
از كجا شروع كنيم از مردم شروع كنيم يا از صاحبان ثروت يا از صاحبان سياست؟ از كجا براي اينكه اقتصاد ما تغيير كند و ساختار آن عوض شود بايد شروع كرد؟ (اصلاً ساختار اقتصاد ايران چيست ساختار يعني چه؟) اين يك سؤال است و سؤال ديگر اين است كه براي اينكه اين شروع اتفاق بيفتد چه بايد كرد...
اجازه دهيد براي بازتر شدن سؤال ذكر شده شما را به تاريخ كشور ژاپن ببريم. ژاپن به ناگاه تصميم ميگيرد تغيير كند ( قرن19) چرا ژاپن اين تصميم را ميگيرد؟ كشتيهاي امريكايي به سواحل ژاپن نزديك ميشود و اين نويد يك رابطه اقتصادي جديد ( تجارت) بود رابطه اقتصادي كه نتيجه اين رابطه براي ژاپن مشخص بود.... ژاپن چه ساختاري داشت؟
فئودالها صاحبان ثروت بودند و مردم براي آنها كار ميكردند زماني كه امريكاييها نويد يك رابطه اقتصادي جديد را دادند ژاپن تصميم گرفت تغيير كند. امريكا صاحب صنعت بود ولي ژاپن به علت وجود فئودالها صاحب صنعت نبود. حاكميت ژاپن به فئودالها گفت شما مانع توسعه ژاپن نشويد ما ميخواهيم تغيير كنيم، ملت ژاپن هم همين را ميخواستند نتيجه چه شد؟ فئودالهاي ژاپن قبول كردند و كنار كشيدند و مردم با آنكه انباشت سرمايهاي نداشتند صنعت را ايجاد كردند و به موهبت حمايت حاكميت از مردم براي صنعتي شدن، طبقه صنعت به صورت مستقل شكل گرفت و بهطور طبيعي قدرت فئودالها كاسته و بردگان آنها روانه كارخانهها شدند و فئوداليته از بين رفت. چرا ژاپن اين تصميم را گرفت چون اگر اين تصميم را نميگرفت صاحبان صنعت امريكايي (كه احتمالاً در اصل يهودي بودند) صاحبان اقتصاد و به تبع آن سياست آنها ميشدند. چگونه؟
با فئودالها جنگ ثروتي (تقابل دو طبقه صاحب ثروت با هم) راه ميانداختند و با پيروز شدن بر آنها اقتصاد و سپس سياست را مال خود ميكردند به اين معنا كه با ثروتي كه داشتند صاحبان سياست تعيين ميكردند و با ثروتي كه داشتند مانع اين ميشدند كه اقتصاد از كنترل آنها خارج شده و به دست ديگري يا طبقههاي ديگر افتاد. در غرب اين ثروت بود كه سياست ساخت، اين نكته بسيار مهمي است و سرمايهداران انگليسي (كه ممكن است يهودي باشند) با صنعت و خلق ثروت جديد اول انگلستان را مال خود كردند و بعد اروپا و بعد امريكا را. آلمان چه كرد؟
فئودالهاي آلماني خود سرمايهدار شدند خود كارخانه وارد كردند و نگذاشتند كه اقتصاد آلمان دست سرمايهداران انگليسي بيفتد نتيجه چه شد؟ جنگ جهاني اول عليه ژاپن و آلمان شكل گرفت. چرا؟ چون بورژوازي (سرمايهداران انگليسي كه احتمالاً يهودي بودهاند) نميخواست رقيبش از جنس خودش باشد ميخواست فقط يك طبقه بورژوازي باشد آن هم فقط خودش... آلمان و ژاپن شكست خوردند و حال تنها دو كشور مطابق ميل سرمايهداران انگليسي نيست، روسيه (جنگجهاني اول عليه روسيه هم بود و عاملي شد كه انگليس به جاي روسيه خالق سياست ثروت ما شود) و چين... با ايران چه كردند؟ سرمايهداران انگليسي با ثروت خود سياست ايران را ساختند رضاشاه را آنها با كودتا بر ما تحميل كردند و كاري كردن كه حاكميت تاجر شود. ساختار انگليسي براي ايران اين بود كه حاكميت تاجر شود و اين را انگليس از مشروطه نتيجه گرفت، هنگامي كه ساختار ايران تحت تأثير روسيه بود. زماني كه روسيه قدرت سياسي (قاجار) و قدرت اقتصادي ( تجار) براي ايران ساخت، اين دو را مستقل از هم قرار داده بود. صاحبان ثروت تأثير سياست بر افزايش ثروت را به خوبي احساس ميكردند و از اين رو ميخواستند بخشي از سياست را بگيرند كه تلاش اين تجار ترقيخواه، شد مشروطه!
