وازدگي و سرخوردگي فلسفي در غرب و به تبع آن، چند و چون و شكاكيت درباره بضاعت فكري و عملي آن سامان، براي انديشهورزان و فلاسفه اسلامي فرصتي درخور به شمار ميرود. امروزه با گرايش روزافزون بدنه فكري و اجتماعي غرب به اسلام، براي فلاسفه مسلمان فرصتي مغتنم فراهم آمده تا ضمن نقد آثار و مآثر فلاسفه غرب، به تبيين بايسته انديشههاي حكمي اسلامي بپردازند؛ صدايي كه تاكنون هيمنه مالي و سياسي غرب، مانع از شنيدن آن گشته است. در گفتوشنود پيش رو استاد ارجمند و متفكر فرزانه، جناب دكتر سيدحسن حسيني به بازكاوي اين مقوله پرداخته و در سير بررسي آن نكاتي ارجمند را بيان داشته است. اميد آنكه علاقهمندان اين مباحث را سودمند افتد.
حضرتعالي به عنوان يك فيلسوف، كاربرد فلسفه را در ارتقاي سطح فرهنگي جامعه چگونه توجيه و تفسير ميكنيد؟ به نظر شما فيلسوف چه نوع خدمتي به جامعه خود ميكند؟
اول چند مسئله را با هم مرور كنيم. امروزه بحث از كاربرد، بهخصوص در ارزيابي و بررسي فلسفه اسلامي زياد استفاده ميشود؛ اگر چه بحث و نقد فلسفه در جامعه غربي و فلسفه تحميلي و فلسفه قارهاي نيز مطرح است اما اين مقدار كه درباره فلسفه اسلامي ترديد و شكاكيت كاربردي و كاربستي مطرح ميشود، در مورد ديگر مكاتب فلسفي رايج مشاهده نميكنيم، البته به هر حال اين يكي از سهگانههاي چالشي فلسفه اسلامي است. منظورم از سهگانه يكي همين شبهه كاربردي نبودن فلسفه اسلامي، دوم تصلب منطقي و بنيادگرايي منطق ارسطويي در فلسفه اسلامي و سوم زايشي نبودن فلسفه اسلامي است.
اسم اين سه ترديد و چالش جدي را سهگانه فلسفه اسلامي گذاشتهام، از آن رو كه به نقدپذيري و تحول فلسفه اسلامي كمك زياد ميكند. حالا به مسئله دوم و سوم كاري ندارم اما در مورد مسئله اول يعني كاربردي بودن چند حالت وجود دارد، اول اينكه بگوييم اين اصطلاح در حقيقت از يك منطق دوگانه علوم نظري و علوم كاربردي نشئت گرفته است. فيزيك و رياضيات علوم نظرياند، در حالي كه معماري و مهندسي نفت علوم كاربردي. اگر منظور بر اين اساس چنين تفكيكي باشد، مسلم است فلسفه حتي فلسفههاي غيرمطلق ـ مثل فلسفه رسانه، تكنولوژي و. . . ـ نيز علوم كاربردي نيستند، پس رياضيات هم كاربردي نيست. به هر حال هر جايگاهي كه براي علوم محض قبول داشتيم، براي فلسفه و فلسفه اسلامي هم ميتوان قائل شد. بگذريم از اينكه وقتي به خواجه نصيرالدين طوسي نگاه ميكنيد، معناي چنين تفكيكي را واقعاً نميفهميد. خواجه يك فيلسوف مهندس و يك مهندس فيلسوف بود يا وقتي به ابنسينا نگاه ميكنيد معناي چنين تفكيكي را متوجه نميشويد.
به طور مشخص، اين انشعاب يا به قول حضرتعالي «تفكيك» ازچه دورهاي آغاز شده است و چرا؟
نسبت فلسفه و حكمت اسلامي اگر چه از قرن هفت به بعد دچار نوعي انشعاب از علوم طبيعي و تجربي شده است بهجز استثناها اما هيچ وقت از نقش جهانبينيسازي خود جدا نشد و اين را بايد از ويژگيهاي ذاتي حكمت و فلسفه به حساب آورد. اين جهانبينيسازي هر گونه تفكيك و مرزبندي علوم را كنار ميزد. در حقيقت يك روح واحد بر اجزا و بدن علم حاكم ميشد.
