نگارنده، چنانچه در شمارههاي قبل از نظر گذشت، تعارضات دروني موجود در صراطهاي مستقيم را به چهار قسمت تقسيم بندي ميكند. نخست؛ تعارضاتي كه به نحو نفس الامري دامان نظريه «پلوراليسم ديني» را گرفتهاند. دوم؛ تعارضاتي كه با تامل در مبناي پارهاي از براهين صراطهاي مستقيم، با مبناي بعضي براهين ديگر بدست ميآيند. سوم؛ تعارضي كه ميان مقام نظر و عمل جناب آقاي سروش درباره پلوراليسم ديني ديده ميشود و چهارم؛ تعارض يا تناقضهايي كه ميان بعضي براهين اين اثر، با ديگر نوشتههاي آقاي سروش وجود دارد. در سه شماره گذشته، به سه بخش نخست اين تعارضات پرداختيم و در اين شماره به بخش چهارم كه حاوي دو تعارض دروني است، ميپردازيم.
* دسته چهارم: تعارض ميان برخي برهانها با بعضي آثار ديگر آقاي سروش
* تعارض دروني نهم
*تناقض ميان برهان دوم با يكي ديگر از آثار آقاي سروش
آقاي سروش در برهان دوم خود نظريه «پلوراليسم ديني» را با تكيه بر مبحث «تجربه ديني» پيريزي ميكند. فارغ از بحث و بررسي فلسفي اين برهان، موضع آقاي سروش در اينجا چيزي است در تناقض با يكي ديگر از آثار ايشان، يعني كتاب «فربهتر از ايدئولوژي». توضيح كوتاه اينكه، در اين برهان از صراطهاي مستقيم بر اين قائلند كه مطلقاً «تجربه تفسيرنشده نداريم»؛ اما ذيل بحث «خاتميت اسلام» در كتاب«فربهتر از ايدئولوژي»، تجربه نبوي را تنها تجربه تفسير نشده ميشمارند.
آقاي سروش در اين استدلال ميگويند:«اگر بخواهم همين معني مطلب را با الفاظ آشناتري بيان كنم، اينگونه ميتوانم بگويم كه خدا بر هر كسي به گونهاي تجلي كرده است و هر كسي هم تجلي حق را به گونهاي تفسير كرده است. اولين كسي كه بذر پلوراليسم را در جهان كاشت، خود خداوند بود كه پيامبران مختلف فرستاد. بر هر كدام ظهوري كرد و هر يك را در جامعهاي مبعوث و مأمور كرد و بر ذهن هر كدام تفسيري نهاد و چنين بود كه كوره پلوراليسم گرم شد... باري چندوجهي بودن تفسيرها، در واقع به چند وجهي بودن واقعيت (و يا به تعبير آشناتر ديني، هزار و يك نام داشتن خدا) برميگردد...جان هيك فيلسوف و دينشناس مسيحي معاصر كه از حاميان پلوراليسم است، همين نكته را با استفاده از تفكيك نومن/ فنومن در مكتب كانت توضيح ميدهد.» (1)
ميتوان گفت اصل مطلب و جوهر برهان دوم همين است كه آقاي سروش در بوميسازي «تفكيك نومن فنومن» كانت از آن در اثبات پلوراليسم استفاده ميكند. وي احتجاج ميكند كه نسبت «حق تعالي» و «تجربه ديني پيامبران از خداوند» متناسب است با نسبت «نومن» با تفسير آن يعني «فنومن» در فلسفه كانت و همان گونه كه كانت تجربه تفسيرنشده از نومن يا به عبارت ديگر شناخت نومنال را ناممكن ميداند، سروش نيز تجربه تفسيرنشده پيامبران از حق تعالي را ناممكن ميشمارد. بنابراين تمامي تجربههاي ديني انبيا به زبان ايشان تفسير ميشوند و در نتيجه تجربههاي ديني همواره به زبان و الفاظ بشري توسط انبيا تفسير شده است و از اين جمله، وحي نازل به پيامبر اسلام(ص) نيز مستثني نبوده و واضع الفاظ قرآن پيامبر است نه خدا.
آن چنان كه آقاي سروش در ابتداي همين برهان به تصريح ميگويد:«چنان كه دين تفسيرنشده نداريم، تجربه تفسيرنشده هم نداريم.»(2) يا ميگويد:
«...تجربههاي باطني چنانكه گفتيم همه حاجت به تفسير دارند. در حقيقت هيچ تجربه خام نداريم.» (3)
اما اين موضع در تناقض آشكار است با نظر خود آقاي سروش در باب خاتميت اسلام. وي در آنجا تفاوت اصلي ميان اسلام و ديگر اديان و تفاوت پيامبر اسلام(ص) به عنوان خاتم المرسلين با ساير انبيا را در اين امر ميداند كه تجربه نبوي بدون تفسير پيامبر اسلام(ص) در اختيار مردم قرار گرفته و كلمات آن همان كلمات حق تعالي است، بدون تفسير حضرت محمد(ص). به عبارت ديگر واضع الفاظ قرآن كريم حق تعالي است نه حضرت محمد(ص). آقاي سروش چنين ميگويند: «ما، درست در همان موضعي قرار داريم كه اصحاب پيامبر قرار داشتند، يعني همان «وحي» كه به پيامبر داده شده است، اكنون در اختيار ماست. تفاوتي كه پيامبر خاتم با ساير پيامبران داشته است، ظاهراً همين است كه نزد پيامبران ديگر ادعا نشده است كه عين كلمات خداوند در اختيار مردم قرار گرفته است؛ پيامبران، تجارب روحاني ـ باطني داشتند و درك خودشان را از آن تجارب در اختيار امتشان قرار ميدادند، ولي نزد پيامبر اسلام، عين تجربه باطني پيامبر، بدون تفسير در اختيار مردم قرار ميگيرد، يعني خود قرآن. بنابراين همانطور كه پيامبر مخاطب اين كلمات بود، ما هم هستيم. گويي كه آن تجربه براي ما و براي هر نسلي در هر عصري تكرار ميشود، خود همان كلمات عيناً بر ما هم فروخوانده ميشود، به همين دليل ما هميشه با يك وحي تازه مطرّا روبهرو هستيم، كه كهنگي ندارد...راز خاتميت دين اسلام اين است كه وحي پيامبر، به نحو تفسير نشده در اختيار مردم قرار گرفته است و تفسيرش با مردم است...ما بين كلمات پيامبر و كلمات قرآن فرق ميگذاريم و بايد بگذاريم. سخنان پيامبر تفسير قرآن است نه خود قرآن». (4)
* تعارض دروني دهم
* تناقض ميان برهان ششم و يكي ديگر از آثار آقاي سروش
كوتاه اينكه آقاي سروش شالوده برهان ششم را با تكيه بر صفت «هادي» حق تعالي پيريزي كرده و اينگونه احتجاج ميكند كه لازمه صفت «هادي» براي حق تعالي، هدايت اكثريت بشريت است. در غير اين صورت همواره منطقه عظيمي از انسانها تحت سلطنت و سيطره شيطانند. اما از سويي ديگر، در يكي از ديگر آثار خويش (كتاب اوصاف پارسايان) موضعي در تناقض با اين ديدگاه ميگيرد.
تكيه اصلي آقاي سروش برهان ششم صراطهاي مستقيم، بر صفت «هادي» خداوند متعال است. ايشان اين برهان را چنان آغاز ميكند: «همين معنا ]پلوراليسم ديني[ را با تكيه بر اسم «هادي» خداوند نيز ميتوان توضيح داد (مبناي ششم). ميتوان پرسيد اگر واقعا امروزه از ميان همه طوايف ديندار (بيدينان به كنار) كه به ميلياردها نفر ميرسند، تنها اقليت شيعه اثناعشري هدايت يافتهاند و بقيه همه ضال يا كافرند (به اعتقاد شيعيان) يا اگر تنها اقليت 12ميليوني يهوديان مهتدياند و ديگران همه مطرود و مردودند (به اعتقاد يهوديان)، در آن صورت هدايتگري خداوند كجا تحقق يافته است و نعمت عام هدايت او بر سر چه كساني سايه افكنده است و لطف باري (كه دستمايه متكلمان در اثبات نبوت است) از كه دستگيري كرده است؟ و اسم هادي حق در كجا متجلي شده است؟...آيا اين عين اعتراف به شكست برنامه الهي و ناكامي پيامبر خداوند نيست؟... با اين منطق، همواره منطقه عظيمي از عالم و آدم تحت سيطره و سلطنت ابليس است و بخش لرزان و حقيري از آن در كفالت خداست و گمراهان غلبه كمي و كيفي بر هدايت يافتگان دارند و نيكان در اقليت محضند...» (5)
نيز در بخش ديگري آقاي سروش بر همين امر تأكيد كرده و ميگويد:«هدايتگري (همچون روشنگري و درمانگري و...) لفظاً و لبّاً با توفيق اكثري (و ناكامي اقلي) مناسبت و مطابقت دارد و بس. به همين سبب اكثر مردم عالم را در اكثر ادوار تاريخ (و اكثر فرق مسلمانان را در عالم اسلام) بايد بهرهمند از هدايت دانست و الا اسم هادي خداوند، تجلي و تحققي تشريفاتي خواهد داشت.»(6)
چنان كه ديده ميشود آقاي سروش در اين برهان، لازمه هادي بودن خداي سبحان را هدايت اكثريت دانسته و ميگويد: در غير اين صورت، «اسم هادي حق در كجا متجلي شده است؟» بنابراين بر اساس اين برهان عمده مردم بايد مشمول هدايت الهي واقع شده و بر صراط حق قرار گرفته باشند. چنان كه آقاي سروش، با استفهام انكاري ميپرسد در صورتي كه عمده مردم هدايت نشوند «آيا اين عين اعتراف به شكست برنامه الهي و ناكامي پيامبر خداوند نيست؟» و نيز ميگويد:«با اين منطق، همواره منطقه عظيمي از عالم و آدم تحت سيطره و سلطنت ابليس است و بخش لرزان و حقيري از آن در كفالت خداست و گمراهان غلبه كمي و كيفي بر هدايتيافتگان دارند.»
