هوراهايمان فقط مال زماني است كه قهرمانانمان روي سكو ميروند. اماهمين كه پا از سكو به زمين ميگذارند، به دست فراموشي سپرده ميشوند و به خاطرات ميپيوندند؛ خاطراتي كه تنها وقتي از دستشان ميدهيم برايمان يادآور ميشوند.
امان از ما زندهكشان مردهپرست! ما كه عادت كردهايم به مردهپرستي. به اينكه وقتي عزيزي را تحويل خاك ميدهيم، سري به تأسف تكان دهيم و باز هم در راه بازگشت از قبرستان يادمان برود همه آن چيزهايي را كه بايد به ياد داشته باشيم.
ميگوييم پهلوان زنده را عشق است اما فقط ميگوييم. آن هم وقتي كه ديگر كار از كار گذشته و هيچ فايدهاي ندارد حتي تكرار اين جمله گزنده و كليشهاي. جملهاي كه شعاري بيش نيست و هيچ وقت نميخواهيم به مرحله اجرا درآيد. كه اگر ميخواستيم، وقتي قهرمانان و پهلوانانمان روي تخت بيمارستانها شب را به روز و روز را به شب ميرساندند، سراغي از آنها ميگرفتيم يا وقتي در بستر بيماري چهارديواري خانه به قلبشان فشار ميآورد حداقل پاي حرفها و درددلهايشان مينشستيم. اما همين كه از بينمان ميروند، يادمان ميافتد چه داشتيم كه حالا نداريم! يادمان ميافتد از قهرمانيها و پهلوانيهايشان. يادمان ميافتد چه مدالهايي كسب كردند و چه افتخاراتي آفريدند. اما هميشه دير به يادمان ميآيد. آنقدر دير كه يادآورياش هيچ دردي را دوا نميكند.
عليرضا سليماني، كشتيگير سنگين وزن كشورمان هم مثل خيلي ديگر از قهرمانان و پهلواناني كه از دست دادهايم، چشم از اين دنيا بست و به ديار باقي شتافت. پهلواني كه به گفته خودش بايد وقتي در قيد حيات بود حداقل 2 هزار شاگرد داشت و تواناييها و تجربياتش را در اختيار آنها ميگذاشت تا از بينشان چند سليماني ديگر معرفي كند. اما وقتي بود، هيچ كس حواسش به او نبود. به او كه ميتوانست كشتيگيران توانمندي را به جامعه كشتي تقديم كند. همانطور كه وقتي در بستر بيماري بود كسي سراغي از او نگرفت و تنها سوختهسرايي، رفيق و رغيبش تنهايش نگذاشت.
اما حالا كه ديگر او را در ميان داريم، حالا كه دستش از دنيا كوتاه است و چشم از جهان بسته است، يادمان افتاده كه چه گوهر ارزشمندي را از دست داده ايم و آه و واويلا راه انداختهايم. حالا همه آنهايي كه در روزهاي سخت گذشته يادي از او نميكردند پيامهاي غمبار ميدهند و از اين ضايعه ابراز تاسف و ناراحتي ميكنند. همانهايي كه حتي وقتي او در بستر بيماري بود نيز سراغي از او نگرفتند و دقيقهاي بربالينش ننشستند تا كلامي از دردهاي دلش را برايشان بازگو كند. اما همين كه از ميان ما رفت، همه ياد او افتادهاند و با ابراز تاسفهاي گوناگون، ناراحتي خود را بابت از دست دادنش بيان ميكنند. ابراز تأسفهايي كه ديگر هيچ سودي ندارد.
عليرضا سليماني هم رفت. مثل خيلي ديگر از قهرمان و پهلواناني كه پيشتر رفته بودند. مثل خيلي از بزرگاني كه وقتي در قيد حيات بودند قدرشان را ندانستيم و استفادهاي از داشتهها و پتانسيلشان نكرديم و حالا كه ديگر در ميان ما نيستند يادمان افتاد كه چه بودند و چه كرده بودند.
اما باز هم فراموش خواهد شد. خاك سرد است. همين كه او را در آغوش خاك گذاشتيم و برگشتيم، همين كه يك روز شب شد و يك شب صبح، همه چيز را به دست فراموشي ميسپاريم. باز هم يادمان ميرود. يادمان ميرود چه عزيزي را از دست داديم و باز هم او را به تو درتوهاي ذهنمان ميسپاريم تا شايد روزي در سالگردش بار ديگر يادي از او قهرمانيها و افتخارآفرينيهايش كنيم. جامعه ورزش ايران كم ندارد امثال سليماني هايي را كه ميتوان از آنها استفاده كرد يا حداقل به پاس زحماتي كه براي ورزش كشورشان كشيدهاند يادي از آنها كرد و دستشان را گرفت يا حداقل دقايقي پاي حرفهايشان نشست. اما اين اتفاق هرگز رخ نميدهد. چراكه ما زنده كشان مرده پرستي هستيم كه تنها زماني ياد عزيزان و پهلوانان و قهرمانانمان ميافتيم كه خيلي دير است و آنها در ميان خاك سرد خفتهاند.