محسن تنابنده را ميتوان هد «پايتخت» دانست، چون او در اين سريال در كنار بازيگري به عنوان سرپرست نويسندگان و دستيار كارگردان حضور داشت و همين موضوع به او كمك ميكرد تا راحتتر ديدگاهش را در قاب تصوير روايت كند. سريال «پايتخت 3» در حالي نوروز امسال پخش شد كه در كنار استقبالهاي خوبي كه از آن به عمل آمد و به عنوان پربينندهترين سريال نوروزي انتخاب شد، به همان نسبت هم انتقادهاي تندي به آن شد، به گونهاي كه اين انتقادها باعث دلخوري شديد سازندگان آن گرديد، طوري كه مقدم گفت اگر شرايط به همين شكل ادامه پيدا كند قيد ساخت سري جديد آن را ميزنم. حال تنابنده هم از مقدم بهتر نبود و اين موضوع را حمله برنامهريزي شده عدهاي به يك سريال خوب كه قصدش خنداندن محترمانه مخاطب و مبارزه با شبكههاي ماهوارهاي است دانست و گفت قصد برخي با نقدهاي هوچيگرانه صرفاً شوراندن قوميتهاست هر چند كه در بيشتر موارد كار آنها تأثيري روي افكار عمومي ندارد. بقيه حرفهاي تنابنده را در اين گفتوگو بخوانيد.
در تمام دنيا از آثار و شخصيتهايي كه به محبوبيت ميرسند به بهترين شكل استفاده ميكنند و با دنبالهدار كردن آن، سالها مخاطبان را از نعمت داشتن كاراكترهاي محبوب و قصه خوب بهرهمند ميكنند اتفاقي كه در ايران رخ نميدهد و اگر هم اتفاق بيفتد اما و اگرهاي بسياري را به دنبال دارد.حرفتان كاملاً درست است. وقتي چنين اتفاقي رخ ميدهد آن كاراكترها به نوعي به سرمايه تبديل ميشوند و بهترين راه استفاده از سرمايه هم به جريان انداختن دوباره آن است. همانطور كه اشاره كرديد اين اتفاق دركشورهاي مطرح و صاحب سبك رخ ميدهد اما در ايران هميشه با اگرهايي مواجه است شايد بخشي از اين موضوع به تفاوتهاي فرهنگي و بخشي ديگر به عدم حمايت و زود سير شدن و بيانگيزه شدن مردم و عوامل بازگردد. ما معمولاً قدر چنين فرصتهايي را به خوبي نميدانيم و خيلي راحت آنها را هدر ميدهيم. در اين ميان سازندگان اثر تنها به سود فكر ميكنند و اصلا به فكر ايجاد تغيير و فضاي جديد براي جذب مخاطب نيستند. فراموش نكنيد اگر براي مخاطب احترام قائل باشيد و قصههاي خوب و جذاب تحويلش دهيد طبيعي است كه او هم با شما همراهي خواهد كرد. ولي واقعاً در ايران انجام كار گروهي آن هم مداوم بسيار سخت است. بايد بپذيريم جمع كردن دوباره آدمها، اينكه شرايط آدمها براي ادامه كار منطقي و شدني باشد و نگه داشتن انگيزه آنها مثل روز اول، كار راحتي نيست.
اما ظاهراً شما انگيزهاش را داريد چون طي مصاحبهاي كه با يكي از نشريات داشتيد، گفتيد ميتوان «پايتخت 1000» را هم ساخت؟اگر انگيزه و حمايت باشد چراكه نه، اين سريال پتانسيل مانايي دارد و به خوبي ميتوان از دل آن اتفاقات جديد را رج زد اما متأسفانه بعد از آنكه «پايتخت 3» به محبوبيت رسيد عدهاي فقط به فكر تخريب اين اثر افتادند، به جاي اينكه بيايند و اگر نقدي دارند به دور از هوچيگري به شكل منطقي بيان كنند، رفتارشان بيشتر تخريبكننده است تا نقادانه. در چنين شرايطي بيشتر از آنكه فرد به ادامهدار شدن سريال فكر كند به نوعي بيانگيزگي دچار ميشود.
