در اين بين نگارنده اين سطور نيز توفيق حضور در جلسه دفاع ايشان را همچون ديگر حضار جلسه كسب نمود. اما نكته غيرمعمول اين واقعه كه باعث جلب توجه و ايجاد انگيزه براي نگارش اين سطور و تصديع وقت خوانندگان گرديد آن بود كه اولاً دانشجوي مذكور برخلاف رويه متعارف، پژوهش و نگارش رساله را حقيقتاً رسالت خود دانسته بود و پس از انتخاب موضوع تئوريهاي توجيه مجازات به عنوان بحثي غامض و چالشبرانگيز؛ حدود سه سال نيز به صورت تمام وقت براي انجام پژوهش و نگارش متن نهايي رساله زمان صرف نموده بود. ثانياً دانشجوي مذكور به واقعيتهاي امروز عالم نظريهپردازي حقوقي و منظرگاه انتقادياي كه باورهاي تابو شده در اين حوزه را به چالش كشيده است توجه شايستهاي مبذول داشته بود و بر اين اساس موفق شده بود تا به عنوان يك روايتگر تيزبين گسستها و نواقص هريك از اين نظريهها را به تصوير كشد و از اين مجرا شكست و ناكارآمدي نظريات مذكور را به وضوح در برابر ديدگان مخاطبين و خوانندگان رساله خود قرار دهد.
كار ايشان و دستاورد آن بسيار تأثيرگذار و مهم به نظر ميرسيد چه آنكه امروز بر مبناي همين تئوريهاي شهرت يافته در خصوص فلسفه كيفر است كه اجراي مجازاتهاي شرعي چون حدود و قصاص به چالش كشيده ميشود و برخي به استناد اينكه اين مجازاتها در قالب هيچ يك از اين تئوريها قابل توجيه و پذيرش نميباشد مدعي ميشوند كه بايد آنها را كنار گذاشت و مجازاتهاي جايگزيني را پيشبيني نمود. حال با توجه به گزارش توصيفي اين رساله تك تك اين تئوريها محل مناقشه و ترديد واقع شدهاند و از آنجايي كه اين نظريهها با ادعا عينيت و حقيقت داشتن و جهان شمول بودن پردازش يافتهاند بايد گفت نظريههاي مذكور با شكست مواجه شدهاند بنابراين ديگر محلي براي مناقشه بر سر قابل توجيه بودن يا نبودن مجازاتهاي شرعي در چارچوب تئوريهاي مذكور وجود نخواهد داشت.
در ابتدا به ذهنم خطور كرد كه تلاش مذكور و متن نگارش يافته ميتواند يكي از ارزشمندترين دستاوردهاي پژوهشي آن دانشكده در مقدمهسازي براي نظريهپردازيهاي بومي در اين حوزه قلمداد شود و لذا تمجيد و تشويق استادان داور در خصوص اصل كار و جهتگيري كلي رساله را انتظار داشتم. تشويقي كه البته با نقادي در جزئيات و ارائه راهكارهايي براي تكميل كار تا رسيدن به بالاترين سطح ممكن براي پويايي و بالندگي اثر بايد همراه بود. با اين حال، با شروع صحبتهاي داوران محترم به ناگاه همه حضار شوكه شدند چراكه به وضوح از كلام و لحن سخن اكثريت داوران محترم، ناراحتي و دل آزردگيشان از اصل پژوهش مذكور آشكار بود تا جايي كه حتي صراحتاً دستاورد پژوهش چندين ساله يك پژوهشگر را به جانبداري از اقدامات به زعم ايشان نادرست نظام جمهوري اسلامي ايران تفسير نمودند و حتي به جهت گزارش نقدهاي وارده و ايرادات نظريات تقديس يافته در ذهنشان، محتواي رساله را با تفلسف حقوقي بيگانه خواندند و اينها همه در حالي بود كه محتواي رساله مذكور گزارشي عيني، جامع و بدون جانبداري از تطور نظريات انديشمندان مغرب زمين در موضوع محل بحث بود و چندين بار دانشجوي صاحب رساله به ماهيت توصيفي پژوهش خود و اينكه اثر او يك گزارش بيطرفانه از جريان تطور انديشه صاحبنظران در زادگاه اين انديشههاي به عاريه گرفته شده توسط مترجمين و شارحين داخلي بوده است تصريح و تأكيد داشت. فضاي سنگين جلسه و تلخي مخالفتهاي برخي از داوران تا آنجا پيشرفت كه حتي نوع پوشش يا صريحاللهجه بودن دانشجو نيز تخطئه گرديد.
