هدف از اين مقاله شناخت تأثير انديشه سياسي اسلامي بر تحولات معاصر مصر ميباشد، همچنين نوع نگرش اسلام به سياست و طرز برخورد آن با قدرت سياسي را مورد ارزيابي قرار ميدهيم، چراكه اين برخورد تحت تأثير عقايد و سنتهاي اسلامي در متن تاريخ و حيات جمعي مسلمانان مصر، شكل گرفته و تعيين كننده الگوهاي كنش و رفتار سياسي آنان در پذيرش يا نفي حكومت است؛ همچنين مذهب، عقايد، ارزشها، نمادهاي مذهبي و فرهنگ سياسي ناشي از آن، ممكن است مروج و الهام بخش رفتارهاي سياسي، انقلابي و ستيزهجو باشد و اين حركت را تشديد و تسهيل نمايد.
نقش آموزههاي اسلامي قبل از وقوع بيداري اسلامي در مصر
به طور كلي در مصر برخي از علما و فعالان ديني تكاپوهايي براي حفظ اسلام و مبارزه با وضعيت جديد اتخاذ كردند. اين تكاپوها كه گاه شكل گروه و دسته به خود ميگرفت (مانند اخوان المسلمين) و گاه به شكل فردي بود (مانند سيدجمال، كواكبي، دهلاوي و سيدقطب)، يك حرف مشترك مهم داشتند و آن اينكه اسلام نه تنها عامل عقبماندگي نيست؛ بلكه دوري مسلمين از تعاليم اسلام موجب عقبماندگي شده است. بازگشت به تعاليم اسلام و بعضاً الگوبرداري كامل از دوره حيات پيامبر (ص)، در قالب تشويق به انفتاح باب اجتهاد و انتظارات حداكثري از دين و مخالفت با صوفي مسلكي در عين توجه به تهذيب اخلاقي و رفتاري به عنوان اصليترين آموزه اين گروهها، سبب شده است كه آنها را حركات اسلامگرايي و اصلاح ديني و بيداري اسلامي بخوانند. بيداري اسلامي، عنوان عامي است كه بيانگر بازگشت به اسلام در عرصه جامعه، فرهنگ و سياست است. افراد و جريانهاي منادي اسلام با مراتب مختلفي مشمول اين عنوان هستند و انديشمندان از اين رويكرد با نام اصلاح ديني، اسلامگرايي، حركت اسلامي، اسلام سياسي و... ياد ميكنند. پيشگام جريان بيداري اسلامي را سيدجمالالدين اسدآبادي ميدانند و سه نسل بعد از او عبده، رشيد رضا و حسن البنا ميباشند. (1)
سيد جمال پيشگام جريان بيداري اسلامي
سيدجمال، بازگشت به اصول، نقادي سنت، پذيرش و به كارگيري اجتهاد، برخورد مثبت با دستاوردهاي دنياي غرب و حركت به سوي يك تجدد شرقي را دنبال ميكرد. جنبش اصلاحي كه توسط سيد جمال آغاز شده بود، جنبشي عقلگرا و خواهان بهرهگيري از شيوههاي جديد پيشرفت، علم و صنعت و نظام سياسي مبتني بر آزادي و دموكراسي، مبارزه با استعمار خارجي و استبداد داخلي و ايده جامعه اسلامي و وحدت اسلامي بود. سيد جمال نسبت به علوم و آثاري كه از تجدد برخاسته است و روش بهرهگيري از آنان، به طور كامل نظر مثبتي نداشت؛ بلكه از سوءاستفاده از اين علوم و پيامدهاي آن بيمناك بود و نسبت به تمدن غرب چنين تلقياي داشت كه با حذف جنبه استعماري آن و حذف ضديت با اسلام و ارزشهاي ديني، اين تمدن، تمدني پيشرفته و قابل الگوبرداري است (1). بعد از سيد جمال اين جنبش فراگير به وسيله شاگرد برجستهاش، محمد عبده به نصف تقليل يافت. محمد عبده، از پيشروان اصلاحات در جهان اسلام و مشهور به «الاستاذ الامام» بود. دركل، روحيه مسالمتجويانه و اصلاحگرايانه داشت و نتايج امر تربيتي تدريجي را دائميتر از حركت انقلابي ميدانست؛ زيرا عبده از ايده انقلاب سياسي دست كشيد و به ايجاد اصلاحات آموزشي و تربيتي طي چند نسل فكر ميكرد؛ او از ايده وحدت امت اسلام به وطن گرايي محدود در مرزهاي سياسي روي آورد. (2)
رشيدرضا نيز ضمن نزديك دانستن روش دموكراتيك با روح اسلام، حكومت اسلامي را توصيه ميكرد كه تمايز آن در اين است كه اولاً حاكميت مردم پذيرفته ميشود، و ديگر اينكه، انسانها ميتوانند براي اداره امور روزمره خود قانون وضع كنند. هدف آزادي در قانونگذاري همراه با نظارت علما، مطابقت دادن احكام اسلامي با مقتضيات روز بود. در اين رويكرد نيز تربيت جامعه كه به اصلاح تدريجي دولت منجر خواهد شد، بر حركتهاي سريع و انقلابي اولويت دارد؛ زيرا آنچه مهم است تربيت نفوس مسلمين است و اگر ايشان تربيت اسلامي شوند، ديگر تحت ظلم نخواهند رفت و دول تنها نيز به تدريج محكوم به اصلاح خواهند شد.(3)
حسن البنا و تأسيس اخوان المسلمين
در اين شرايط حسن البنا در سال 1935 م كار خود را آغاز كرد، وي در همان چارچوب ذهني اسلامگرايي، از آشفتگيهاي سياسي پس از جنگ جهاني، ساليان طولاني بيثباتي سياسي مصر، فروپاشي عثماني و شكل گرفتن دولت لائيك آتاتورك تركيه، رسوخ انديشه مليگرايي در مصر، لغو شدن خلافت، رشد مادهگرايي و دينگريزي ميان روشنفكران از تحتالحمايه شدن مصر در دست قدرتهاي بزرگ وقت و نيز سنتگرايي مفرط در الازهر به ستوه آمد و ابتدا جنبش جوانان مسلمان و كمي بعد، با كمك تعدادي از كارگران، بزرگترين جنبش اسلامي آن زمان «نهضت اخوانالمسلمين» را تأسيس نمود كه از درون آن برخي گروههاي اسلامي معاصر بهوجود آمد. او اسلامگرايي را با حماسه و نگاه فراگير و استعمار ستيز سيدجمال به هم آميخت و تلاش كرد نقص سيدجمال را در بسيج تودههاي مسلمانان جبران نمايد (4).
از نظر حسن البنا، غرب پيشرفته در علم و تكنولوژي، بهرغم تهيه اسباب ثروت و ترقي مردم و افزايش قدرت دولتها، نتوانسته است امنيت و آرامش شهروندان خود را فراهم سازد. ماديگرايي، تمدن غرب را به انحطاط فرو برده است و در دوران معاصر، غرب با چنين رويكردي به سوي ما آمده است. البنا يكي از خطرات اين تمدن را براي جهان اسلام، سكولاريسم ميداند. او تلاش كرد خواص جامعه اسلامي را از اين فريب كه غربيها درست كردهاند، برحذر دارد كه جدايي دين از سياست و جامعه، عامل اصلي پيشرفت غرب بوده است؛ زيرا دين و كليسايي كه غربيها از آن جدا شدهاند، غير از اسلام و رجال دين است؛ همچنين او معتقد بود كه حكومت اسلامي از ضروريات و اصول دين محسوب ميشود و يك فرع فقهي نيست؛ زيرا اولاً قرآن بر اجراي احكام الهي فرمان داده و اينكه برقراري احكام الهي جز با استقرار حكومت اسلامي ممكن نيست. (5)
بهرغم تلاش حسن البنا در احياي روش و برنامه سيدجمال و ايجاد حزبي اسلامي و انقلابي، از فعاليت عمده و عمومي سياسي آنها مانند شركت در انتخابات ممانعت به عمل آمد و رهبران برجسته آن دستگير شدند و نخستين بار در سال 1948 ميلادي به اتهام كشته شدن نخست وزير مصر، محمود نقراشي و نيز توطئه برانداختن ملك فاروق، اين گروه منحل گرديد. در دوره ژنرال نجيب در سال 1954 ميلادي دوباره منحل شد؛ اتهام كشتن جمال عبدالناصر بهانه ديگري شد تا بار ديگر فعاليتهاي گروه محدود شود. (6) با دستگيري