«پايتخت» جزو آن دسته از سريالهايي به شمار ميرفت كه تكيه زيادي را روي تكيهكلام داشت چراكه اساسا داشتن تكيه كلام جذاب يكي از نكات جذب مخاطب در ايران به شمار ميرود شما براي پيدا كردن اين تكيهكلامها چه تدابيري را اتخاذ كرديد؟درست است كه داشتن تكيهكلام باعث جذابيت يك اثر ميشود اما فراموش نكنيد اين تكيهكلام بايد بكر و جذاب باشد تا به دل مخاطب بنشيند ضمن اينكه در آن توهيني نهفته نباشد و ادب در آن به شكل كامل رعايت شده باشد. براي پيدا كردن تكيهكلام مناسب در هر سه سري «پايتخت» به ويژه «پايتخت 3 »من تلاش زيادي كردم كه اين تكيهكلام ضمن جذابيت در بين مازندرانيها هم كاربردي باشد و اهالي آن منطقه از آن زياد استفاده كنند. من خودم دوستان زياد مازندراني دارم، به همين خاطر در اين مورد روي صحبت كردن آنها و تكيهكلامهايي كه به كار ميبرند دقيق شدم. به عنوان مثال، تكيهكلام «فدايي داري» را از زبان آنها بارها شنيدهام به همين خاطر فكر كردم اين تكيهكلام كاملاً مؤدبانه و جذاب است و به جامعه آسيب نميرساند و اگر هم به عنوان مثال در دهان مردم بچرخد، چيز بدي نيست، به همين خاطر است كه آن را اجرايي كرديم و به كار برديم.
معمولا انتخاب اسم در مقابل كارهاي ديگري كه در نگارش و شخصيتپردازي يك سريال ميشود، سادهترين كاري است كه يك نويسنده انجام ميدهد اما به نظرم اين نگاه بيشتر در مورد نويسندگاني وجود دارد كه نگاه دم دستيتري به كارشان دارند. پشت اسمهايي كه شما براي شخصيتهايتان انتخاب كرديد فكر بود؟خوشحالم كه بعد از سه سال بالاخره يكي اين سؤال را از من پرسيد. راستش را بخواهيد من به اين موضوع خيلي فكر كردم و اساساً انتخاب اسم شخصيتها هم براي من در يك اثر بسيار مهم است و امكان ندارد ساده از كنار آن عبور كنم. اگر بخواهم صرفاً در مورد انتخاب اسم كاراكترهاي اصلي اين مجموعه حرف بزنم بايد بگويم مثلاً «نقي» فاميلياش «معمولي» است، به اين دليل كه او واقعاً يك آدم معمولي در جامعه است و آدمهاي معمولي اكثريت جامعه ما را تشكيل ميدهند. همسري دارد به نام «هما» كه در واقع هماي سعادت اوست و به مادرانهترين شكل خانواده را كنار هم قرار ميدهد، حتي مادر نقي هم هست، مواظبش است و به نوعي راهنمايياش ميكند. در مورد انتخاب اسم «ارسطو عامل» هم بايد بگويم اسم او را عامل انتخاب كردم، چون عامل بسياري از اتفاقاتي است كه براي اطرافيانش رخ ميدهد. از طرفي اسم او را ارسطو گذاشتم چون او فلسفههاي دمدستي خودش را دارد، فلسفههاي ارسطو خيلي شبيه حرفهاي فلسفي امروز است، حرفهايي كه شخصا قبولشان ندارم و اصلاً شخصيت ارسطو نقد من به اين فلسفه امروزي است.
در آثاري اين چنيني مخاطب حس ميكند ديالوگها مبتني بر بداههپردازي است چون اين بداههگويي از نظر آنها به طراوت كار كمك زيادي ميكند.راستش را بخواهيد من با اين تحليل مخالفم. شايد در بسياري از كارهاي اينچنيني اين اتفاقات رقم بخورد اما در مورد «پايتخت» هرگز چنين اتفاقي نيفتاد همه چيز كاملاً مبتني بر فيلمنامه جلو رفت. اگر ريما رامينفر، احمد مهرانفر يا هر كدام از عوامل، پيشنهادي درخصوص كار داشتند ارائه ميدادند و در زمان تمرينها مورد بحث و گفتوگو قرار ميگرفت و به نتيجه ميرسيديم؛ چه در زمينه ديالوگها و چه در زمينه قصه و اينطور نبود كه ما فيلمنامه را رها كنيم و همه چيز را به هنر بداهه دوستان واگذار كنيم.
با اين اوصاف همه چيز روي برنامه پيش ميرفت، هيچكس حق دخالت در كار ديگري را نداشت؟بحث دخالت و تقويت روحيه انفرادي نيست، اتفاقاً در اين كار ما به شدت رفيق و همراه بوديم و به گونهاي يكديگر را همپوشاني ميكرديم. من به شدت به كار گروهي معتقدم و بر اين باورم وقتي فكرها در كنار هم قرار ميگيرند اتفاقات خوب را رقم ميزنند اما اين موضوع باعث نميشود همه چيز را بداههگويي و لحظه در سر صحنه كار بسپارم و برنامهريزي قبلي را فراموش كنم. من هميشه در عين انعطافپذيري كه دارم و به حرف ديگران گوش ميدهم به همان نسبت هم در بعضي چيزها دگم هستم، همه چيز طبق نظرم در فيلمنامه جلو برود و اگر آن اتفاقي كه ميخواهم رخ ندهد شايد خيلي به من بر بخورد و مقاومت كنم. خوشبختانه در كار با مقدم اين موضوعات رخ نميدهد چون ما به شدت با يكديگر همفكر هستيم و ميدانيم از يكديگر در كار چه چيزي را ميخواهيم.
يكي از حسنهاي «پايتخت» در اين است كه تأكيد زيادي روي روايت قصه دارد و ميخواهد به نوعي قصه زندگي فردي را كه دست بر قضا بسيار هم معمولي است با آب و تاب روايت كند.
دقيقاً من چنين ديدگاهي را در هر سه سري «پايتخت» داشتم شايد بخشي از اين موضوع هم به نوع تفكر من برميگردد؛ چراكه معتقدم دوران كارگردانمحوري و بازيگرمحوري تمام شده، الان دوران قصهمحوري است. شما اگر قصه خوب داشته باشيد و بتوانيد آن را درست ارائه دهيد بازي را بردهايد. ارائه درست يك قصه هم نياز به يك تيم خوب دارد، سال قبل يكي از دوستان خبرنگار از من پرسيد چرا در «پايتخت» با اين پتانسيلي كه دارد از بازيگران چهرهتر استفاده نميكنيد من در جواب ايشان گفتم براي اينكه ما براساس نيازهاي قصهمان آدمها را انتخاب كرديم به همين دليل هم در «پايتخت» خبري از بازيگران به قول معروف سوپر استار نيست. چون حس ميكنيم مردم بيشتر از آنكه دوست داشته باشند فلان چهره مطرح را در تلويزيون ببينند دوست دارند يك قصه خوب را تماشا كنند و از آن لذت ببرند.
آنهايي كه پيگير كارهاي شما هستند ميدانند كه شما به شدت عاشق ورزش هستيد و در كنار بازيگري ورزش را هم دنبال ميكنيد. شايد به همين خاطر هم بود در نهايت از ديدنتان روي تشك كشتي خيلي تعجب نكردند چون احتمالا فكر ميكردند شما دستي هم در كشتي گرفتن داريد؟من عاشق ورزش هستم و اكثر ورزشها را هم دنبال كردهام، البته به جز كشتي، اما ادامهدار شدن «پايتخت» اقتضا ميكرد تا ما يك قصه جديد را براي نقي به داستان اضافه كنيم و بهترين قصه هم از نظر ما با توجه به خاستگاه نقي مازندران، كشتي بود اما من تجربه كشتي گرفتن را نداشتم و از طرفي هم حاضر نبودم از بدل در اين كار استفاده كنم چون ميدانستم با اين كار آن حسي كه بايد از مجموعه دور ميشود به همين خاطر تصميم گرفتم كشتي را ياد بگيرم قدم اول هم اين بود كه ورزش را به شكل جديتري پيگيري كنم تا بدنم ورزيدهتر شود، در نتيجه شروع به كم كردن وزنم كردم و ظرف مدت كوتاهي بيش از 10 كيلو لاغر شدم. نميخواستم مردم وقتي نقي را روي تشك كشتي ميبينند با خودشان بگويند او كه بدنش پر از چربي است و اصلاً او را به عنوان كشتيگير باور نكنند براي اينكه به كارم سرعت عمل بدهم از كشتيگيران حرفهاي و قهرمانهاي جهان استفاده كردم و از آنها خواهش كردم تا در اين زمينه من را كمك كنند. در ابتداي كار برخي من را تشويق ميكردند تا صحنههاي مربوط به مسابقات كشتي را با كمك بدل بگيرم اما من زير بار نميرفتم چون اساساً عاشق هيجان و خطر كردن هستم و ميخواستم در اين زمينه تواناييام را آزمايش كنم بالاخره هم اين كار را كردم و با تمرينات فشرده طوري روي تشك حاضر شدم كه حتي يك سكانس را هم بدل به جاي من كشتي نگرفت.
