کد خبر: 643275
تاریخ انتشار: ۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۳ - ۱۶:۴۳
زندگي به سبك «ماه‌منير» و «دختر»
مادر، ‌مادر است. فرقي نمي‌كند چندساله باشد و چندساله باشي؛ دور باشي يا نزديك؛‌ مهربان باشي يا تندخو؛ قدرشناس باشي يا طلبكار. مادر، مادر است فارغ از هر زمان و مكاني؛‌ فارغ از هر نام و نشاني.

مادر، ‌مادر است؛ حتي اگر ديگر زنده نباشي. تو تا ابد فرزند اويي و او تا ابد مادر تو. مادر، مادر است و تا زماني كه نفس مي‌كشد مادري مي‌كند. عشق مادر تمام نشدني است.

... و عجيب عشقيست عشق او.

عشقي كه گذر زمان آن را كمرنگ نمي‌كند، بي‌توجهي‌ات او را سرد نمي‌كند، دوري‌ات فراموشي نمي‌آورد و عشقش پررنگ‌تر و آتشين‌تر مي‌شود. شعله‌هاي عشق مادر خودش را مي‌سوزاند و تو را گرم مي‌كند.

عشق ناب را در وجود مادر جست‌وجو كن؛ كه هرگز نمي‌ميرد؛ كه چشم انتظار پاسخي از معشوق نيست؛‌كه خستگي نمي‌شناسد؛ كه خود را آرام مي‌كند با نشانه‌اي، با عطري و گاه با يادي...

«ماه‌منير» و «دختر» را هم مهر مادري به هم پيوند داد. پيوندي كه در فراق فرزندانشان شكل گرفت براي دوباره مادري كردن...

از قبل با «ماه‌منير» و «دختر» آشنايي نداشتم. با واسطه‌اي به آنها معرفي شده بودم. با خودم كلنجار مي‌رفتم كه از كجا شروع كنم و چطور ارتباط بگيرم و چطور نزديك بشوم كه من را راحت بپذيرند و بتوانم استارت مجموعه مستندم را بزنم. همه چيز را در نظر گرفته بودم جز يك چيز ! يك نكته ساده اما مهم! مادر! مادر بودن اين دو دوست براي حل تمام مشكلات كافي بود. بار اول به ديدن ماه‌منير رفتم. اگر بگويم براي نزديك شدن حتي صرف پنج دقيقه نيز نيازي نبود اغراق نكرده‌ام. فاصله‌اي نبود كه بخواهي آن را از ميان ببري. من دختر بودم و او مادر و همين كافي بود براي رابطه‌اي عميق. هميشه موقع عكاسي يكي از دغدغه‌هاي اصلي‌ام اين است كه حضور دوربين سوژه را آزار ندهد و از حالت طبيعي خارج نكند. اما حكايت كار با ماه‌منير حكايت ديگري بود. او عاشق است و چشمان عاشق جز معشوق چيزي نمي‌بيند. مرا دختر خود مي‌داند كه انگار چند ساليست دور بوده‌ام و حرف‌هاي نگفته‌اش با من فراوان. مي‌نشيند كنارم و با شيرين‌ترين لهجه دنيا سخن مي‌گويد. لهجه شيرين لري با لهجه شيرين‌تر عشق. گاهي آنقدر محو حرف‌هايش مي‌شوم كه فراموش مي‌كنم براي چه آنجا هستم. حس دختركي را دارم كه مادربزرگ برايش قصه مي‌خواند. قصه رستم و ديو، قصه ليلي و مجنون...

«دختر» نيز مادري است با تمام مادرانه‌هايش. يادم است در جايي حضور داشت كه نمي‌شناختندش و وقتي پرسيدند كيستي جواب داد: من مادر بهروزم! بهروزي كه ديگر در كنارش حضور فيزيكي ندارد اما حتي نامش هويت‌بخش مادر شده است.

«دختر» آذري‌زبان است و خدا بعد از چند پسر او را به خانواده‌اش هديه داده و اين شده بهانه‌اي كه پدر از سر ذوق نام «دختر» را براي يگانه دخترش برگزيند. اما دست تقدير اين دختر دردانه را نصيب مردي كُرد‌زبان مي‌كند كه در ابتداي زندگي حتي زبان هم را هم نمي‌فهميدند. اما زبان عشق زبان ديگريست و راه عشق راهي دراز...
 