معناي ديگر كاربرد ديدگاه ابزارگرايانه، ناشي از حاكميت تكنوكراسي و تكنوپولي در عصر حاضر است. به اين معنا همه چيز بايد به ساخت يك application ختم شود، به محصول تجاري برسد و توليد ثروت كند؛ ادبيات خطرناكي كه به دليل اهميت علم در جامعه مهندسيزده در عرصه علوم انساني روز به روز بدتر ميشود. همه ما موضوع انشاي علم يا ثروت را به ياد داريم كه حتي فرزندان حاجيبازاريها و طبقه اشراف نيز از انتخاب ثروت در نوشتن انشا ضرر ميكردند، حتي اگر ثروت را مقدم بر علم ميدانستند.
در واقع امروز همه چيز درخدمت زرسالاري و سرمايهمداري به كار گرفته ميشود. از منظر جنابعالي ماهيت علمي كه درخدمت توليد ثروت قرار ميگيرد، چيست؟ اين چگونه علمي است؟
الان به همه ميگوييم علم براي ثروت و اين در حالي است كه علمي كه فلسفه و حكمت اسلامي ما را بدان ارجاع ميدهد، منشعب از علم ذات اقدس الهي است كه تعاليم ديني از آن به نور ياد ميكند. «أَلْعِلْمُ نُورٌ يَقْذِفُهُ اللّهُ فِى قَلْبِ مَنْ يَشآءُ.» پس به اين معناي دوم هم البته فلسفه اسلامي كاربردي نيست، چون منجر به بازار، توليد ثروت، محصول و application نميشود.
اما معناي سوم كاربردي اين ميتواند باشد كه فلسفه اسلامي اگر چه ريشه يوناني، ايراني و حكمي دارد اما تلاش ميكند زيست فكري، عناصر و حيات اوليه انديشه را بر بنيان خود و عقلانيت قرار دهد، آن هم نه عقل خودبنياد و جداشده از منشأ عقل. اين هم يك معنا از كاربرد ميتواند باشد و اتفاقاً فلسفه اسلامي در اين معنا از كاربرديترين علوم است. قاعده عليت در فلسفه اسلامي ـ به فرض صحت و به دور از انتقادات امثال غزالي ـ كاملاً كاربردي است. يك دانشمند زيستشناس بر اساس اصل و قاعده عليت نميتواند تصادف و شانس را در سلسله فواعل طبيعي بپذيرد. اين مگر كاربرد فلسفه اسلامي در علوم ديگر و حتي به صورت كليتر در نوع زيست فكري انسانها نيست؟ مگر آنچه در قرون طلايي علمي دانشمندان اسلامي صورت گرفت، غير از كاربرد فلسفه و حكمت اسلامي در علوم رياضياتي، طبيعي، نجوم و غيره بود؟ خلاصه بزرگترين كاربرد فلسفه اسلامي ايجاد و ساخت جهانبيني است. تمامي رويدادهاي علمي و حتي پديدارهاي شخصي و اجتماعي ديگر با اين جهانبيني با مثلاً قاعده الواحد، ضرورت عليت و. . . ديده ميشود. بگذريم از اينكه تثبيت عقلانيت و عقلمحوري خود بزرگترين كاربرد فلسفه اسلامي محسوب ميشود. اطمينان دارم گسترش فلسفه اسلامي به ارتقاي فرهنگ عقلاني و رفتار حكيمانه و الهي منجر ميشود. اين حداقل كاربرد فلسفه اسلامي در يك جامعه انساني است اما به معناي اول و دوم كاربردي نيست.