اما خب ظاهراً اين وزن كم كردنهايتان در مدت كوتاه كارتان را به بيمارستان كشاند؟همين طور است؛ در «پايتخت۳» من همزمان با كار، براي رسيدن به وزن متعادل و تناسب بايد رژيم ميگرفتم تا ظاهرم در قالب يك كشتيگير پذيرفتني باشد و خب در اين زمينه هم كمي افراط كردم به همين دليل كارم به بيمارستان كشيده شد. ولي خب در نهايت خطر از سرم گذشت و بهبودي نسبي پيدا كردم.
شما در «پايتخت 3» شخصيت بهبود فريبا با بازي مهران احمدي را پررنگ كرديد و شخصيت اوس موسي با بازي هدايتهاشمي را هم اضافه كرديد؛ كمي در اين مورد صحبت كنيد؟از همان سري دوم «پايتخت» ما بازخوردهاي خوبي را از بازي مهران احمدي در نقش بهبود گرفتيم و دنبال اين بودم كه به نوعي اين شخصيت را در سري سوم پررنگتر كنيم و به نوعي آنها را به جزئي از خانواده نقي بدل كنيم. احمدي بازيگري بسيار قوي است و يك نقش معمولي را هم ميتواند به يك نقش ماندني و خوب بدل كند ما هم با توجه به پتانسيل او به اين نقش اضافه كرديم كه اتفاقاً با استقبال بسيار خوبي رو به رو شد. در مورد نقش اوس موسي هم بايد گفت جزو كاراكترهاي مورد علاقه من به شمار ميرفت و خوشبختانه هدايتهاشمي هم آن را بسيار شيرين ايفا كرد. من خيلي دوست داشتم كه او تا پايان قصه ما را همراهي ميكرد اما خب متأسفانه اين امكان وجود نداشت اما خب تا همان حدي هم كه اوس موسي نشان داده شد براي مردم جذاب بود.
حتما شنيدهايد كه برخي به نقش بهبود اعتراض كردند؟بله اما اين اعتراضها در مقابل تقديرهايي كه از نقش بهبود شد بسيار كم اهميت بود؛ ما ميخواستيم با مطرح كردن بهبود به عنوان محيطبان، ذرهاي از زحمات محيطبانهاي عزيز را كه با از جان گذشتگي از محيطزيست دفاع ميكنند نشان دهيم و دوست داشتيم با مطرح كردن مسائلي نظير انقراض ببر و. . . به نوعي نگاهها را به اين سمت جلب كنيم و مردم را متوجه اهميت زحمت محيطبانها و مشكلات آنها در مقابل حوادث احتمالي با شكارچيان كنيم.
شما در اين سريال دستآويزهاي خندهداري مانند شكسته شدن هر دو دست اوس موسي و اشاره به مسئله بلوتوث داشتيد؛ اتفاقي كه در يكي از سريالهاي ديگر نوروزي هم تكرار شد؟
بله متأسفانه اين اتفاق رخ داد و موضوع دست شكسته اوس موسي و شباهت آن با دست شكسته مهران رجبي يا بلوتوث و غيره چيزهايي هستند كه من واقعاً نميدانم چطور اتفاق افتاده است. اما خب ما مطمئن هستيم كه از طريق تيم نويسندگان نبوده و آن را به پاي تشابه فكري ميگذاريم و ترجيح ميدهيم كه پيگير اين مسائل حاشيهاي نباشيم چون در نهايت به گونهاي متفاوت از اين سوژهها استفاده شده است.