اعضاي اخوان، جريانهاي اسلامي جديدي به وجود آمد كه «معالم في طريق» جريان سيدقطب، نماد اسلام سياسي در مقابل حكومتهاي لائيك و سكولار بوده و بخش قابل توجهي از اهداف جريان بيداري اسلامي از زمان سيدجمال را تعقيب ميكرد و نتيجه اين جريان به محور الهيات، حكومت خدا، اجراي شريعت و حدود الهي منتهي شد؛ جرياني كه جامعه را در تقابل بين اسلام و جاهليت، ايمان و كفر، خدا و طاغوت ميديد و چارهاي جز جنگ با جاهليت، كفر و طاغوت نداشت؛ به نظر سيدقطب پايه سياست در اسلام، عدالت است و هرگاه اين معادله برهم خورد و رضايت عامه فرو بريزد، اطاعت مردم از حاكم به خودي خود لغو ميشود؛ در غير اين صورت، مردم بايد از حاكم عادل حمايت و اطاعت كرده و حاكم نيز اصل مشورت از مردم و نخبگان را اجرايي نمايد. خلاصه نظر او درباره ضرورت قيام عليه ظلم را در اين سخنان او ميتوان جستوجو كرد. (7)
شيخ محمود شلتوت نيز از شخصيتهاي بسيار تأثيرگذار جهان اسلام، به خصوص جهان اهل سنت، است؛ زيرا از طرفي براي نخستين بار به عنوان رئيس دانشگاه الازهر، مذهب شيعه اثني عشري را جزو مذاهب صحيحه اسلامي دانست و از طرف ديگر، با تأسيس دارالتقريب المذاهب الاسلاميه گام بلندي در عملي كردن نظر وحدت جهان اسلام برداشت. وي نظريه سياسي اسلام را مبتني بر شورا و رأي مردم ميداند. حاكمي كه از جانب مسلمين به قدرت ميرسد، بايد بنا بر رضايتمندي ايشان باشد؛ بنابراين اگر از شرع كوتاه بيايد يا رضايت مردم از او سلب شود، بايد خود سريعاً از كار كنار بيايد و تصرف او جايز نيست. (8)
انقلاب اسلامي ايران و نقش آن در بيداري اسلامي
انقلاب اسلامي ايران بر اساس مباني عقيدتي خود نوعي واكنش خشمگينانه نسبت به اوضاع موجود نشان داد و نارضايتي خود را از نظم كنوني و جايگاه اسلام در دوران معاصر به منصه ظهور گذاشت. از طرف ديگر با طرح عقايد روشنگرانه، نارضايتي خود را نسبت به استراتژي ديگر جنبشهاي اسلامي براي رسيدن به اسلام ايده آل ابراز نمود، بر اين اساس از يك طرف، خواهان افزايش توان مبارزاتي و تغيير الگوي عمل بود و از طرف ديگر، آلترناتيو مناسبي براي رهايي از وضع موجود و ايجاد وضع مطلوب داشت. روش حركت اسلامي در ايران تبديل نيروهاي بالقوه به حالت بالفعل و بسيج انديشههاي ذخيره شده در درون ملتهاي اسلامي بود. انجام اين كار بر اساس نوعي مديريت همهجانبه با توان حركتي بسيار بالا و به مراتب سريعتر از ساير جنبشهاي اسلامي بود. اين حركت اسلامي به عنوان الگويي براي ترفندهاي ايدئولوژيك ساير ملل اسلامي مورد توجه قرار گرفت و باعث شد كه آنها، تحولي عميق در راهبرد يا شيوه عمل و چگونگي تعيين اهداف خود ايجاد نمايند. (9)
درحالي كه بعد از انقلاب اسلامي ايران و در دهههاي اخير، به جز در سرزمين فلسطين و لبنان و نوشتههاي برخي نويسندگان و جنبشهاي حامي مقاومت اسلامي فلسطين در ديگر كشورهاي اسلامي، هيچ گونه جنبش و تحرك قابل توجه اجتماعي و ديني مشاهده نميشد، و به يك معنا، اسلامگرايي كم فروغ شده بود و آنچه برجسته مانده بود، برداشت طالباني از اسلام بود. خودسوزي يك جوان دستفروش و به دنبال آن، قيام مردم تونس، به شكل دومينو، قيامهاي ديگري را مانند قيام مصر در جهان اسلام رقم زد كه علاوه بر آنكه ابعاد امنيتي منطقهاي و فرامنطقهاي را برهم زد، نشان از تحولات مهمي در انديشه سياسي مسلمانان ميداد. (10)
