌الله حكيم را در اواخر عمرش كاملاً منزوي و محدود كردند. رهبري مقاومت در برابر كمونيست‌ها و بعثي‌ها در عراق با آيت‌الله حكيم بود، ولي شهيد مدني براي اولين بار بسيج افكار عمومي و شوراندن توده‌هاي مردمي را در آن كشور آغاز كرد و جرقه انقلاب مردمي را نيز ايشان زد. از اين جهت نبايد از نقش او در تاريخ مقاومت مردمي و اسلامي عراق و ريشه‌هاي انتفاضه آن غفلت ورزيد.

حال كه سخن به اينجا رسيد، بفرماييد كه موقعيت شهيدآيت‌الله مدني در حوزه علميه نجف چگونه بود؟ منش اخلاقي ايشان را چگونه ديديد؟

آيت‌الله مدني در نجف به احترام پدرم به اينجانب عنايت داشت و محبت مي‌كرد. يك شب در مدرسه شنيدم آقاي مدني سخت بيمار است و حالش اصلاً خوب نيست. نگران شدم و با اينكه شب بود، رفتم و منزل ايشان را در يكي از كوچه پس‌كوچه‌هاي نجف پيدا كردم. براي اولين بار بود كه به منزل ايشان مي‌رفتم. آن زمان فرزند پسر نداشت، بعدها خداوند يك پسر به ايشان عطا فرمود و چند فرزند دختر داشت. در نجف تقريباً غريب بود و از اقوام و خويشاوندانش كسي آنجا نبود. حالش خيلي وخيم بود و مدام خون استفراغ مي‌كرد و حالت تهوع امانش نمي‌داد. خيلي نگران شدم و چند روزي در منزل ماندم و با آوردن دكتر و تهيه دارو از ايشان مراقبت كردم و بالاخره تا جايي كه مي‌توانستم در خدمت ايشان ماندم. مرحوم مدني آن چنان به حالت ضعف افتاده بود كه خيال مي‌كردم ديگر مي‌ميرد! چند بار به حال او و غريبي‌اش گريه كردم. يك بار هم خودش متوجه گريه‌ام شد و دلداري‌ام داد و گفت: «نگران نباش، ان‌شاءالله خوب مي‌شوم» و الحمدلله چند روز بعد حالش بهبود يافت.

مقداري از كفايه را نزد آقاي مدني خواندم. البته ايشان از ديدگاه اينجانب بيشتر معلم ممتاز اخلاق و معنويت بود تا استاد تراز اول متون علمي. در نزد علما و مراجع نجف شخص بسيار محترم، معنوي و مخلصي شناخته مي‌شد و حرمت والايي داشت. هر وقت مرجع بزرگ مرحوم آيت‌الله سيد عبدالهادي شيرازي نمي‌توانست در نماز جماعت حاضر شود، سفارش كرده بود آقاي مدني به‌جاي ايشان نماز جماعت اقامه كند. بعدها آيت‌الله خويي هم اين گونه مي‌كرد. اين موقعيت بسيار مهم و ممتازي براي شهيد مدني در نجف بود. ما به نماز جماعت آيت‌الله خويي مي‌رفتيم، آقاي مدني هم مي‌آمد. گاهي طلبه‌ها آن قدر اطراف ايشان را مي‌گرفتند كه اطراف آقاي خويي خالي و خلوت مي‌شد! يك روز به شوخي به آيت‌الله مدني گفتم: «آقا! شما در برابر آقاي خويي دكان باز كرده‌ايد. ماشاءالله مشتري شما بيشتر از مشتري‌هاي آيت‌الله خويي است». ايشان هم لبخند زد.

علاوه بر آيت‌الله عبدالهادي شيرازي و آيت‌الله خويي ساير مراجع هم براي شهيد مدني احترام خاصي قائل بودند و همه علما، مراجع و طلاب حوزه علميه نجف او را دوست مي‌داشتند، با اينكه علماي آذربايجان هم سن و سال آقاي مدني در حوزه نجف كم نبودند و برخي از نظر علمي، شهرت و موقعيت بالايي داشتند، ولي مرحوم مدني مورد اعتماد، توجه و احترام همه علماي بزرگ و محبوب‌القلوب بود. بعد از انقلاب اسلامي به چشم خود ديدم شهيد مدني نزد امام خميني هم همان موقعيت، احترام و عزت را دارد كه قبلاً نزد مراجع نجف داشت. چنين موقعيتي براي كمتر كسي پيش مي‌آيد. شهيد مدني واقعاً مرد خدا، اهل تقوا و اخلاص بود.

غیر قابل انتشار: ۱
در انتظار بررسی: ۰
انتشار یافته: ۱
مصطفی قلیزاده علیار
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۰۱:۳۰ - ۱۳۹۳/۰۳/۲۳
0
1
با سلام جناب توحیدی!
آیا شما واقعاً چنین گفت و گویی با آقای بنابی انجام داده اید؟! در کجا؟ در تبریز؟ تهران؟
منتظرم لطفاً جواب را به ایمبل اینجانب ارسال فرمایید
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار