
درآمد: اراده رهبر معظم انقلاب در توجه دادن جامعه به سوي «اقتصاد وفرهنگ»درآغاز سال جاري،بار ديگر توجه عناصر دغدغه مند ومتفكر جامعه را به بررسي اين مقوله معطوف داشت.مناسب است كه تمامي ارباب معرفت ،اين حركت مبارك را به فال نيك گيرند ودرراستاي غناي آن،ازدامن زدن بدان دريغ نورزند.
درگفت وشنود حاضر جناب محمدحسن زورق درباب «چيستي فرهنگ وراههاي صيانت ازآن» سخن گفته اندكه حاوي اشاراتي ارجمند وعالمانه است.اميد آنكه مقبول افتد.
سالهاست كه مقوله «فرهنگ» به يكي از دغدغه هاي جدي رهبري ودلسوزان نظام اسلامي مبدل شده است.ازديدگاه شما،پيش نيازهاي سالم سازي فرهنگ وصيانت ازآن چيست؟درفهم اين مسئله چه چيزهايي موثر است؟
بسم الله الرحمن الرحيم.مهم این است که فرهنگ را چگونه تعریف میکنیم. یکی از تعریفها این است که فرهنگ تصویر تمدن در آیینه رفتار فردی و اجتماعی است، یعنی وقتی میگوییم فرهنگ فلان کشور مجموعه دستاوردهای مادی و معنوی، علوم، روابط اجتماعی، فنون و هنرشان را در آیینه رفتار فردی و اجتماعی آنها مطالعه و به این ترتیب فرهنگ آنان را بررسی میکنیم. بنابراین رابطه نزدیکی بین فرهنگ و تمدن وجود دارد.
یک تعریف سنتی هم وجود دارد که فرهنگ را به معنی مجموعه آداب، رسوم، سنن و هنجارها میداند. لزومی ندارد فکر کنیم الزاماً فرهنگ باید یک وجه متمایزکننده داشته باشد. ما فرهنگ جهانی داریم. وقتی گفته میشود الان همه کت و شلوار میپوشند، یعنی الان کت و شلوار در فرهنگ جهانی قرار گرفت است یا اگر در تمام دنیا مردم دارند پیتزا میخورند، معنایش این است که الان دیگر پیتزا مخصوص ایتالیا نیست و یک غذای جهانی شده و جزئی از فرهنگ جهانی است که در آیینه رفتار فردی و اجتماعی در سطح جهانی بروز میکند. اگر از این منظر نگاه کنیم، فرهنگها یک مفهوم متداخل دارند. این مفهوم از یک خانواده شروع و به کل کره زمین منتهی میشود. ما فرهنگ جهانی، منطقهای، ملی و حتی فرهنگ طبقاتی داریم. میخواهم بگویم مفهوم فرهنگ که الزاماً هم متمایزکننده نیست، متداخلکننده است. همه اینها مانند دایرههایی هستند که داخل یکدیگر قرار میگیرند.
يعني دردورن يك كل به نام «فرهنگ اسلامي»،ماشاهد تفاوت ها وتنوع هايي هم هستيم؟
بله، ما فرهنگی به نام فرهنگ اسلامی داریم، کما این که یک ظرف جغرافیایی به نام ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی که شامل آسیای غربی، افریقای شمالی و حتی شبهجزیره ایبری میشود. امروز شبهجزیره ایبری هویت اسلامی ندارد، ولی سابقه تمدن اسلامی را دارد و از نظر تاریخی بخشی از ظرف جغرافیایی تمدن اسلامی است.
نکتهای که امروز مسئله فرهنگ را مهم کرده، بحث قدرت نرم و قدرت سخت است كه هويت وجوهره فرهنگ ها را مورد تهديد قرار داده كه بايد درجاي خود مورد بحث وبررسي قرار گيرد.
اشاره كرديد به نقش تمدن در شكل دادن به فرهنگ يا فرهنگ ها.از منظر شما گرايشات فطري انساني چگونه ودرچه سيري ،به شكل گيري يك فرهنگ مي انجامد؟
انسان در میان موجودات زنده، مثل حیوانات، موجود زندهای است. حیوانات یک سلسله نیازهای زیستی دارند که انسان هم دارد، مثل نیاز به اکسیژن، آب، غذا، استراحت، امنیت، تولیدمثل و... از این نظر بین انسان و بقیه حیوانات فرقی نیست. ما از جهت نیازهای زیستی کاملاً یک حیوانیم. نیازهای زیستی دو ویژگی دارند. یکی این که عمومی هستند، یعنی بین انسان و حیوان مشترکاند و از این لحاظ بین انسان و حیوان تفاوتی وجود ندارد. دومین ویژگی سیریپذیری است. دلمان نمیخواهد بینهایت آب بنوشیم، بینهایت غذا بخوریم، بینهایت بخوابیم و بینهایت قفل به در خانهمان بزنیم.
چه شد انسان از حیوان جدا شد؟ دلیل این که میگوییم انسان از حیوان جدا شده، این است که میبینیم انسان تمدنآفرین است. در انسان یک سلسله نیازها و تمایلات دیگر هست که در حیوان نیست، مثل میل به قدرت. حیوان از قدرت برای رفع نیازهای زیستیاش استفاده میکند، همان طور که انسان هم استفاده میکند، ولی برای انسانها خود قدرت هدف قرار میگیرد و حاضر میشوند در راه کسب قدرت بمیرند. میل به علم هم همین گونه است. انسان از علم برای رفع نیازهای زیستیاش استفاده میکند، ولی صرفنظر از نیازهای زیستی، انسان به خود علم علاقمند است یا میل به زیبایی، برای انسان زیبایی موضوعیت دارد. حتی بعضی وقتها در راه زیبایی جان میدهد مثل شیرین و فرهاد و... البته جنبههای زندهترش هم هست. 20 سال پیش یکی از دانشجویان سال دوم مهندسی دانشگاه صنعتیشریف عاشق دختری شد. آن دختر را به او ندادند و او خودش را کشت!
یا عدالت که خیلیها برای عدالت جان میدهند. یعنی این که صرفاً عدالت را برای آب و غذا نمیخواهند. لطف، محبت و خلاقیت هم از این دست هستند. اسم این تمایلات را تمایلات سرشتی میگذاریم. تمایلات سرشتی دو ویژگی دارند؛ یکی این که خاص انسان هستند. ما در بقیه حیوانات این تجلیات را نمیبینیم. دومین ویژگی سیریناپذیرند، یعنی انسانها در میل به علم، قدرت، خلاقیت، زیبایی، لطف و بینهایت حرکت میکنند. انسانها قدرت بینهایت، علم مطلق، زیبایی مطلق، عدالت مطلق و خلاقیت مطلق را میخواهند، یعنی انسانها ناخودآگاه خدا را میخواهند.
قيد «ناخودآگاه» اين مفهوم را دارد كه كه اين فرآيند ممكن است متاثر از عوامل جنبي به سمت وسوي مطلوب سوق نيابد.اينگونه نيست؟
بله،این یک تمایل، به صورت یک استعداد بالقوه است. خداجویی غیر از خداآگاهی است. بچه وقتی به دنیا میآید، میل به غذا دارد، اما به غذا آگاهی ندارد. طفل بشریت در گهواره تاریخ بسیار خاک خورده، ماتریالیست و ملحد شده است و... ولی همان ملحد هم قدرت، علم، خلاقیت و عدالت مطلق را میخواهد. پایه بشریت انسان اینجاست. انسان از لحظهای که علم حضوری پیدا کرد نسبت به صفات ربوبی سرنوشتش از سرنوشت بقیه حیوانات جدا شد. ما نسبت به صفات خدا علم حضوری داریم نه علم حصولی. همان طور که بچه منتظر نمیماند تا بگوییم چیزی به نام علم وجود دارد و بعد او سئوال کند. نه، او نسبت به حقیقت علم، علم حضوری دارد. قدرت و عدالت هم همین طورند.
کودک به دانشکده حقوق نرفته، ولی وقتی که سیر است، اگر برای خواهرش پفک بخرید و برای او نخرید، گریه میکند. احساس میکند عدالت از بین رفته است. انسان وقتی از علم حضوری نسبت به صفات ربوبی پیدا کرد و از آن بالاتر، تمایل ذاتی نسبت به صفات ربوبی یافت، سرنوشتش از بقیه حیوانات جدا شد و این تمایل سرچشمه خیر و شر در زندگی انسان است. مشکل بزرگی که انسان ناخودآگاه دارد این است که نمیتواند حیوان باشد. مکانیسم غریزه در حیوانات جواب میدهد. وقتی شیر میخواهد گوزنی را بخورد فقط میخواهد غذا بخورد. یا یک کبوتر وقتی لانه میسازد فقط میخواهد جایی برای استراحت و امنیت داشته باشد، اما انسان وقتی میخواهد غذا بخورد، میل به قدرت دخالت میکند که مثلاً فلانی دو جور غذا پخت، چرا من دو نوع نپزم؟ این تمایل، تمایل به غذا نیست، تمایل به قدرت است. میل به زیبایی دخالت میکند و در طرز چینش سفره غذا تأثیر میگذارد، میل به خلاقیت دخالت میکند و در غذا و آداب غذا خوردن تأثیر میگذارد.