اگرچه در نهايت دانشجوي مذكور در دفاع از ثمره تلاشهايش موفق عمل نمود و به واسطه اخذ اعتراف نهايي به عالي بودن كيفيت كار از كليت هيئت داوران مفتخر به عنوان دكتراي حقوق گرديد ليكن از آن زمان تا كنون ذهن نگارنده اين نوشتار سرشار از پرسش و معماست و همچنان در پي فهم از چرايي اين همه جمود و هواخواهي از دستاوردها و نظريههاي ريشه يافته عصر روشنفكري مغرب زمين، در وادي حيرت سرگردان است.
مگر نه آنكه عصر روشنفكري به تقديس افراطي علم تجربي و گسترش شمول آن حتي به قلمرو معارف و دانشهاي معقول و فلسفي ميپرداخت و در نهايت عقلانيت مدرني را متولد ساخت كه مدعي بود با حذف خدا و تمام آنچه در افق تجربه تكرار پذير بشر و تحليل عقل مادي او نميگنجيد ميتواند بهشت برين را در زمين بنا سازد و جهاني سرشار از رفاه و لذت را بدون نياز به الهيات و معارف وحياني در دسترس قرار دهد. با اين حال عقلانيت مدرن جز سرخوردگي بشر و سر برآوردن نگرشهاي پست مدرن و عميقاً نسبيتگرا را در پي نداشت و شايد طبيعي نيز بود كه آنچنان افراطي، اين چنين تفريطي را درپي داشته باشد.
به راستي چرا بايد استادان دانشگاه و انديشمندان ايراني دفاع غيرموجه از ساحت نظريههاي وارداتي و به عاريه گرفته شده از مغرب زمين را وجه همت خويش قرار دهند؟ چرا اگر معدود دانشجويان و محققاني يافت شدند كه عافيتطلبي و تقليد كوركورانه از نظريات بت شده را از خود دور نمودند و قدم در مسير طاقت فرساي يك پژوهش انتقادي نسبت به ايدههاي تقديس شده غربي نهادند مستحق شديدترين برخوردها و گاه حتي تمسخر و برچسب زدنهايي از نوع افراطي و متعصب و... شناخته ميشوند؟ مگر نه اين است كه انتقاد و رويكردهاي انتقادي مجرايي براي فكر كردن و پردازش افكاري بهتر در ساحت علم و دانش است؟ پس چرا ما محكوميم نگرشها و نظرات ترجمه شده از دوران پيشين را همچنان ناموس تماميتخواه انديشه خود قرار دهيم؟ و چرا به عنوان يك دانشجو و محقق اجازه نداريم انديشههاي تابو شده در دانشگاهها را ولو بر پايه نظريات انديشمندان نوگرا و منتقد امروز دنياي غرب مورد انتقاد و واكاوي قرار دهيم؟ تا چه رسد به اينكه جسارت كنيم و اين نظريات تحميل شده را برپايه آموزههاي وحياني و ارزشهاي بوميمان به نقد كشيم و ادعاي مقصد ديگري را در سير تعالي انديشه و ذهن داشته باشيم.
اي كاش استادان و نويسندگان حوزه دانش آكادميك در سرزمينمان همانقدر كه در دلالت و حجيت داشتن نظريات و ديدگاههاي برآمده از معارف وحياني و روايات معصومين شك و ترديد مينمودند به خود و ديگران اجازه ميدادند كه گهگاه اين جسارت را داشته باشند و از چرايي و توجيه يك نظريه يا انديشه به عاريه گرفته شده از ديار و سرزمين بيگانگان و نسبت آن با خورشيد عالمتاب حقيقت و راستي پرسش و جستوجو نمايند.
* دكتراي حقوق عمومي