تمام وروديهاي نرمافزار و IT كه ترم اول از پس امتحان زبان برنامهنويسي ِ از دور خارج شده پاسكال برآمده بودند، ترم دوم C++ برداشتند، همين شد كه كلاس را مثل ترم اول به دو گروه تقسيم كردند خانمها صبح و آقايان عصر. با نزديك شدن به پايان ترم، عمق فاجعه در مورد اين درس بيشتر مشخص شد و ضربه نهايي را زماني خورديم كه در امتحان ميان ترم يكي از دخترها در سكوت مرگبار جلسه امتحان بغضش شكست و در مقابل چشمان از حدقه بيرون زده جمعيت 80 نفريمان گريه كرد.
كتاب باز كردن و سرك كشيدن روي برگه ديگران هم سودي نداشت. تنها ساناز بود كه با سرعت مينوشت و هر چند دقيقه يكبار با دستمال كاغذي مچالهاش عرق دستش را پاك ميكرد تا خودكار از ميان انگشتانش ليز نخورد. مسلم است كه اين ميزان پشتكار در نوشتن برگه امتحاني كه براي 79 نفر ديگر تقريباً سفيد بود، جلب توجه ميكرد. ولي ساناز در دنياي سؤالات غرق بود و با هيچ «پيس!پيس!» و «به من برسون توروخدا!»يي از آن حال بيرون نميآمد. بعد از امتحان تا پايان همان ترم نگاههاي چپچپ، تهديدكننده و كنايههاي چون «ديگه بيست شدي ديگه!» بود كه به سمت ساناز بيزبان و ساكت جاري شد.
امتحان ترم C++ ساعت 8 صبح بود و ما با نگراني و خوابآلودگي شب زندهداري وارد جلسه شديم، عقربههاي ساعت به سرعت ميگذشتند و بالاخره امتحان تمام شد و از امتحان بيرون آمديم. بچهها گوشهاي از حياط ايستادهبودند و در مركزشان ساناز با رنگ پريده روي نيمكتي نشستهبود. سميه در گوشم گفت: ساناز خواب مونده.
ساناز مشهدي بود و خانهاي به تنهايي اجاره كردهبود و تمام وقتش را صرف درس خواندن ميكرد، همخانه يا دوست پايهاي هم نداشت كه در آن وقت صبح و نگراني امتحان بخواهد دنبالش بگردد، همين شدهبود كه خستگي و سكوت خانه دست به دست هم داده و او از امتحان جامانده بود.
ساناز ترم سوم هم سر كلاس C++ رفت، باز هم روي برگه امتحانش خيمه زد و با دستمال كاغذي سعي كرد عرق دستش را پاك كند و حتي كنايههاي ريز و درشت باقي بچهها را تحمل كرد، با اين تفاوت كه هر روز صبح حدود 40 تماس ناموفق و 20 تماس موفق از سمت دختراني داشت كه ميخواستند مطمئن شوند او به كلاس ساعت 9 صبحش، امتحان ساعت 8صبحش و حتي كلاس ساعت 2 بعدازظهراش ميرسد. ساناز تا آخر همان دختر ساكت و درسخوان كه كمتر در جمعها حاضر ميشد ماند، ولي تا روز آخر ركورددار دريافت تماس تلفني ناموفق و موفق بود.