اين روزها را با ياد تلاشهاي دو قشر سازنده ميگذرانيم؛ معلم و كارگر. هر دو ميسازند يكي پايههاي انسانيت و تعهد و تخصصمان را و ديگري پايههاي اقتصاد و خوداتكاييمان را.
در عوض، ما اين دو قشر را اينقدر وارد معادلات مالي و حقوقي كرديم كه رسالتشان فراموش شد و عشق آنها زير آييننامهها و بخشنامهها ماسيد و حتي گاهي از اساس خودشان فراموش شدند.
معلمي شد يك شغل خدماتي كه نرخ تعرفه ارائه خدماتش هر سال مصوب و ابلاغ ميشد. شد يك شغل كه بايد براي تخصيص اعتبار درآمدياش هر سال در برنامه بودجه برنامهاي ريخته ميشد يا روي دسترنج كارگران، جشنوارهها برگزار و از خودمان تقدير كرديم، بياينكه از كارگر يادي بكنيم. ميدانيم كه چرخهاي توسعه و توليد با دستهاي كارگران ميچرخد، اما نميدانيم براي رسيدن به اين توسعه به چند نفر كارگر براي كار در چه شرايطي نياز داريم و چه تعداد كارگر داريم كه در چه شرايطي كار ميكنند. بله هيچ آماري از جمعيت كارگري كشور در دست نيست و هرچند كارگران در كشور ما تشكيلاتي ندارند اما به چوب تشكيلات و اتحاديههاي كارگري و فعاليتهاي سياسي كه بر گرده زحمتكش آنها سوار ميشوند، رانده ميشوند.
بسياري از آموزگاران ديارمان اين گفته را تصديق ميكنند كه در بحبوحه نرخ و آمار بيكاري در جامعه، معلمي از يك عشق به يك شغل و حرفه درآمدزا تبديل وضعيت داده است و ميرود حتي ماهيت انساني و عاطفي آن نيز با تعريف خشك و خشن قالب بگيرد؛ آن هم در شرايطي كه بيش از هر زمان ديگري به ارتباط انسانساز معلم و شاگرد نياز داريم تا خارج از آموزش فرمولهاي درسي، الماس هويت، فرهنگ و خودباوري دانشآموزان را بتراشد و جلا دهد.
اينجاست كه نيروي انساني ما براي تربيت نيروي انساني و شهروندان تراز ايران اسلامي ميشود مسئله دير پاسخ؛ به طوري كه ظرف چند سال اخير در مديريت منابع انساني در آموزش و پرورش ناكام ماندهايم.
عشق را كه از معلمي بگيريد، هر چقدر هم كه از لحاظ معيشتي به اين قشر رسيدگي شود، ماهيت شغل معلمي را از آن گرفته و روح آن را حراج كردهايم؛ با اين ادبيات: معلمي ساعتي چند؟
سالها است كه رأي فرزندانمان را براي انتخاب شغل از معلمي برگرداندهايم و رؤياي كودكانهشان كه پاي تخته سياه و گچ و در حال تصور تدريس ميگذشت، با تمسخر سر بريدهايم كه معلمي هم شد شغل؟ دنبال يك شغل نان و آبدار باش و اينطور و با نگاه محاسبهگر و كاسبكار پنبه جايگاه معلمي را نزد دانشآموزان زديم.
راست ميگوييد معلمي شغل نيست؛ معلمي عشق است. معلم حواي عشق است كه چندين سال سيب آگاهي به ما ميخوراند و هر چند تا چند سال قبل نان و آب مرسوم را نداشت، اما بابا آب داد و بابا نان داد را براي تمام همنسليهاي من ترسيم كرد.
نتيجه اينكه در ميان نخبگان و فارغ التحصيلان تراز اول كشور علاقهمندي به انتخاب شغل معلمي يافت نميشود. معلمي كه 30 سال بابا آب داد را درس ميدهد و حقوقي ميگيرد و بازنشسته ميشود، اگر عشق و انگيزه هم نداشته باشد و اصالت من در آن كمرنگ نباشد، چه جاي پيشرفتي دارد كه روحيه كمالطلبي و ايدهآلگرايي افراد را ارضا كنند.
اينها همه تقصير ما است كه هنوز در جامعهاي زندگي ميكنيم كه كودكانش به خاطر شغل كارگري والدينشان شرمسار ميشوند؛ يا معلمي را به اجبار و به خاطر اينكه بيكار نمانند، انتخاب ميكنند؛ تقصير من و تو و او و ما و ايشان.
اما من هر سال سر كلاس معلم كلاس اولم مينشينم و تارهاي سپيد مويش و چينهاي دور چشمش را ميشمارم كه هر سال بيشتر ميشوند.
من بيمحابا به خنده كارگراني مينگرم كه خطوط چهرهشان به عمق سختي كارشان و غم نانشان شيار ميخورد.
من به پوستاندازي نگاهها به معلمي و كارگري اميد دارم.
من هنوز به سازندگي اين دو قشر اميد بستهام.