 
 
يادگاري‌هاي محمدعيسي
 
ماه‌منير و نوه دختري‌اش درحال تماشاي وسايل و يادگاري‌هاي به جامانده از محمدعيسي. ماه‌منير مهري 77 ساله مادر شش فرزند است كه چهارمين آنها «محمدعيسي سروري» در جنگ تحميلي به شهادت رسيده و اكنون چهار پسر و يك دختر دارد كه همگي ازدواج كرده‌اند. ماه‌منير تنها زندگي مي‌كند و تقريباً هر روز از طريق تلفن از حال فرزندانش باخبر مي‌شود. او تمامي وسايل به جامانده از فرزندش را در كمدي نگهداري مي‌كند و هر وقت به ياد محمدعيسي مي‌افتد به سراغ آنها مي‌رود و با عشق آنها را تماشا مي‌كند. ماه‌منير هيچ وقت بيكار نيست و با وجود كهولت سن هميشه در حال فعاليت است. اولين باري كه به ديدنش رفتم در حال درست كردن بالش‌هاي كوچك و پنبه‌اي براي نوه‌هايش بود و با دلسوزي مي‌گفت: سر بچه‌ها اذيت ميشه با بالش‌هاي معمولي...
 
 
لقمه حلال
 
ماه‌منير به لقمه حلال اعتقاد زيادي دارد و از كوچك‌ترين چيزي در اين زمينه نمي‌گذرد. او هر سال فرد مورد اعتماد و مؤمني را به خانه مي‌آورد تا تمام وسايل و دارايي‌اش را بررسي و مقدار خمس آن را مشخص كند. يكي از روزها كه به خانه‌اش رفتم ديدم در گوشه‌اي نشسته و با وسواس مقداري برنج را پيمانه مي‌كند. كنجكاو شدم كه چه مي‌كند. فهميدم مقداري از برنج سال گذشته در خانه‌اش باقي مانده بود كه يك پنجم آن را در نايلوني ريخته و براي سيدي كه خمسش را به او مي‌دهد مي‌برد. هر چه بيشتر وارد زندگي ماه‌منير مي‌شوم بيشتر به حساسيت‌هايش براي زندگي سالم پي مي‌برم. برايم خاطره‌اي از محمدعيسي مي‌گويد كه زماني در كردستان دوست همرزم خود را براي نماز شب بيدار مي‌كند و دوستش مي‌گويد در سنگر آبي نداريم. محمدعيسي از سنگر خارج مي‌شود و دقايقي بعد دوباره دوستش را بيدار مي‌كند و مي‌گويد: مقداري برف آب كرده‌ام براي وضو. بلندشو كه نماز شبمان را بخوانيم. بعدها مي‌فهمم كه ماه‌منير هم نماز شبش ترك نمي‌شود.
 
 
 
نگاه سياسي ماه‌منير!
 
ماه‌منير به همراه دخترش در حال تماشاي سخنراني دكتر روحاني (رئيس‌جمهور ايران) در سازمان ملل هستند، با نگراني مي‌پرسد: ‌واقعاً قراره با امريكا آشتي كنيم؟! امريكا كه هيچ وقت راست نميگه... ماه‌منير هميشه اخبار ايران و جهان را پيگيري مي‌كند و براي مسائل تحليل و نظر دارد. ارتباطش با نسل جوان خوب است و برايم جالب است كه نظرش نسبت به اين نسل مثبت است. وقتي سر حرف باز مي‌شود و حرفمان به حجاب مي‌رسد مي‌بينم نگاهش به شيطنت‌ها و سركشي‌هاي هم نسلانم بيشتر محبت‌آميز و دلسوزانه و همدردانه است تا طلبكارانه. فكر مي‌كند كه نسل ما از نسل قبل از انقلاب بهتر است و اگر گاهي به سمت بعضي مسائل كشيده مي‌شود به خاطر كمبودها و خلأهايي است كه در زندگي‌ها به وجود آمده نه عناد و بدطينتي.
 
 
آش‌نذري عاشورا
 
 
محمد فرزند دوم ماه‌منير دست مادر را كه خسته از كار پختن نذري است، مي‌بوسد. ماه‌منير هر سال شب تاسوعا ‌آش نذري مي‌پزد و آن را ميان همسايگان و افرادي كه روز عاشورا براي خواندن زيارت عاشورا به مسجد مي‌روند تقسيم مي‌كند. ماه‌منير به مدرسه نرفته است و سواد نوشتن ندارد اما به واسطه علاقه زيادش به خواندن قرآن به كلاس‌هاي نهضت رفته و روخواني قرآن را ياد گرفته است. بي‌سوادي ظاهري او هيچ ارتباطي با سطح تفكراتش ندارد و پاي حرف‌هايش كه بنشيني از جهان‌بيني و تفكرات نابش لذت مي‌بري. او مي‌گويد: خداوند به من پنج پسر عنايت كرد و محمدعيسي خمس آنها بود كه از من پس گرفت... محمدعيسي مي‌گفت: ‌عمر آدميزاد مث سايه درخت مي‌مونه، هركاري كنه بالاخره تموم ميشه و ميره؛‌ پس چه بهتر كه با سعادت بري...
 