کلاغها فقط لانهای برای استراحت و امنیت میخواهند، اما انسانها وقتی میخواهند لانه بسازند، میل به قدرت، زیبایی و خلاقیت دخالت میکند و وقتی قرار است یک کاخ ساخته شود، صدها خانه باید خراب شوند. مشکل انسانها این است. این تمایلات پایه ارزشهای مطلق در تمام جوامع بشری است.
آيا اين ارزش هاي مطلق،بالقوه اين توان را دارند كه بشر امروز رابه سوي فرهنگ واحد ويا ارزش هاي فرهنگي نزديك به هم سوق دهند؟
بله،در تمام جوامع بشری انسانها میل به قدرت، زیبایی، علم، عدالت، لطف و خلاقیت دارند. اینها ارزشهای مطلقاند. ارزشهای نسبی ارزشهایی هستند که در زمان و مکان خاص یک ارزش مطلق را نمایندگی میکنند. مثال سادهاش درجات نظامی است که قدرت را نمایندگی یا مدارک تحصیلی که علم را نمایندگی میکنند. هر وقت هم ارتباط بین آنها قطع شود ارزشهای اعتباری بیاعتبار میشوند. مثلاً وقتی یک هنرپیشه ستاره روی شانهاش بزند، ارزش ندارد، چون با قدرت رابطه ندارد.
بنابراین فطرت در نظام ارزشهای اجتماعی تأثیر میگذارد و نظام ارزشهای اجتماعی بر فرهنگ. نیازهای زیستی، نیازها و تمایلات سرشتی هر دو بر فرهنگ مؤثرند. نگرانی و دغدغهای که وجود دارد این است که ارزشهای اعتباری بهتدریج چنان در جامعه نهادینه شوند که حتی هنگامی که فلسفه وجودیشان را از دست میدهند، باز هم باقی بمانند و حتی بعضی وقتها سوار بر ارزشهای مطلق شوند و ارزشهای مطلق را کنار بزنند.
تمام بحث بر سر اين است كه اين فرآيند چگونه اتفاق مي افتندونهايتا ارزش هاي اعتباري جانشين ارزش هاي حقيقي ميشود؟
ببينيد صفاتی که عرض کردم، صفات وجود مطلق است. قدرت، علم، زیبایی، لطف و خلاقیت باید وجود داشته باشند. عکس این قضیه صفات عدم است. میدانم عدم صفت ندارد، چون وجود ندارد، ولی میخواهم مفهوم را منتقل کنم. ما به ضعف میگوییم ناتوانی، جایی که توانایی وجود نداشته باشد ضعف وجود دارد. به جهل میگوییم نادانی، یعنی جایی که دانایی وجود نداشته باشد جهل هست. به ظلم میگوییم بیعدالتی. به کین میگوییم بیمهری. به رکود میگوییم عدم خلاقیت. بحث اساسی در مسئله فرهنگ این است که آیا فرهنگی که به وجود آمده است، جامعه را به سمت وجود داشتن میبرد؟ جامعه قدرتمند، دانشمند، زیبا، قادر، لطیف و خلاق را ایجاد میکند یا جامعه را به سمت نابودی میبرد؟
دربسياري موارد وجود فیزیکی ما از نظر زیستی حفظ میشود، ولی از نظر خلاقیت و تمدن رو به نابودی میرویم. جامعه ضعیف، جاهل، زشت، ظالم، کینهورز و راکد میشود. نقطه کانونی بحث اینجاست که چگونه میتوانیم در فرهنگ نظام ارزشهای اجتماعی را مدیریت کنیم تا در نتیجه بتوانیم فرهنگی داشته باشیم که انسان و جامعه قدرتمند، زیبا، عادل، لطیف و خلاق ایجاد کند. آن صفتی از صفات خدا که معمولاً در جامعه انسانی قربانی میشود صفت عدالت است. علتش هم همان ناخودآگاهی و ناخداآگاهی انسان است. همان طور که گفتم، انسان میخواهد قدرت مطلق را به دست بیاورد. در نتیجه تعدی و در عالم محدود ماده به حقوق دیگران تجاوز میکند.