يكي از اتفاقات خوبي كه در سريال «پايتخت 3» رخ داد ازدواج ارسطو بود آن هم با يك زن چيني، چه شد كه تصميم گرفتيد زن چيني را براي ارسطو انتخاب كنيد؟قبل از ساخت «پايتخت 3» ما در نظر داشتيم قصه را به گونهاي پيش ببريم كه خانواده معمولي و ارسطو راهي تركيه شوند كه اين اتفاق در نهايت به دليل هزينه بالا رخ نداد وخب بعد از اتفاقاتي كه براي ارسطو در شب عروسياش در خانه نقي رخ داد به ذهنمان رسيد كه او دچار شكست عشقي ميشود و در سفر بازگشتش از تركيه با خدمتكار كافهاي آشنا ميشود و با او ازدواج ميكند. به نوعي با اين كار ميخواستيم بار طنز قصه را اضافه كنيم كه مثلاً در ايران به ارسطو دختر نميدهند و او تصميم ميگيرد زن چيني بگيرد.
شما سعي كرديد در «پايتخت 3» به برخي از مشكلات و مسائل اجتماعي و به طور خاص مردم مازندران بپردازيد؛ اين نگاه شايد از جهتي خارج از كليشه و ارزشي باشد اما به مذاق عدهاي خوش نيامد به گونهاي كه مسائل مربوط به فروش زمين در شمال و خريد ماشين آنچناني و... را نوعي ابزار براي تمسخر مردم آن منطقه دانستند؟من نميخواستم تنها قصه سريالي را بنويسم كه قصدش خنداندن مردم است و اصلاً به مسائل ديگري توجه ندارد. وقتي شما داريد قصه مردمي را در يك منطقه روايت ميكنيد وظيفهتان آن است كه آن را از زواياي مختلف مورد آناليز قرار دهيد. حكايت فروش بيرويه زمين در شمال به ويژه زمينهاي كشاورزي معضلي است كه سالها در سطح كلان در مورد آن بحث شده و عدهاي به فكر چارهجويي در اين زمينه بودند ولي خب حال كه در قالب طنز در يك سريال به آن پرداخت شده كه اتفاقاً به نظرم اثرگذاري بيشتري هم دارد عدهاي انتقاد ميكنند كه چرا ميگوييد آنها زمينشان را ميفروشند مثلاً شاسي بلند سوار ميشوند خب اين يك واقعيت دردناك است. من سالهاست كه با مردم مازندران از نزديك در ارتباطم و ميدانم عدهاي از آنها نسبت به اين موضوع ناراحت هستند. شايد مطرح كردن چنين مسائلي بتواند جلوي رشد بيرويه فروش زمينهاي كشاورزي در مناطق غيرتوريستپذير را بگيرد.
به نظر شما چرا اساساً اين نگاه اعتراضي در ما ايرانيها وجود دارد و راجع به پرداختن به قوميت، لهجه، شغل و... تا اين حد جبههگيري ميكنيم؟اين سؤالي است كه بعد از سالها من هنوز جوابي براي آن پيدا نكردهام؛ از يك سو ما به دنبال راه مبارزه با سريالهاي شبكههاي ماهوارهاي هستيم و از سوي ديگر اجازه نميدهيم كه كسي گامي در جهت اين مبارزه بردارد. در جايي كه ما مورد هجوم انواع و اقسام شبكههاي ماهوارهاي قرار گرفتيم و سريالهاي ترك جايگزين سريالهاي ايراني در خانوادهها شدند نبايد سريالي را كه توانسته مخاطبان را با خود همراه كند و مانع از آن شود كه مخاطبان حتي براي ساعتي قيد تماشاي آثار ماهوارهاي را بزنند تخريب كرد. فراموش نكنيد يكي از اركانهاي قصهسازي اين است كه شخصيتي كه از آن حرف ميزنيد صاحب شغل باشد و قوميتش به جايي بازگردد اگر ما نخواهيم به هيچ مسئلهاي اشاره كنيم خب چطور قصه بسازيم؟ متأسفانه اين اگرهاي ذهني در كشور ما تا جايي رفته كه راجع به هيچ شغلي و لهجهاي نميشود كار كرد، خب در اين ميان نويسنده چطور شخصيتي را خلق كند.