اما نويسنده «صراطهاي مستقيم» از سوي ديگر، در يكي ديگر از آثار خود موضعي در تعارض و تناقض با اين اظهارات اتخاذ كردهاند.
آقاي سروش در كتاب «اوصاف پارسايان» طي شرح خطبه «متقين» نهج البلاغه امير مؤمنان امام علي(ع)، ضمن طرح سؤال زير به پاسخ آن ميپردازد:«آيا خداوند از خلقت آدميان غايتى و هدفى داشته يا نه؟ و اگر همه مردم تصميم به نافرمانى خدا گرفتند و احدى نسبت به انبيا تمكين نكرد و سخن آنان را نشنيد و همه اوامر و نواهى خداوند معطّل ماند و هيچكس به آنها عمل نكرد؛ آيا در اين صورت به هدف خداوند لطمه خواهد خورد يا نه؟»(7) جناب سروش پس از طرح اين سؤال، با استناد به دو آيه از قرآن كريم احتجاج ميكند كه كفار هرگز نميتوانند از خداوند پيشي گيرند و شيطان در هر حالت و صورتي، مقهور اراده حق تعالي است:« و لا يحسبن الذين كفروا سبقوا انهم لا يعجزون» (انفال، 59) «كفار گمان نكنند كه پيشى گرفتهاند، آنها هرگز خداوند را نمىتوانند ناتوان سازند.» «و الله غالب على امره ولكن اكثر الناس لا يعلمون»(يوسف، 21) «خداوند بر كار خويش، چيره است ولى بيشتر مردم به آن آگاهى ندارند.»(8)
آقاي سروش، با طرح اين مقدمات در صفحات بعد چنين نتيجه ميگيرد:«اگر همه نافرمانى خدا كنند، باز هم خداوند ناكام نمانده است. اگر خداوند آدميان را چنان بيافريند كه همه نافرمانى بكنند، آن عين غايت خداوند است و اگر چنان بيافريند كه همه عباد مخلص خداوند و فرمانبردار و مطيع محض او باشند باز همان غايت خداوند است و ما مىبينيم كه خداوند آدميان را به گونهاى آفريده است كه بعضى مطيعاند و بعضى عاصى، چون خود چنين آفريده پس خود چنين خواسته است و همه كارگزار او و محققكننده غايت او هستند...در اين معنا نه خلقت خداوند از مسير خودش منحرف مىشود و نه غايت او نامحقق مىماند. نه خالق ناكام مىماند و نه سود و زيانى متوجه او مىشود.» (9)
نيز ميگويند:«هر كس بخواهد كارى كند كه خدا را از مقصدش بازدارد، در همان حال، كارگزار خداوند است و خود از وسيلههايى است كه به مقصد و منظور خداوند در عالم تحقق مىبخشد...نه مخالفت و نه معصيت، هيچ كدام جهان را از دست خداوند، درنمىبرند.»(10)
روشن است كه موضع آقاي سروش در «صراطهاي مستقيم» درباره تبيين صفت «هدايت» الهي، با اين گفتههاي پيشين وي - كه البته درست و منطقي بودهاند- در تعارض و تناقض است.
در اين سلسله نوشتار به 10 تعارض مضمر در مقاله اصلي كتاب «صراطهاي مستقيم» پرداخته شد. تعارضاتي كه يا به نحو نفس الامري در نظريه پلوراليسم ديني وجود دارند، يا از مقايسه ميان مباني برهانهاي آقاي سروش با يكديگر بهدست ميآيند، يا از مقايسه برخي برهانهاي ايشان با ديگر آثارشان ميتوان به آنها درست يازيد يا از مقايسه نظرات ايشان در باب پلوراليسم با عمل و برخوردشان با مخالفين خود ميتوان بدان پي برد.
پينوشت:
1- عبدالكريم سروش، صراطهاي مستقيم، صص18 ـ 19
2- همان، ص 7
3- همان، ص 11
4- عبدالكريم سروش، فربهتر از ايدئولوژي، صص 77 ـ 78
5- عبدالكريم سروش، صراطهاي مستقيم، صص 33-34
6- همان، ص 54
7- عبدالكريم سروش، اوصاف پارسايان، صص 20 ـ 21
8- همان،ص 22
9- همان،صص 31 ـ 32
10- همان، صص30 ـ 31
یبلیسبل