مروري بر فلسفه اسلامي كنيم. به نظر شما فلسفه اسلامي در تاريخ چه مسيري را طي كرده است و كدام فيلسوف مسلمان را در نقطه فرازين فلسفه اسلامي ميبينيد؟
اين سؤال را كه چه فيلسوفي در قله است، بايد كسي جواب بدهد كه اشراف نسبتاً كاملي داشته باشد. شخصاً هيچ جوابي نميتوانم بدهم اما همواره به روش علمي و عقلگرايي همراه با طبيعتگرايي حاكم بر تفكر ابوريحان بيروني و همچنين جامعيت وي توجه كردهام. فلسفه اسلامي تاريخ نسبتاً روشني دارد. ورود فلسفه اسلامي از يونان، تلاش حكماي ايراني، تأسيس مكاتب چندگانه فلسفي، تلفيق و همراهي كلام و فلسفه و البته گاه بحث تعارض عقل، دين و مطلقگرايي در اين دو حوزه همه نشانگر پويايي، نقدپذيري و عقلمحوري فلسفه اسلامي بوده است.
شايد در چنين مباحثي، اين سؤال بيش و پيش از هرچيز ديگر مطرح باشد و آن اينكه از منظر شما «فلسفه اسلامي» به چه اطلاق ميشود؟
البته ميدانيد درباره ماهيت فلسفه اسلامي اختلاف نظر وجود دارد. برخي معتقدند فلسفه اسلامي به همان مقدار محل سؤال است كه فيزيك و زيستشناسي اسلامي. نميدانم چطور هنوز بر چنين حرفي اصرار ميكنند. همين الان در قرون تحولات علمي دو نوع زيستشناسي داريم. سخن از ابوريحان بيروني نيست. سخن از همين ديروز و امروز است. الان زيستشناسي تكاملي دارويني را داريم كه كاملاً الحادي و اتئيستي است، يعني نتايج چنين زيستشناسياي الحاد است. نماينده شاخص آن ريچارد داكينز است. داكينز يك فيلسوف نيست، زيستشناس و معتقد است زيستشناسي به الحاد منجر ميشود و داروينيسم بنيان تفكر الحادي و حذف خدا از دايره هستي و تنوع گونهها و حتي پيدايش حيات است. از آن سو همين زيستشناسي تكاملي با تأكيد بر پيچيدگيهاي تقليلناپذير يعني مواردي از نظم و شگفتي طبيعي كه نميتوان آن را در مسير تدريجي و تكاملي انتخاب طبيعي قرار داد، نتايج الهياتي به بار ميآورد و قابل توجه است.
در شاخههاي ديگر علوم هم اينگونه است؟
بله، در مورد فيزيك هم چنين است. شما هم فيزيكي ديني داريد، هم فيزيك الحادي. ضرورتاً به نگاه و نگرش مبنايي شما هم ربطي ندارد. خود كشفيات علمي سويه اين نظر يا نظر ديگر است. الان هم در مقام قضاوت نيستم. ميخواهم بگويم در غرب، بهخصوص در يكي از طبيعيترين علوم يعني زيستشناسي بر اين نكته تأكيد دارند كه زيستشناسي هم ديني و غيرديني يا اسلامي و غيراسلامي دارد، حال هنوز عدهاي در كشور اصرار متعصبانه دارند كه نه علوم انساني اسلامي معنا دارد نه علوم بومي.
براي اسلاميت علوم، شواهد عملي هم ميتوان آورد؛ شواهدي كه عملاً نشان دهد چنين تلفيقي به وجود آمده است؟
در همين فلسفه اسلامي گفته ميشود بهترين دليل به امكان شيء وقوع شيء است. وقتي به پزشكي ابنسينا نگاه ميكنيد نميتوانيد بگوييد اين پزشكي محض است. اين پزشكي ديني و البته اسلامي است. وقتي به فردوسي نگاه ميكنيد هم ادبيات محض نيست. مهندسي خواجه نصيرالدين طوسي و رياضيات شيخ بهايي هم محض نيست. همه اينها ديني هستند و همه رخ دادهاند. حالا ما ساعتها بحث زباني درباره بيمعنايي علوم اسلامي يا علوم بومي كنيم، بگذريم از اينكه در ميان همين دوستان كساني بودند كه اوايل انقلاب نه علوم انساني كه همه علوم را اسلامي يا غير اسلامي ميديدند، البته اين اصلاً به معناي نفي دانش جهاني نيست. ترديدي نيست كه علم يك فرآيند طبيعي جهاني است، اگر چه نيازهاي منطقهاي الهامگر علم حتماً متفاوت است اما حرفم اين است كه در اين فرآيند جهاني هم علم نسبت به مسئله مبدأ آفرينش، ارزشها و فرهنگي عمومي و فرهنگ علم خنثي نيست.