اين تجربهاي شد براي انگليس كه اين دو طبقه وابسته به روسيه (كه حالا با پايان جنگجهاني اول وابسته به انگليس ميشد) به جاي اينكه مستقل باشند با هم باشند يعني حاكميت پهلوي، اقتصاد هم دستش باشد. چراكه اين موقع است كه ديگر تقابلي بين اين دو نهاد نيست وقتي تقابل بين ثروت و سياست داخلي نباشد مشروطه هم شكل نميگيرد و انگليس راحت ميتواند ايران را چپاول كند. همين جا خوب است يك سؤال مطرح شود و آن اين است كه چرا فئودالهاي آلمان مانند فئودالهاي ژاپن عمل نكردند؟ گفتيم كه فئودالهاي ژاپن كنار كشيدند تا مانع توسعه برداشته شود و طبقه صنعت شكل بگيرد ولي فئودالهاي آلمان خود سرمايهدار شدند چرا؟ جواب جدايي بين سياست و ثروت است اگر سياست از ثروت جدا باشد اميد است كه صاحبان ثروت تغيير كنند ولي اگر سياست و ثروت با هم باشند صاحبان ثروت تغيير نميكنند مگر اينكه خود صاحبان سياست بخواهند كه مثالش چين است.
غرض اينكه در آلمان جدايي بين ثروت و سياست نبود صاحب ثروت صاحب سياست هم بود لذا كسي نبود مانع او شود ولي در ژاپن در برابر صاحبان ثروت، ملت بودند. سياست به نداي ملت گوش ميدهد، متفكرين ژاپن نداي ملت شدند و نداي ملت را صاحبان سياست گوش كردند و از صاحبان ثروت خواستند به صداي ملت احترام بگذارند... حال برگرديم به جمهوري اسلامي ايران... ما با ساختار انگليسي كه به ما ارث رسيده بود انقلاب كرديم. سياست و ثروت ما هر دو وابسته بود (در عين حالي كه با هم بودند يعني سياست ثروت ميساخت) انقلاب كمك كرد كه سياست ما مستقل شود. حال با اين سياست مستقل ميتوانستيم ثروت خود را نيز مستقل كنيم ولي من از شما ميپرسم آيا توانستيم ثروت خود را مستقل كنيم يعني آيا توانستيم از تجارت به توليد تغيير ماهيت ايجاد كنيم آيا توانستيم به جاي واردات و فروش در بازار داخلي از طريق توليد و اقتصاد رقابتي به خلق ثروت برسيم؟ اقتصاد مقاومتي ميتواند تكمله راهي باشد كه سي سال پيش آن را شروع كردهايم.
اين ساختار انگليسي خيلي حرف دارد يهود اين ساختار را به جان ما انداخت كه ما بدون اينكه او بخواهد خود به سوي او رويم به ما فشار ميآورد كه به جاي اينكه از چين واردات كنيم از اروپا و بعد امريكا و بعد از خودش واردات انجام دهيم ( البته يهود جدا از اروپا و امريكا نيست) ثروت وابسته سياست ما را وابسته خواهد كرد: از اين رو لذا بر ماست كه توليد را نجات دهيم و اين را مردم بايد از صاحبان سياست بخواهند. مردم اگر اين را از صاحبان سياست بخواهند اين امر انجام خواهد شد وهمين است كه رهبر انقلاب اسلامي فرمودهاند كه مطالبه مردم حلال مشكلات است.