نقش آموزههاي اسلامي پس از وقوع بيداري اسلامي در مصر
جنبشهاي مردمي و ناآراميهاي داخلي همواره يكي از شايعترين مسائلي است كه در نظام بينالملل وجود داشته و اين كمابيش در كشورهاي مختلف جهان حتي كشورهاي توسعه يافته اروپايي ديده شده است؛ اما تحولات اخير منطقه خاورميانه و شمال آفريقا كه در ظاهر از يك حادثه شروع شد و به مانند يك زنجيره به راه افتاد و منطقه را دچار ناآرامي نمود، از بسياري جهات با ساير نمونههايي از اين دست متفاوت بود. بروز اين جنبشها در خاورميانه و شمال آفريقا كه تبعات فراوان سياسي و اقتصادي را در نظام بينالملل به همراه داشته، سؤالات جدي را فراروي تحليلگران قرار داده است.
اصليترين عوامل جنبشهاي مردمي در منطقه به خصوص مصر، نبود عزت و از دست رفتن هويت اسلامي آنها، به همراه مشكلاتي همانند: بحران اقتصادي، عقبماندگي، عدم وجود دموكراسي، نبود آزادي و بيعدالتي ناشي از استبداد داخلي توسط حكام ديكتاتور عرب و استعمار خارجي توسط قدرتهاي غربي ميباشد. پس از حوادث 11 سپتامبر 2001 و حمله به برجهاي دوقلو ايالات متحده امريكا، غرب به طور آشكارتري راهبرد اسلامستيزي خود را در خاورميانه و شمال آفريقا دنبال نمود. ايجاد جو بدبيني و سوءظن نسبت به شهروندان مسلمان در سراسر جهان و توهين به مقدسات از طريق چاپ كاريكاتور، سخنراني، مقالات، توليد برنامه و فيلمهاي ضد اسلامي و هراس از دين مبين اسلام از روشهاي غرب در اين دوران بود. با اعلان جنگ امريكا عليه دو كشور مسلمان به بهانه مبارزه با تروريسم دور تازهاي از اسلامستيزي و اسلامهراسي در غرب آغاز شد كه همراه با طرح خاورميانه بزرگ در جهت پيشبرد منافع غرب، باعث بالا رفتن سطح آگاهيها در خاورميانه و شمال آفريقا از اهداف غرب شد، اين عامل در كنار استبداد حكام عرب، سبب نوعي خودآگاهي در انديشه سياسي اسلامي ملل مسلمان منطقه شد كه با انديشه سياسي مبتني بر ايدئولوژي اسلامي به دنبال آزادي، دموكراسي، عدالت، رفاه اقتصادي در چارچوب پرداختن به عقايد اسلامي در حكومت و بازيابي هويت و تمدن اسلامي خويش هستند و قيام مردم مسلمان منطقه عليه ديكتاتورهاي عرب از پيامدهاي آن ميباشد. (11)
آنچه در اين جنبشها حائز اهميت است، اولا تغيير جهت پيكان عامه مردم است؛ تاكنون بنابر قاعده در امور فقهي و ديني، همواره اين عالمان ديني هستند كه مسير و هدف را تعيين ميكنند و مردمان پيروي مينمايند. مورد دوم اينكه، انديشه و ادبيات سياسي در جوامع مسلمان منطقه خاورميانه و شمال آفريقا در ميان مردمان اهل تسنن، از رويكرد «امنيت محور» و قبول نظريه استيلا و تسليم، به رويكرد «عدالت محور» و «آزادي محور» تغيير يافته است. اين تغيير رويكرد فقهي را پيش از اين در مواضع تنها معدودي از فعالان ديني در يكصد ساله گذشته مانند ابوالاعلي مودودي، سيد قطب و شاه ولي الله دهلوي شاهد بوديم. آنچه از رويه نهضتهاي اصلاحي در يكصد سال اخير در منطقه دانسته ميشود اصلاحات تدريجي و اجتماعي بوده است. در واقع اگر استثنائات را از اين جمع خارج كنيم، منطق فقه سياسي نهضتهاي اصلاحي يك سده اخير با منطق كلي فقه اهل سنت در تعارض نبوده است؛ اين درحالي است كه در وضعيت كنوني مشاهده ميشود كه جوانان جهان اهل سنت از منطق پيشين روي برگردانده و بر قيام عليه ظالم و برقراري حكومت عدل تأكيد ميكنند. (12)
هويت اجتماعي اسلامي پس از انقلاب مصر
از آنجايي كه كشور انقلابي مصر هنوز در حال گذار و تشكيل نظام سياسي جديدش ميباشد؛ اين قسمت درصدد پاسخ به طرح اين پرسش برميآيد كه اگر در اين كشور نظام دموكراتيك ـ كه برآورنده نيات مردم آن كشور است ـ بهروي كار بيايد، آنگاه هويت اجتماعي آن چگونه قوام مييابد؟ «ونت» به درستي مدعي است كه هويت و منافع بازيگران بيشتر از آنكه از ساختار نظام بينالملل تأثير بپذيرند، به ساختارهاي داخلي وابستهاند. زيرا در نظام بينالملل به دليل پايين بودن تراكم ارائه استدلالي كلگرايانه دشوار است. (13) حال اگر فرض را بر اين بگذاريم كه بحث ما پيرامون يك نظام مردمسالار است كه راه عملكردهاي اجتماعي را در فرايند تعريف منافع ملي سد نميكند؛ آنگاه هويت اجتماعي آن دولت به نسبت بيشتري از هويت جمعياش تأثير ميپذيرد تا فشارهاي هنجاري و مادي نظام بينالملل. پيشتر ذكر گرديد كه هويت جمعي در كشورهاي عربي، بيشتر در كشمكش قوميت، زبان و اسلام، قوام مييابد و درحاليكه قوميتمحوري به تضعيف هويت جمعي ميانجامد، زبان عربي و اسلام بهطور جدي در قوام آن مؤثرند. اما آنچه از نگاهي تاريخي در فرايند شكلگيري هويت اجتماعي جوامع عربي حاصل گرديد اين بود كه هويت اجتماعي اعراب از دو مقوله مليت و اسلام تأثير بيشتري گرفته است.
جايگاه هويت ديني و ملي از ديد مردم
مؤسسه پيو نظرسنجياي را پيرامون اولويت هويت بين مليت و دين، در چند كشور غربي و همچنين كشورهاي خاورميانه و رژيم صهيونيستي انجام داده است. در اين نظرسنجي اكثر كشورهاي غربي كه داراي ساختار سياسي اجتماعي سكولار ميباشند، اولويت را به مليتشان دادند؛ اما پاسخ همين سؤال در بين مردم خاورميانه اولويت را به اسلام داده است. بنابراين برخلاف كشورهاي غربي، آنچه به هويت كشورهاي مسلمان خاورميانه در درجه نخست قوام ميبخشد، دين است و نه مليت. جالب آنكه در رژيم صهيونيستي نيز اولويت به دين يهود داده شده است و نه مليت اسرائيلي. از اينجا علاوه بر اينكه نقش مسائل هويتي و معنايي در بررسي مسائل خاورميانه روشن ميگردد، اين نكته مستفاد ميشود كه اسلام، در قوام هويت جمعي جوامع اسلامي سهم بيشتر را نسبت به مليت به خود اختصاص ميدهد. همچنين، طبق نظرسنجي كه همين موسسه در مورد ميزان مقبوليت نقش اسلام در سياست انجام داده است؛ 85 درصد از شركتكنندگان مصري در نظرسنجي موافق اين بودند كه اسلام در سياست نقش داشته باشد، و تنها 2 درصد با اين موضوع مخالفت كردند. در بين افرادي كه موافق نقش اسلام در سياست بودند، 95 درصد خواهان نقش زياد براي اسلام در سياست بودند و80 درصد نيز نقش كم براي اسلام در سياست را، بد دانستند. بنابراين شاهد اين تلقي در بين مصريان ميباشيم كه هويت اسلامي و مباني آن بايد همانطور كه در فرايند عملكردهاي اجتماعي تأثير دارند بر تصميمسازي نيز مؤثر باشد. لذا