به هر حال اين يك ديدگاه است. نمايندگان شاخص اين تفكر آقاي سروش و آقاي ملكيان هستند. نگرش ديگر نقطه مقابل اين است، يعني معتقدند فلسفه اسلامي اگر چه از يونان تأثير گرفته است اما ماهيت كاملاً جدايي دارد. غايت و حتي تعريف اين علم از ديدگاه حكماي مسلمان هم جداست.
اين تفكر را چه چهرههايي نمايندگي ميكنند؟ شيوه استدلال ايشان به اين امر چگونه است؟
به عنوان نمونه آقاي سيدحسين نصر در اينجا قرار دارد و از ابنسينا و ديگر حكماي مسلمان در تأييد اين ديدگاه بهشدت استفاده و دفاع ميكند. ايشان سنتگرايي قرن بيستمي را هم احيا و تجديد همان حيات فكري ميداند كه در جاي خود بسيار مهم است. توجه كنيد ايشان فلسفه اسلامي را كاملاً و ذاتاً متفاوت از فلسفه يوناني ميداند. نصر حتي معتقد است تفكر يوناني ضربه بزرگي به تفكر عقلگرايي وحدتمحور وارد كرده است. وي از ارسطو به بعد را تا تفكر حكمي اسلام دوران مدرن به معناي ضد سنت ميداند، از اين رو كه بشر عقل خودبنياد و مستقل خود را بر همه امور و شئون ديگر مسلط كرد، يعني دقيقاً همان اتفاقي كه چندين قرن بعد در نوسازي حيات فكري غرب يا همان رنسانس رخ داد.
ديدگاه سوم درباره فلسفه اسلامي هم راه ميانهاي را انتخاب كرده، يعني فلسفه اسلامي ذاتاً متصل به فلسفه يوناني است، اگر چه مسلمانان مسائل تازهاي را بر مباحث فلسفه اسلامي اضافه كردند، ابداعات جديدي داشتهاند و حتي تا حدودي غايت هدف اين علم را در سازگاري با كلام، دين و الهيات تغيير دادند. اليور ليمان براي مثال و به نظر من حتي هانري كربن، متعلق به اين مدرسه فكري هستند.
جنابعالي قائل به تعامل و دادوستد انديشه حكمي اسلامي با انديشه فلاسفه يونان هستيد. اين برداشت باچه شواهدي تأييد ميشود؟
در اينباره بايد چند مسئله را مدنظر داشت:
اول اينكه به لحاظ تاريخي تفكر حكمي مسلمانان، بهويژه ايرانيان مقدم بر جنبش و نوآوريهاي علمي (علوم طبيعي و رياضي) بوده است. فلسفه، كلام و منازعات علمي كلامي مقدم بوده و اين نشاندهنده جهتگيري علوم از حكمت و فلسفه اسلامي است. جهانبيني دانشمندان مسلمان توسط اين نوع فلسفهها شكل گرفته و طبيعي بود تمام دستاوردهاي علمي از اين نگرش وحدتمحور متأثر باشد.
دوم همين تأكيد بر وحدتگرايي است. در تاريخ علم، فلسفه و كلام غالباً ـ نه همه جا ـ با يك روح واحد مسلط بر همه شئون زندگي اعم از علمي، اجتماعي و غيره مواجهيد. شايد به همين دليل است كه در اساس آن تاريخ پرنزاع ميان علم و دين در دنياي مسيحيت در اسلام ديده نميشود. اسلام دين ارزشگذاري مطلق به علم، دانش و روشهاي علمي است و هيچ محدوديتي در آن نميبيند و اين حتماً يكي از ويژگيهاي انحصاري دين اسلام است.
نكته سوم هم آنكه به نظر من اگر چه فيلسوفان مسلمان با ترجمه آثار يوناني و سرياني و در حقيقت با پيشينه يوناني ـ ايراني و ديگر عناصر خارج از حوزه تفكر اسلام ـ به معناي دين نهادي ـ شروع كردند، اما هم بسياري از تعاليم ديني و اسلامي با آموزههاي حكمي سازگاري داشت و هم فيلسوفان مسلمان هم موضوع حكمت اسلامي، هم مسائل، هم غايت و هم حتي روش را نوسازي و متحول كردند و البته مهمتر از همه اينها نوع تفكر و جهانبيني آنها بود كه خود متأثر از تعاليم ديني و اسلامي بود.
مكانت فلسفه اسلامي، دركنار ساير علوم اسلامي را چگونه ارزيابي ميكنيد؟ به عبارت ديگر قائل به اولويت بندي در اين مورد هستيد يا خير؟
به اين معناكه عرض كردم، فلسفه اسلامي همان قدر قداست دارد كه علوم ديگر قداست دارند، نه بيشتر و همان قدر ميتواند گمراهي بياورد كه ديگر علوم ميتوانند، نه كمتر. اگر جهانبيني حاكم بر علوم را حذف كنيد، البته ميتوان بهراحتي گفت علوم نه ماهيت خاصي دارند و نه ارزشبارند و البته دانشمندان اسلامي در مقام كار و فعاليت علمي، كاملاً به دور از توجه به دين قداست كار علمي خود را دنبال كردهاند. به هر حال به نظر من اين يكي از تفاوتهاي جدي فلسفه اسلامي با فلسفه غرب است.
چون سخن از فلسفه اسلامي است، لاجرم دامنه آن به مرحوم صدرالمتالهين شيرازي نيز تعميم پيدا ميكند. به نظر شما كارهاي ملاصدرا امروز چقدر در غرب خوانده ميشود؟ آيا صحيح است امروز يك گرايش نهفته، ولي مداوم نسبت به مكتب ملاصدرا در غرب به وجود آمده است؟
آشنايي فيلسوفان غرب با فيلسوفان اسلامي قدمت بسيار طولاني دارد. فقط در يك نمونه توماس اكوين كه از مهمترين فيلسوفان مسيحي است، بارها از ابنسينا ياد كرده است. اگر چه به دلايل متعدد، شانس و اقبال برخي فيلسوفان بيشتر بوده است. براي مثال فارابي، ابنسينا، غزالي و ابنرشد شايد بيشتر از ديگران معرفي شدهاند كه البته اين هم تصادفي نيست.
آشنايي غرب با ملاصدرا به همين دوره جديد بازميگردد و به نظر من مرحوم هانري كربن و حسين نصر بيشترين سهم را دارند. خيلي از مروجان تفكر صدرايي متأثر از اين دو متفكرند.
آينده رويكرد صدرايي در ميان فلاسفه غربي را چگونه ارزيابي ميكنيد و چرا؟
در عين حال به نظر من فلسفه صدرايي به دليل چند ويژگي در آينده در غرب فراگيرتر ميشود.
اول اينكه تفكر عقلگرايي محض نيست و بنابراين از نقد عقل محض و عقلگرايي محض مصون است. ادبيات و مضامين اسفار با اشارات و شفا متفاوت است، دوم اينكه مسائلي كه امروزه در فلسفه دين مطرح ميشود، در اين فلسفه هم وجود دارد. بحث از ايمان، تجربه ديني، حيات پس از مرگ، ادله مختلف اثبات خدا و. . . ؛ سوم اينكه از لحاظ تاريخي ملموستر است و حس نزديك افرادي مثل حاجي سبزواري، حكما و مكتب تهران و آخرين حلقه آنان يعني علامه طباطبايي و شاگردان برجسته آنان نظير آقايان جوادي آملي، حسنزاده آملي، آقاي دكتر سيدحسين نصر و شهيد مطهري يكي از مزيتهاي اين تفكر فلسفي است.
برخي آثار و نوآوريهاي ملاصدرا را در درسهاي تاريخ فلسفه آوردهاند، اما متنخواني و محوريت متن در فلسفه اسلامي كه متأسفانه در مجامع و دانشگاههاي داخلي رو به افول است، خيلي مورد توجه ژرفانديشان و محققان قرار نميگيرد. با يك تفاوت ميان اينجا و غرب كه در اينجا استاد و مدرس نسبتاً كافي وجود دارد، اما در دانشگاههاي امريكا بسيار معدودند.
به عنوان نمونه به نظر شما ژان پل سارتر در اگزيستانسياليسم تا چه اندازه به مكتب ملاصدرا نزديك يا از آن دور شده است؟
البته كاملاً نظر شخصي است و حتماً قابل نقد، اما من فكر ميكنم ميان آنچه اگزيستانسياليسم گفته ميشود و تفكر صدرايي در اصالت وجود قياسناپذيري سختي وجود دارد. اين اصطلاح را در مقابل قياسناپذيري نرم به كار ميبرم كه در آن شايد از مسائل مشترك با يك نوع شباهت خانوادگي بتوان سخن راند، اما در قياسناپذيري سخت، خير. اين فرضيه حتماً نياز به ادله كافي دارد. فقط به اين نكته اشاره كنم كه چنين قضاوتي نه به معناي تقدس فلسفه صدرايي و نه به معناي درست بودن آن در مقابل مثلاً اگزيستانسياليسم است. به هيچ وجه چنين قصدي نيست، اما حتماً به اين معناست كه تفكر صدرايي متأثر و ملهم از چند پيشفرض مهم است. براي نمونه رئاليسم و واقعگرايي، هم در هستيشناسي هم در معرفتشناسي هم در ارزششناسي و هم در روششناسي است. مفروض ديگر تفكر صدرايي عدم ناسازگاري ذاتي علم و دين، عقل و عقلانيت است يعني بهنوعي رد تفكيك.
سخن به فلسفه غرب كشيد. در اين عرصه امروز پوزيتيويسم به بوته آزمايش گذاشته شده است و نقاط قوت و ضعف آن بررسي شدهاند. به نظر شما نقاط قوت و ضعف اين مكتب چيست؟
پوزيتيويسم و بهخصوص پوزيتيويسم منطقي كه توسط خودشان در فاصله كوتاهي بعد از چند دهه از رونق افتاد و خودشان حرفهاي خودشان را نقض كردند و نوعي از مسير پويايي تفكر فلسفي خارج شدند، اما نبايد از اين نكته غفلت كرد كه اثري كه پوزيتيويسم علمي و بهخصوص پوزيتيويسم منطقي بر مباحث دينپژوهي و فلسفه دين گذاشت بسيار سهمگين است و هنوز هم ادامه دارد. بهخصوص توجه كنيد تمامي نظرياتي كه از ابتداي نيمه دوم قرن بيستم در باره معناداري يا تحقيقپذيري گزارههاي ديني مطرح شد، واكنش به طرح اين موضوع توسط پوزيتيويستها يا نگاتيويستهاي منطقي بوده است.
دهها ديدگاه مختلف در باره زبان دين و نوع معناداري زبان دين مطرح شده است. مهم اين است كه در اكثر اين نظريات جديد زبان دين و واقعگرايي زبان دين به كاركردها و آموزههاي ديگر تقليل يافته است. اين دقيقاً اثر پوزيتيويسم منطقي و اثر كارهاي اتئيستي افرادي مثل آنتوني فلو است. وي نيز قبل از دوره اخيرش در زمره پوزيتيويستهاي منطقي قرار ميگيرد، اگر چه خود اين نسبت را نميپسندد.
