دانشگاه محل تجمع شده بود. يك روز اين عده پا ميكوبيدند، بيانيه صادر ميكردند و صدايشان دو رگه ميشد. يك روز عده ديگر با تعصب و گاهي نفرتي مجهول چنان پشت تريبون فرياد ميزدند كه انگار جلوي دشمن قسم خوردهشان ايستادهاند. فضا كاملاً دوقطبي بود. اگر كسي ميخواست سلانه سلانه راه خودش را برود، جزوهاش را بنويسد و كتاب بخواند، متهم رديف اول ميشد. شبيه چوب دو سر طلا هر دو طرف دعوا از او طلبكار ميشدند و تمام قصورات كشوري و لشكري و استاني و حتي علت گرفتگي جوي آب محلهها را از او و امثال او ميدانستند. ترجيح اين بود كه دو قطب باشيم روبهروي هم. تماشاچي نميخواستيم. گريه كن نميخواستيم. نفسكش ميطلبيديم و عليه هم شعارهاي تند ميساختيم. فرقي نداشت كدام طرف ايستاده بوديم. هر سمت كه بوديم، سمت مقابل را باعث و باني مشكلات و گرفتاريهايمان ميدانستيم و به باعث و باني مشكلات و گرفتاريهايمان بد و بيراه ميگفتيم.
آن روزهاي تلخ سال۸۸ حواسمان به هر حرف و حركتي بود الا قلبهاي هم. حواسمان نبود. گردي پاشيده شد و فراموش كرديم او كه حالا تمام قد روبهرويش ايستادهايم، تا همين يك ماه پيش با هم بوديم، با هم درس ميخوانديم. با هم درس نميخوانديم. با هم شيطنت ميكرديم. با هم ميخنديديم. با هم دست به يكي ميكرديم عليه شخص سومي كه از هيچ كدام ِ ما نبود. يادمان رفت كسي كه داروي كودكان سرطانيمان را تحريم كرد و چشم پدر و مادرها را مدام، تر كرد، ما نبوديم. «ما» از يادها رفته بود. هر كداممان يك «من» شديم به همراه هركس كه با من بود. هركس هم با من نبود، پس عليه من بود.
تفاوت دشمن با كسي را كه صرفاً سر سياست همعقيده نيستيم، نديديم. بعدتر گفتيم غبارآلود شد. گفتيم مه آمد و مه شكن نداشتيم. نديدنمان را از چشم خودمان نديديم. شبيه خيلي چيزهاي ديگر كه نديديم. نديديم چطور كلاس درس، ميدان جنگ شد و راهروهاي دانشگاه، خط مقدم جبهه. لابد هركس كاغذ بيشتري به ديوار ميچسباند و صداي بلندتري داشت، برنده ميدان بود. اين را بستههاي كاغذ توي دست و صداي گرفته سردستهها ميگفت.
غافل بوديم كه اين بازي جز تفرقه و حسرت عاقبتي ندارد. ما بد نبوديم اما به همديگر، به خواستههاي ساده همديگر خوب نگاه نكرديم. مهربان نبوديم.