خب در اين ميان برخي از اعتراضها به اين خاطر بود كه عدهاي فكر ميكردند شما با اين سريال شماليها كه به نوعي نماينده شهرستانيها بودند را مورد تمسخر قرار داديد؟ گاهي وقتها از شنيدن اين انتقادهاي بيپايه و اساس با همه وجود دلم ميگيرد. من نميدانم چرا تصور ميشود هر وقت به لهجهاي پرداخته ميشود هدف آن مسخره كردن افرادي است كه به آن لهجه حرف ميزنند. خانواده معمولي مازندراني و افراد بسيار درست و اخلاقگرايي هم هستند. آنها از اعتقادات مذهبي بالايي برخوردارند، اهل حرام و حلال هستند و شما نميتوانيد به درستي از شخصيت آنها ايرادي بگيريد اما انتقادها در مورد اين سريال حتي قبل از اينكه ساخته شود شروع شد و عدهاي بيدليل قبل از اينكه نتيجه كاري را ببينند سعي در هوچيگري دارند تا قومي را بشورانند.
به نظرتان ريشه اين انتقادها در چيست؟واقعاً دليل اصلياش را نميدانم ولي اي كاش ميدانستم، اين افراد از اين طريق ميخواهند عقدههاي خودشان را برطرف كنند آيا يك لحظه در اين ميان با خودشان فكر كردند كه چرا سازندگان يك اثر بايد به لحاظ مادي و معنوي مشكلات را به جان بخرند تا مثلاً خداي نكرده قومي را مسخره كنند؟ اين طرز فكر و استدلال با كدام عقل سليم جور در ميآيد؟ من با بسياري از شماليها در طول اين مدت صحبت كردم و خوشبختانه اكثر آنها از روند كلي سريال راضي بودند و اگر هم نقدي داشتند كاملاً بجا و منطقي بوده حتي در اين ميان فردي مانند فردوس حاجيان كه خودش در عرصه فرهنگ دستي دارد و دست بر قضا مازندراني است از «پايتخت» دفاع كرده و معتقد بوده در آن توهيني به مردم مازندران نشده. از همه اينها مهمتر ما دو قسمت از سريال پايتخت را در مازندران ساختيم و براي سري سوم آن هم به مازندران رفتيم اگر مردم از اين سريال خوششان نميآمد اجازه نميدادند تا ما اين كار را در اين منطقه جلوي دوربين ببريم. موقع ساخت اين سريال ما هر روز ميزبان بسياري از مازندرانيها بوديم و هيچ كدام از آنها مشكلي با كليت قصه و به كارگيري لهجه در آن نداشتند اما خب در اين ميان عده بسيار كمي پيدا ميشوند كه به اسم دلسوزي قصد خراب كردن سريال را دارند.
شما سالهاست كه بازيگري و نويسندگي را به شكل موازي در كنار هم ادامه ميدهيد و جالب است كه در هر دو زمينه تا حد زيادي موفق هستيد با اين حال علاقه و گرايش خودتان به كدام طرف است؟آنهايي كه من را به خوبي ميشناسند ميدانند كه من اهل پز روشنفكري دادن الكي نيستم و نميتوانم نظر واقعيام را پشت چنين مسائلي پنهان كنم هر چند براي هر دوي اين كارها من زحمت خيلي زيادي كشيدم اما خب اگر قرار باشد تنها يكي را انتخاب كنم بازيگري است. بازيگري دغدغهاي بزرگ و تمام نشدني براي من است. نويسندگي را هم به شدت دوست دارم ولي نميتوانم به خودم دروغ بگويم واقعاً بازيگري برايم جذابتر است. شايد چون حضور در اين عرصه براي من پر از حس تجربههاي جذاب است.