چه اشكال دارد كه مردم در كنار شعار «مرگ بر اسرائيل» شعار «مرگ بر واردات»، «مرگ بر افزايش هزينههاي توليد» و «مرگ بر افزايش نرخ ارز» را نيز سر دهند؟ تفسير امروز «مرگ بر اسرائيل» در «مرگ بر واردات» و «مرگ بر افزايش هزينههاي توليد» است. مردم اگر بدانند مطالبه ميكنند ديگر صاحب سياستي نميتواند به اسم كاهش آلودگي هوا! و به اسم عدالت، هزينههاي توليدكنندگان را افزايش دهد! ديگر صاحب سياستي نميتواند به جاي برنج ايراني به مردم برنج هندي بدهد. اين مردم بايد مطالبه كنند و گرنه ساختار انگليسي ما تغيير نخواهد كرد و گرنه مردم ما نخواهند توانست معيشت خود را از دولت جدا كنند و گرنه ما همواره محتاج رزق دادن ديگران به خود خواهيم بود؛ بنابراين اقتصاد مقاومتي يعني از بين بردن ساختار انگليسي، يعني جدا كردن ثروت و سياست براي تغيير ماهيت ثروت، از ثروت وابسته به ثروت مستقل و راهكار آن از طريق دادن شعار از سوي مردم است، شعار «مرگ بر واردات»، «مرگ بر افزايش هزينههاي توليد» و «مرگ بر افزايش نرخ ارز»... .
اينكه مردم حاضر باشند در راهپيماييهاي خود شعارهاي اقتصادي ذكر شده را سر دهند نياز به اين دارد كه دين را به مردم درست بشناسانيم، دين ميخواهد كه دنياي ما را آباد كند و خداوند ما را به مسابقه در انجام خيرات دعوت كرده است. حال اگر دنياي ما را با سياستهاي نادرست خراب كنند آيا ميتوانيم در انجام اعمال عبادي كوشا باشيم، دين اين نيست كه در دنيا زجر بكشيم و تحمل كنيم كه بعد بهشت برويم، دين اين است كه شاد باشيم و بهشت برويم، دين اين است كه درد ديگران را كاهش دهيم، دين اين است كه خدمت كنيم بهشت برويم، دين اين است كه... از اين رو اگر مردم شعار اقتصادي بدهند اين عين دين است؛ چراكه دين آمده است آخرت و دنياي ما را آباد كند.
به تعبير ديگر، اقتصاد مقاومتي مبتني بر دستورات ديني ما به معناي رياضت نيست بلكه به معناي رهايي از واردات بيمنطق و وابسته گر و اقتصاد توليدمحور است.
نكته ديگر در باب شعارهايي است كه ذكر شد، افزايش هزينههاي توليد، سياستهايي است كه نه تنها روح سرمايهگذاري در آن نيست بلكه ضد سرمايهگذاري از سوي دولت است و در شرايطي كه توليدكنندگان ما روحيه و نشاطي براي سرمايهگذاري در توليد را ندارند مسلم است كه دولت بايد سرمايهگذاري كند تا نتيجهاش اين باشد كه توليدكنندگان سرمايهگذاري كنند اين سرمايهگذاري به معناي افزايش تصديگري دولت نيست، به معناي اين است كه دولت يارانه بنگاهها را تقبل كند و در كنار آن فكري بردارد و هزينهاي كند كه ساختار توليد عوض شود، ساختار توليد ما اين گونه است كه سرمايه فيزيكي سوار بر نيروي كار است، اين ساختار بايد تغيير كند و تبديل به اين شود كه سرمايه انساني سوار بر سرمايه فيزيكي شود تا فناوري و صرفههاي ناشي از مقياس و اقتصاد رقابتي و خلق ثروت از توليد ايجاد شود. اين گونه تقبل هزينه از سوي دولت سرمايهگذاري درست دولت است و در اين شرايط نبايد شاهد آن باشيم كه دولت عدم تقبل هزينه را سرمايهگذاري بخواند!
كوتاه سخن آنكه اقتصاد مقاومتي يعني از بين بردن ساختار انگليسي يعني جدا كردن ثروت و سياست براي تغيير ماهيت ثروت، از ثروت وابسته به ثروت مستقل و راهكار آن از طريق دادن شعار از سوي مردم است شعار «مرگ بر واردات بيرويه»، «مرگ بر واردات بيمورد»، «مرگ بر افزايش هزينههاي توليد» و «مرگ بر افزايش نرخ ارز»...