ملاك دراين دگرگونه وواژگونه شدن ارزش هاي فرهنگي چيست؟اين ارزش ها باچه چيز سنجيده ميشوند كه حقيقي واعتباري بودن آن عيان ميشود؟
در فرهنگ باید عناصر فرهنگی را با شاخص عدالت سنجید و سپس با سایر وجوه شاخص ارزشهای سرشتی آنها را ارزیابی کرد. به عنوان مثال در مسئله حجاب، میگوییم یک آقاپسر 22 ساله به خواستگاری یک دخترخانم هجده ساله میرود و از آن حرفهایی که جنس مذکر بلد است به آن دختر میزند و آن دختر هم خانه رؤیایی آرزوهایش را در زندگی با آن پسر تصور میکند. پسر نه خانه، نه ماشین و نه شغل دارد، هیچی ندارد. چشم روی هم میگذارند و خداوند دو بچه به آنها میدهد و با هر زایمان زن قدری از زیباییاش را از دست میدهد. در این فاصله آن پسر چاقتر و خوشتیپتر و صاحب خانه، ماشین و زندگی میشود. میگوییم این عادلانه نیست زن جوان دیگر این مرد را وارد میدان جاذبه جنسی خود و آن خانه را بر سر زن و بچههایش خراب کند. بنابراین در جامعه عدالت حکم میکند زنان حجاب داشته باشند و مردان غریبه را وارد میدان جاذبه جنسی خود نکنند. بقیه صفات میشود شاخص رجحان. میتوانیم دو پوشش داشته باشیم که هر دوی آنها جاذبه جنسی زن را محدود کند و موجب حفظ عفاف در جامعه شود. یک پوشش رجحان دارد و پوششی که زن با آن پوشش بتواند رانندگی کند، سر کار برود و یا حتی گاه زیباتر باشد.
اين سنجش درباره قراگرفتن فرهنگ در مدار وخارج از مدار خود،بايد چگونه وتوسط چه افراد يا نهادهايي انجام گيرد؟آيا اين كار در دنيا متداول هست ياخير؟
در حقیقت نقطه اساسی که در فرهنگ داریم، این است که باید در فرهنگ مهندسی انجام بدهیم. این کار مهندسی فرهنگ الان در دنیا رواج دارد. در ژاپن هر پنج سال به پنج سال، نظام ارزشهای اجتماعی استان به استان ارزیابی میشود. ارزشهای موافق توسعه را تقویت و ارزشهای مخالف توسعه را تضعیف میکنند. در BBC هم یک اداره کل به نام اداره کل سیاستهای اجتماعی وجود دارد که تمام برنامهها را در آنجا غربال میکنند.
نکته بعدی فرهنگ تمدنی، فولکلور و عامیانه است. در حقیقت اصل نگرانیهایی که وجود دارد در مورد این بخش است که آیا داریم فرهنگی میسازیم که ما را میمیراند یا فرهنگی است که دارد ما را زنده میکند؟ دو دوره فرهنگی را در عصر صفویه با هم مقایسه کنیم. در ابتدای صفویه شیخ بهایی را به عنوان یک عالم دینی داریم که مهندس، ریاضیدان و خلاق است و ابداعاتش هنوز هم برقرار است. او را در ابتدای دوره صفویه میبینیم و در انتهای این دوره اسقفی از پرتغال به ایران میآید، مسلمان، شیعه، روحانی و خطیب میشود، بعد میآید و ما را موعظه میکند و میگوید علوم دنیوی را دور بریزید. بروید احادیث اهلبیت(ع) را بخوانید. آیا منظورش این است که ما را با احادیث اهلبیت(ع) آشنا کند؟ او میداند ما به اهلبیت(ع) عشق میورزیم. منظورش این است که علومی را که باعث میشوند ما یک جامعه قدرتمند داشته باشیم کنار بگذاریم و به همین دلیل میگوید چرا دورانداز [توپ] بسازید؟ به فکر آخرت باشید!!اين ها مواردي است كه بايد دراينگونه مراقبت ها ويا همان «مهندسي فرهنگ»مورد توجه قرار گيرد.