به نظر من قوت پديده پوزيتيويسم است كه اگر چه خودش از ميان رفته، اما همه فيلسوفان دين چه طرفداران الهيات و چه ضد آن را وادار كرده است كه در چنين زميني بازي كنند. تعيين دامنه، قواعد بازي و اثر آن در كلام، الهيات و فلسفه دين بزرگترين اثر و قوت جنبش پوزيتيويسم است. شايد پيشگامان پوزيتيويسم خود چنين پيشبينياي نميكردند كه چنين زحمتي را براي فيلسوفان دين درست كنند. همان طور كه اشاره كردم، اكثر ديدگاههاي زبان دين تقليلگرايانه، كاركردگرايانه و نمادگرايانه است و گزارههاي ديني را از معناي رئاليستي خود خارج كرده است كه مجال آن در اين بحث نيست.
مشابه چنين وضعيتي را بايد در ريشههاي قديميتر آن يعني حدود 20 سال قبل در نقد عقل نظري كانت ديد كه باعث تقليل دين به اخلاق و سست كردن پايههاي الهيات طبيعي و فلسفه نظري دين شد كه به نظر من از اين نظر بين بعضي از كارها نيز شباهتي ديده ميشود. البته اطمينان دارم مقايسه اين دو جريان به چنين قضاوتي نبايد ختم شود.
آيا صحيح است كه غرب از مرحله يقين فلسفي بر مبناي ماترياليسم عبور كرده و به مرحله شك فلسفي در همان مبنا رسيده است؟
فكر نميكنم از دكارت به بعد ديگر يقين فلسفي جدياي ظهور كرده باشد، اما حتماً اين نكته مسلم است كه عقل خودبنياد كه پايههاي فكري نوزايي غرب بود و بعد از آن اتكاي انحصاري به تجربه و تجربهگرايي كه از عوامل رشد علمي اروپا هم بوده، بهشدت اعتبار و اصالت خود را از دست داده و شكاكيت فلسفي امروز دامن همه تفكرات فلسفي را در بر گرفته است. آثار اين شكاكيت را بهسادگي ميتوان ديد. البته حيطه اين شكاكيت از نقد مدرن يا علمگرايي نيز فراتر رفته و حتي علوم به اصطلاح دقيق مثل رياضيات را هم شامل شده است. به هر حال شكاكيت فلسفي از زمان دكارت به بعد در تفكر بشري رسوخ كرده است. بسياري از ديدگاههايي كه امروزه در حوزه فلسفه علم نيز مطرح شود، نوعي سؤال يا ترديد يا شكاكيت در دستاوردها و كشفيات علمي است كه در جاي خود مهم است.
به عنوان آخرين سؤال، شما در جهان اسلام روي كدام چهرههاي فلسفي دست ميگذاريد و آنها را چهرههاي موفق ميناميد؟
جهان اسلام كارنامه درخشاني در حوزه فلسفه و تفكر حكمي دارد. به هر حال شخصيتهاي اصلي جريانهاي حكمي ستارگان فروزاني هستند و چهرههاي گمنامي نيستند، به قول امروزيها چهره ماندگارند. بگذريم از اينكه مگر چهره ماندگار هم داريم كه «كل شيء هالك.» گفته است «كل شيء قضيه كليه موجبه.» البته ميتوان به استناد به تتمه آن يعني «الا وجهه» گفت هر كس جهت الهي را انتخاب كرده باشد، ثانياً و بالعرض ماندگار است.
در كنار اين شخصيتهاي فلسفي، مفاخر حوزه ادبيات شما هم همه حكيمند و لذا نميگوييد فردوسي شاعر يا ناصرخسرو شاعر بلكه ميگوييد حكيم فردوسي، حكيم ناصرخسرو. منبع عظيمي از حكمت، عرفان و ادبيات هست كه حيرتآور است، اما به هر حال شخصاً علامه طباطبايي را چهره فلسفي منحصر به فردي ميدانم كه ذكر دلايل آن در اين گفتوگو نميگنجد و معتقدم حتي در جامعه ما قدر، منزلت، روش فكري، سلوك معنوي و سبك زندگي وي آنطور كه شايسته بوده، شناخته نشده است.