
به گزارش خبرنگار ما، چندي قبل پسر جواني وارد شعبه 13 دادسراي امور جنايي شد و با جملاتي بريده از قاضي عموزاد درخواست كمك كرد. او در حالي كه به دشواري به زبان فارسي تكلم ميكرد، گفت: «اسمم مهداد است و پدر و مادرم ايراني هستند و همراه مادرم در «بن» آلمان زندگي ميكنم. وقتي متوجه شدم پدرم زنده است و در تهران زندگي ميكند براي پيدا كردن او به اينجا آمدهام و درخواست كمك دارم.» مهداد وقتي متوجه ميشود كه قاضي از درخواست او استقبال كرده است، ادامه ميدهد: « از 30 سال قبل و در حالي كه نوزاد بودم همراه مادر، برادر و خواهر بزرگم در آلمان زندگي ميكنم اما در اين مدت هيچ نشاني از پدرم نداشتم. پدر و مادرم همان زمان از هم جدا شده بودند و تنها يادگار پدرم، عكسي بود كه در همان دوران مرا بغل كرده بود. هر وقت از مادرم درباره پدرم سؤال ميكردم با سردي ميگفت پدرم 26سال قبل ما را رها كرده و به مكان نامعلومي رفته است، اما هميشه يك احساس به من ميگفت كه روزي پدرم را ملاقات خواهم كرد.» پسر جوان در حالي كه گريه ميكند درباره تلاشهايش براي يافتن پدر ميگويد: «در اين 26 سال، انتظار زيادي براي ديدن پدرم كشيدم و به هر دري زدم تا ردي از پدر گمشدهام پيدا كنم، اما نتيجهاي نگرفتم. نميدانم چرا مادرم براي پيدا كردن پدر به من كمك نكرد و هيچ وقت نخواست بفهمم پدرم چه كسي است. فقط ميگفت آدم بدي است اما اين حرفها باعث نشد تا شوق پيدا كردن پدرم از ذهنم بيرون برود. وقتي از بستگان مادرم كمك خواستم، آنها به من جواب رد دادند وگفتند پدرم ما را رها كرده و به دنبال زندگي خودش رفته است، اما من اميدم را از دست ندادم.»
مهداد درباره زندگياش در شهر بن آلمان ميگويد: «آنجا چيزي كم ندارم و همه چيز برايم فراهم است اما دوري پدر كام مرا تلخ كرده بود. وقتي دلتنگي به سراغم ميآمد به همان عكس پناه ميبردم.»
پسر جوان درباره نتيجه تلاشهايش ميگويد: «مدتي قبل پدر يكي از دوستان دوران مدرسهام را كه ايراني بود، در يكي از خيابانهاي «بن» آلمان ديدم. او به من گفت كه پدرم را 26 سال قبل در آلمان ديده است. حرف او مسير تازهاي برايم گشود. به خاطر همين در اولين فرصت راهي ايران شدم تا به انتظار 26 سالهام پايان دهم.»
بعد از مطرح شدن خواسته پسر ايراني، قاضي عموزاد، به تيمي از كارآگاهان پايگاه يكم آگاهي دستور ميدهد براي يافتن پدر مهداد تلاش كنند. در حالي كه پسر جوان در انتظار به سر ميبرد، تلاشهاي تيم پليسي خيلي زود نتيجه ميدهد و بازپرس عموزاد از يافتن مرد ميانسال با خبر ميشود. مأموران پليس به قاضي خبر ميدهند كه پدر مهداد براي سفر كاري به شمال كشور رفته است. بنابراين پدر مهداد از ماجرا با خبر ميشود و خيلي زود خودش را به خانهاش در تهران ميرساند.
مهداد درباره اين لحظه ميگويد: «همراه مأموران پليس راهي خانه پدرم كه در خيابان شهران بود، شدم. پدرم با ماشينش در راه خانه بود. جلوي در آخرين لحظات را به دشواري سپري كردم. 26 سال زندگي بدون بودن پدرم جلوي چشمهايم ميگذشتند تا اينكه خودرويي توقف كرد و پدرم از پشت فرمان پايين آمد. لحظاتي بعد خودم را در آغوش پدر ديدم. گريه شوق تنها كاري بود كه اختيارش را از دستم گرفته بود.» مهدي مطمئنفرد، پدر مهداد درباره ديدار با پسرش به خبرنگار ما ميگويد: «وقتي مأموران پليس با من تماس گرفتند و گفتند كه پسرم مهداد براي ديدن من به ايران آمده است، احساس عجيبي به من دست داد. انگار يك لحظه قلبم از كار افتاد. به قدري خوشحال شدم كه بازگو كردن احساسم در قالب هيچ كلمهاي نميگنجند. فقط لحظه شماري ميكردم تا هرچه زودتر به تهران برسم و پسرم را بعد از 26 سال انتظار در آغوش بگيرم. وقتي او را ديدم و به من گفت پدر به آرزويم رسيدم، خدا را شكر كردم. ما هر دو آن لحظه فقط اشك ميريختيم.» پدر مهداد درباره علت 26 سال دوري از فرزندانش ميگويد: «سال 1363 در كار خريد و فروش فرش بودم و گاهي هم فرش براي فروش به كشور آلمان ميبردم. همان سال به همراه خانوادهام به شهر هامبورگ آلمان رفتم و از آنجايي كه برادر همسرم آنجا زندگي ميكرد ما را تشويق كرد تا در آلمان زندگي كنيم. با اصرار همسرم قبول كردم، اما مدتي بعد پشيمان شدم و تصميم گرفتم براي ادامه زندگي به ايران برگردم. عادت كردن به فرهنگ و رسوم آلمان برايم سخت بود اما همسرم قبول نكرد. به ناچار به تنهايي به ايران برگشتم و مقدمات برگشتن همسر و فرزندانم را فراهم كردم اما وقتي دوباره به آلمان رفتم، از همسر و فرزندانم خبري نبود. متوجه شدم كه آنها محل زندگيشان را تغيير دادهاند. هر چقدر دنبالشان گشتم آنها را نيافتم.»
پدر مهداد ميگويد بارها براي يافتن خانوادهاش تلاش كرده و چند بار به آلمان سفر كرده اما تلاشهايش راه به جايي نبرده است. او ميگويد: «در اين مدت هر روز منتظر خبري از آنها بودم و مطمئن بودم وقتي فرزندانم بزرگ شوند حتماً به سراغم ميآيند.» او درباره تصميم براي رفتن به آلمان ميگويد: «مهداد چند روزي در ايران ماند و حالا هم به آلمان رفته است. در اين مدت تلفني با پسر و دختر ديگرم در آلمان حرف زدم. حالا هم دعوتنامهاي براي من فرستاده و قرار است به زودي به آلمان بروم و دو فرزند ديگرم را بعد از 26 سال دوري و انتظار ملاقات كنم.»