مردمي كه ولايت مداريشان رمز ماندگاريشان است. روستاي كوهستاني دزاور در غرب كشور يكي از مناطق جنگزده كرمانشاه است كه مردمانش پا در ركاب انقلاب بودند و همواره براي اعتلاي نظام اسلامي تلاش كردند و در جبهههاي غرب غريب و جنوب حماسهآفريني نمودند. ارديبهشت و آغاز راهياننور غرب فرصتي است تا به زندگي تا شهادت يكي از مردان مبارز روستاي دزاور بپردازيم كه شهداي غرب چون هميشه غريب و مهجور هستند.
سال 1342 بود همان سالي كه پير جماران فرياد هل من ناصر ينصرني سر داد و نوزادان در آغوش مادر قالوا بلي گويان لبيك سر دادند. مدريك احمدي نيز يكي از همان سربازان در گهواره امام خميني(ره) بود كه در بيست و پنجمين روز از مرداد ماه 1342 در روستاي دزاور كرمانشاه در حومه نوسود در يك خانواده مستضعف ولي متدين به دين مبين اسلام و قرآن محمدي(ص) به دنيا آمد. بر اثر تربيت صحيح حاجحبيبالله بود كه مدريك همواره در مجالس قرآن و مولوديخواني شركت ميكرد. خانواده احمدي چون ديگر خانوادههاي مذهبي در پيچ و خم زندگي خويش با مشكلات و مشقات زيادي كه نظام مفسد پهلوي براي آنها به وجود آورده بود دست و پنجه نرم ميكردند. زندگي براي مردمان سختكوش و مقاوم دزاور در گذر بود تا اينكه زمان تحصيل مدريك فرا رسيد.
رزق حلال و مجاهدت
مدريك علاقه خاصي به تحصيل داشت علاقهاي كه در نهايت با اصرار موافقت پدر را جذب كرد و او به سوي سنگر علم و معرفت رهنمون شد. زمان تحصيل براي مدريك به سختي در گذر بود، او و خانواده با مشكلات مالي متعددي زندگي ميگذراندند. از اين رو مدريك دست از تحصيل كشيد و همراه پدر به كار كشاورزي مشغول شد.
مدريك با كشاورزهاي ديگر روستاي دزاور فرق داشت او تمامي مسائل شرعي و فقهي را در جزئيترين امور در بحث كشاورزي رعايت ميكرد. بسيار مقيد و معتقد بود. او از پدرش آموخته بود كه كسب رزق حلال مجاهدت است. مدريك همزمان با پيروزي انقلاب اسلامي هيچ وقت خويش را از خط انقلاب دور نكرد و هميشه به فكر بارور شدن فرهنگ اسلامي در روستايش بود. بعد از انقلاب اسلامي، يك تحول و دگرگوني نيز در وجود مدريك شعلهور شد و سرباز امام خميني(ره) قدم در عرصه جديدي گذاشت كه باعث شد هر چه بهتر و بيشتر به امام و نهضت اسلامياش مجذوب شود؛ تحولي كه باعث شد او را در يك مسير اسلامي و انساني به حركت درآورد و پشتيبان آن مسير الهي شود. مدريك راهش را انتخاب كرده بود و مسير زندگياش از كوران حوادث انقلاب رنگ و شكل گرفته بود. به جرئت ميتوان مدريك احمدي را يكي از عاملان اصلي و مبارزان انقلابي روستاي دزاور دانست. از آنجايي كه مدريك اسلام را با تمام معنا شناخت هميشه عاشق شهادت بود و اكثر اوقات به خانوادهاش شهادت خويش را نويد ميداد. اين شهيد هميشه در صفوف اول مسجد و مراسم مذهبي شركت ميكرد. به نقل از يكي از دوستان شهيد در موقع نماز چنان از خود بيخود ميشد كه نشان از ارتباط عميق او با معبودش داشت. مدريك چون عاشقي در طلب معشوق ميناليد و ميگريست.
آغاز جنگ
با آغاز جنگ مدريك راهي جبههها شد. او با شوق زيادي ميرزميد و قوت قلبي بود براي ساير همسنگرانش. مدريك هرگز از شهات نميهراسيد چون مكتب اسلام را يك مكتب جهاد مبارزه استمراري، پايداري، پيامبري و خلاصه شهادت ميدانست. عاقبت پس از مدتها مجاهدت و حماسهسرايي در بيست و ششمين روز از اسفند 1361 در جبهه (هيتا باينگان) در ميان جنگلها و كوه و صخره تن مدريك آماج تيرهاي خصم قرارگرفت. شهيد احمدي عاشق اسلام و امامش بود و در نهايت ارادتش به ولايت فقيه دليلي شد تا جانش را خالصانه در طبق اخلاص به امام و اسلام نثار كند و چه غريبانه در ميدان عشقبازي با خدا بال و پر زد و جان سپرد و در گلزار شهداي مرقد حاجي پاوه آرام گرفت. شهيد مدريك در گوشهاي از وصيتنامهاش مينويسد: «پدر عزيزم... به غير از وظيفه پدري معلمم بودي و استادم بودي و زندگي كردن در پناه اسلام را يادم دادي اما من هيچ گاه نتوانستم آنطور كه بايد از تو سپاسگزاري كنم اما بدان با تمام وجودم دوستت داشتم هرچند اظهار نكردم. اما تو مادر عزيزم... از تو عزيزتر كسي را نداشتم، برايم بهترين و مهربانترين و فداكارترين مادر بودي؛ مادري با تمام وجود چه شبها كه به خاطر من نخوابيدهاي و چه گريهها به خاطر من نكردي. حق داري زيرا پاره جگرت بودم. ميدانم اميدت بودم و همه چيزت بودم. الان راحتم و در خوشي هستم.