در صورت برقراري دموكراسي در اين كشور هويت اجتماعي دولت مصر بيش از پيش از هويت جمعي اسلامي آن تأثير خواهد پذيرفت. اين عوامل در كنار اين نكته قرار ميگيرد كه اخوانيها بهطور خوبي سازماندهي ميشوند و به دليل اينكه رقباي سكولار نميتوانند با يكديگر هماهنگ شوند به سادگي ميتوانند قدرت را در دست بگيرند. لذا بهنظر ميرسد سازماندهي و پايههاي قدرت اخوانالمسلمين، آنرا به فاكتوري مهم در تعيين سياستهاي مصر در سالهاي آتي تبديل ميكند. (13)
شكل2) ميزان مقبوليت نقش اسلام در سياست شكل3) ميزان نقش اسلام در سياست
شكل4) اولويت هويت (مليت يا دين) از ديد مردم
نظرسنجي سال 2010 دانشگاه زاگبي مريلند نشان ميدهد كه تقريباً 90 درصداعراب، اسرائيل را بهعنوان بزرگترين تهديد براي خود ميبينند لذا اين افكار عمومي ضد اسرائيلي تا زماني كه پيمان صلحي عادلانه ـ كه مطابق نظر مردم منطقه باشد ـ منعقد نشود، بهعنوان خصوصيت هويتي مشترك در بين مردم خاورميانه باقي خواهد ماند. (14) و اگر مردمسالاري در اين منطقه ترويج شود به خصوصيت عمده هويت اجتماعي آنها تبديل ميشود.
*
كارشناس ارشد مطالعات منطقهاي و مدرس دانشگاه پيام نور
منابع
1- حنفي، حسن و ديگران (1380)، ميراث فلسفي ما، ترجمه فاطمه گورايي، تهران: نشر يادآوران
2- عماره، محمد ( 1414)، العمال الكلامه للامام الشيخ مخمد عبده، بيروت: دارالشروق
3- عنايت حميد ( 1380 )، انديشه سياسي در اسلام معاصر، ترجمه بهاءالدين خرمشاهي، تهران: نشر خوارزمي
4- گيلان، اسعد ( 1380 )، ابولاعلي مودودي: نگاهي به احوال، آثار و افكار، ترجمه نذير احمد سلامي، تهران: نشر احسان
5- آقاجاني، نصراله ( 1389 )، تحليلي بر جريانها و بحرانهاي معاصر دنياي اسلام، فصلنامه علوم سياسي، شماره پنجاهم، 44 ـ 1
6-
Fattah, Khaled (2009), "A Clash of Emotions: The Politics of Humiliation and Political Violence in the Middle East", European Journal of International Relations, Vol. 15, No. 1.7- قطب، سيد ( 1374 )، اسلام وصلح جهاني، ترجمه هادي خسروشاهي و زين العابدين قرباني، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامي
8- شلتوت، محمود( 1361 ) ،سيري در تعاليم اسلام، ترجمه خليل خليليان، تهران: شركت سهامي انتشار
9-
Abboushi. 1970, Political Systems of the Middle East in the 20th Century, Mead, New York. (Abboushi,1970: 1010- مسجد جامعي، محمد ( 1361 )، ايدئولوژي و انقلاب، تهران: بيجا، بينا
11-
Ryan, Steven, Hoffman 2004), "Islam and Democracy: Micro ـ Level Indications of Compatibility", Comparative Political Studies, Vol. 37, No. 6. (Ryan, 2004: 31 ـ 33)12-
Lewis ,Bernard2009),"Free at Last? The Arab World in the Twenty ـ first Century", Foreign Affairs, Vol. 88, No. 2(Lewis, 2009: 4013- ونت، الكساندر(1389) «جامعهشناسي چهارگانه سياست بينالملل» در ليتل، ريچارد و اسميت، مايكل، ديدگاههايي در مورد سياست جهان، ترجمه عليرضا طيب، تهران: انتشارات علمي و فرهنگي
14-
Hamid, Shadi2011 The Rise of the Islamists, Foreign Affairs, 00157120, May/Jun, Vol. 90, Issue 3