 

آخرين يادگاري

«دختر علي حسيني» 75 ساله مادر چهار پسر است كه اولين آنها « بهروز عبدي‌زاده» در جنگ تحميلي به شهادت رسيده است و اكنون سه پسر دارد كه همگي ازدواج كرده‌اند.

دختر مي‌گويد: قبل از بهروز چهار بچه به دنيا آوردم كه هيچ كدام زنده نماندند. فرزند اولم دختر بود كه وقتي مرد دچار ناراحتي اعصاب شدم و تا چند وقت تحت درمان بودم. اما بهروز را چون براي رضاي خدا دادم، ‌خود خدا صبر و تحملش را هم داد. وقتي حرف بهروز مي‌شود، دختر مرا به طبقه بالاي خانه‌اش مي‌برد و آخرين يادگاري باقي مانده از او را كه سال‌هاست در اينجا نگهداري كرده است نشانم مي‌دهد. دختر مي‌گويد: بهروز چهار نوبت به جبهه رفته بود، براي بار پنجم كه عازم شد مخالفت كردم. بهروز سوار بر دوچرخه‌اش به شاه عبدالعظيم (ع)‌رفت و در راه تصادف كرد و با دوچرخه بدون زين و شكسته به خانه برگشت. گفت: در جبهه شهيدشم بهتره يا با يه تصادف بميرم؟

دختر رضايت مي‌دهد و بهروز به سفر بي‌بازگشتش مي‌رود.
 
 
تلويزيون و ياد فرزند
دختر بيشتر ساعات شبانه‌روزش را پاي تلويزيون مي‌گذراند. دلاوري‌ها و جنگ‌هاي بعضي سريال‌ها دختر را به ياد پسر شهيدش مي‌اندازد و گاهي با اين همذات پنداري گريه مي‌كند. او با لهجه شيرين تركي حرف مي‌زند و گاهي ميان حرف‌هايش كلمات تركي را با فارسي مخلوط مي‌كند و مي‌گويد: همه دروغ و خدا راست! يكي هست كه روز را شب مي‌كند و شب را روز. همان هم مي‌بخشد و مي‌گيرد...
 
 
كانون گرم خانواده
 
«دختر» گاهي دو عروس و نوه‌هايش كه در طبقات پايين منزلش ساكن هستند را براي ناهار به منزلش دعوت مي‌كند. او زماني كه همسرش درگير جنگ بوده براي ساخت اين خانه زحمت زيادي كشيده است. مي‌گويد: شب قبل از شهادت بهروز خواب ديدم كه سه خانم به منزلم آمده‌اند كه چيزي بگويند اما مي‌گويند طاقت نداري. سه بار حرفشان را تكرار كردند تا من خودم گفتم بهروزم شهيد شده؟ آنها گفتند بله. آن شب من در ابهر بودم و صبح سريع به تهران برگشتم و همانطور كه در خواب فهميده بودم خبر شهادت بهروز را برايم آوردند.
 
 
2 خواهر
 
دختر و ماه منير بيش از 30 سال است كه هم محلي هستند. با شروع جنگ بهروز فرزند بزرگ دختر عازم جبهه شد. دو تن از پسران ماه منير نيز. زماني كه بهروز و محمدعيسي دو هم محلي و همرزم به شهادت مي‌رسند ماه منير و دختر دردي مشترك مي‌يابند. دردي كه بيشتر از درد برايشان افتخار است و غرور. ارتباط بين‌شان روز‌به‌روز بيشتر مي‌شود تا آنجا كه بين خود صيغه خواهري مي‌خوانند. خانم‌هاي محل هر سه‌شنبه براي خواندن نماز امام زمان (عج) و دعا دور هم جمع مي‌شوند و از حال هم باخبر مي‌شوند. در اين جمع‌ها گاهي غير از دعا، اقدامات گروهي براي حل مشكلات هم محلي‌ها هم صورت مي‌گيرد.
 
 
ايستگاه زندگي
 

از پايان جنگ تحميلي تا به امروز 25 سال مي‌گذرد و «ماه‌منير» و «دختر» كه تمام اين سال‌ها هرهفته چشم انتظار ديدار با فرزندانشان هستند نگرانند كه سرويس بنياد شهيد مثل بعضي محله‌هاي ديگر قطع شود و ديگر به دنبالشان نيايد. «دختر» با نوه‌اش نازنين‌زهرا و ماه‌منير بر سر مزار بهروز آمده‌اند. قطعه‌هاي فرزندانشان با هم فاصله دارد و وقتي به خلوت هركدام نزديك مي‌شوي واگويه‌هايشان با فرزند شنيدنيست.

 
 
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها