اين انقلاب آغازي بود بر ناديده گرفتن 400 سال تاريخ مدرنيته و پسامدرنيته كه كوس پايان عهد ديني را در سُرنا مينواخت و بزرگترين حادثه در اين انقلابِ حقيقتاً كبير را ميتوان بازگرداندن سياست به دامن دين دانست و اين يعني وارونه كردن مسير تاريخ و همين نيز سبب عناد طواغيت زمان با اين مولود مبارك بوده، هست و خواهد بود. در اين مجال در پي واكاوي و شناخت مولفههاي عمده جريانهاي فكري فعال در ايران معاصر هستيم.
تاريخ پر فراز و نشيب ايرانِ عزيز بالاخص در يك سده اخير و پس از نهضت مشروطه شاهد صف آرايي دو تفكر و با اندكي مسامحه سه تفكر بوده است و اين سه تفكر به امتداد هم در طول اين مدت حضوري فعال داشتهاند. اين سه تفكر به همراه خود داراي عقبهاي اجتماعي بودهاند و از تركيب دو عنصر تفكر و پشتوانه اجتماعي مقوله جريان شكل ميگيرد و بر اين مبنا جريان شناسي موضوعيت پيدا ميكند. اين سه جريان را ميتوان عبارت دانست از: اسلام گرايي، روشنفكري و مليگرايي.
«اسلام گرايي»؛ جرياني مردمي با هدف تمدنسازي اسلامي
اسلامگرايي جرياني است كه با ورود اسلام به ايران در قرن اول هجري شكل گرفت و از حدود قرن 9 ـ 8به بعد رنگ و بوي شيعي پيدا نمود و در عصر صفويه رسميت و عموميت يافت و زمينه براي گسترش آن فراهم شد و ميتوان از شكلگيري تمدني شيعي در اين دوره سخن به ميان آورد و اثر اين دوره در دورههاي بعد نيز هويداست و ميتوان تداوم آن را با فراز و نشيبهاي فراوان در سه دوره قاجار، پهلوي و جمهوري اسلامي پي گرفت.
اين جريان حاوي چند عنصر كليدي است كه بنا به اقتضاي اين مقال به صورت اجمال بيان ميگردد:
1 ـ دال مركزي(نقطه كانوني) اين جريان را ميتوان باور به جامعيت دين و پويايي اسلام و توانايي آن براي ساخت فرد و جامعه اسلامي دانست كه در آن فرد مسلمان در ذيل تفكر اسلامي زيستي انساني مييابد. اين باور را ميتوان در قالب طرح جامع اسلام ناب كه از جانب امام خميني (ره) مطرح شد پي گرفت و مهمترين تجلي اين باور را ميتوان در دفاع اين جريان از اسلام سياسي با محوريت ولايت فقيه پي گرفت چراكه مهمترين شاخصه اسلام ناب را ميتوان در همين مسئله دانست.
2 ـ حاملان اصلي اين جريان را نيز بايد روحانيت و به طور اخص فقيهان دانست كه در سه سده اخير به صورت منسجم تري فعاليت ميكنند و البته از نسبت عميق اين جريان با عقبه اجتماعي يعني عامه مردم نبايد غفلت نمود. بنابراين رابطه فقيه ـ مقلد كه در ساحت سياست به رابطه امام ـ امت در انقلاب اسلامي تغيير نمود را بايد نكتهاي اساسي دانست چراكه فقه فردي و شريعت فرد محور در اين رابطه جديد ساحتي اجتماعي ـ سياسي مييابد.
3 ـ نكته مهم در اين جريان اين است كه هرگز تضادي بنيادين ميان اسلام و ايران قائل نيست و بر آن است كه اسلام توانايي به سعادت رساندن ايران در صورت التزام ايرانيان به اسلام را داراست و از سوي ديگر عناصر مثبت ايران پيش از اسلام را نيز به ديده نيك مينگرد و از همين رو است كه از خدمات متقابل اسلام و ايران سخن ميرود و برخي نيز هويت ملي ايران در دوره معاصر بالاخص از صفويه به بعد را مرهون اسلامِ شيعي ميدانند چراكه تا پيش از صفويه ما ايراني يكپارچه در ذيل يك حكومت مركزي ملي نداريم و صفويه هم حكومتي شيعي تاسيس نمود و هم استقلال ايران را در ذيل اين تفكر تضمين كرد.
4 ـ در تاريخ معاصر، اين جريان، غيرِ خود(در مقوله غيريت سازي) را هم شرق ميداند و هم غرب چراكه هر دو آنها را در ذيل اومانيسم (انسان مداري) تعريف ميكند و از همين رو جرياناتي كه سعي دارند اسلام را با شرق يا غرب بياميزند التقاطي و در ادبيات جديد اسلام امريكايي تلقي ميكند و از خلوص اسلام در برابر اين تفكرات دفاع ميكند.
5 ـ نكته مهم ديگر كه بايد از اصول موضوعه اين جريان دانست را ميتوان باور داشتن اين جريان به توان اسلام براي ساخت تمدن نوين اسلامي دانست و وقوع انقلاب اسلامي و حركت جمهوري اسلامي را در راستاي اين هدف بلند مدت ميداند و البته اتصال اين حكومت به حاكميت جهاني مهدوي را آرمان نهايي خود به شمار ميآورد.
جريان روشنفكري؛ از تقليد تا التقاط
جريان دوم كه حدود يك و نيم سده پيش وارد سرزمين ايران شد را ميتوان جريان روشنفكري نام نهاد. اين جريان كه البته با مسامحه ميتوان نام جريان برآن گذاشت چراكه از منظر جامعه شناختي هيچ گاه پايگاه عميق اجتماعي در ميان عامه مردم نداشت و عموماً در ميان قشر به اصطلاح نخبه، به دنبال پايگاه و جايگاه بود. كليت اين جريان را ميتوان به دو طيف تقسيم كرد: يك جريان را كه عمدتاً نسل اول روشنفكري حاملان آن بودند ميتوان مقلدان بيكم و كاست غرب و كمي بعدتر شرقِ (سوسياليستي) دانست كه ما آنها را خودباختگان نام مينهيم و طيف دوم را ميتوان التقاطيون نام نهاد كه سعي در آشتي دادن اسلام با تفكرات شرقي و غربي دارد و اين يعني دور نمودن اسلام از خلوص آن.
مشخصات اجمالي اين جريان را ميتوان به صورت زير بيان كرد:
1 ـ نگاه حداقلي به اسلام و نگاه حداكثري به مدرنيته كه در قالب دو تفكر ليبراليستي و ماركسيستي متجلي شد و اين يعني عدم باور با جامعيت اسلام. از همين رو يك طيف اين جريان حذف كلي اسلام از ساحت ايران و طيف ديگر آن اصلاح اسلام از منظر مدرنيته را پي ميگيرد.
2 ـ حاملان اصلي اين جريان را بايد روشنفكران و به تعبير بهتر شرق و غرب خواندگان و آكادميسينها دانست كه سعي در مدرن كردن(و نه لزوماً نو كردن در مسير پيشرفت) و به تعبير بهتر وابسته نمودن فكري به دو اردوگاه فكري شرق و غرب دانست و از آنجا كه اين جريان خاستگاه خود را در ميان نخبگان ميجويد، نتوانست با عامه مردم ارتباطي عميق پيدا كند.
3 ـ اين جريان همواره اگرچه نه به وضوح و صراحت غيرِ خود را اسلام ميداند كه گاه سعي در تقابل و گاه سعي در اصلاح آن دارد.
جريان «ملي گرا» با هدف تأكيد بر ارزشهاي هخامنشي
جريان سوم كه به لحاظ تاريخي تأخر بيشتر نسبت به دو جريان پيش گفته را دارد ميتوان جريان ملي گرا دانست كه اگر چه ميتوان رگههاي آن را در انديشه شعوبيه در قرون اوليه اسلامي جست، اما در فرم جديد بايد آن را شكل گرفته عصر مشروطه و حاكم شدن آن در عصر پهلوي دانست و براي اين تفكر از آنجا كه آن را از رهاوردهاي مدرنيته ميدانيم گرچه استقلال تام قائل نيستيم اما از باب اهميت آن را به صورت مستقل ذكر مينماييم و برخي از مختصات آن را بيان ميداريم.
جريان مليگرا هسته مركزي خود را احياي ايران پيش از اسلام بالاخص احياي ارزشهاي عصر هخامنشي و پس از آن ميداند و بر آن است كه با ورود اسلام به ايران اين ارزشها به فراموشي سپرده شد و از همين رو احياي اين ارزشها را در رأس حركت خود قرار ميدهد. اين جريان در شكل افراطي آن اسلام را عامل انحطاط ايران ميداند و گذار از اسلام و احياي ارزشهاي ايراني را در دستور كار خويش قرار ميدهد و از همين رو اين جريان در فرايند غيريت سازي، اسلام و نه غرب را غير خود ميداند و سعي در پيشبرد اين غيريتسازي دارد. حاملان و مبلغان اين جريان را ميتوان جمعي از نخبگان دانست و البته از مخالفان سياسي جمهوري اسلامي نيز نبايد غفلت نمود، اين جريان گرچه سعي در يافتن پايگاه در ميان عامه مردم دارد اما ميتوان گفت تاكنون توفيق چنداني نيافته؛ گرچه رگههايي از انديشه آنها در ايران در حال گسترش است.
با بيان رئوس سه جريانِ فعال در تاريخ معاصر ايران ميتوان همين سه جريان را در تاريخ جمهوري اسلامي نيز پي گرفت و رگهها و گاه تمام يكي از اين جريانات را در جريانات مختلف رد يابي نمود. از همين رو ما سه تلقي پيش گفته را به مثابه چارچوبي تحليلي براي تحليل تاريخ پس از انقلاب اسلامي پيشنهاد مينماييم و تطابق آن را بر عهده خواننده وامينهيم والبته حد وسط ميان اين سه جريان نيز قائل هستيم بدين معنا كه هر جريان ممكن است به يكي از اين جريانات نزديك يا دور باشد و لزوماً نسبتي تام با يكي از اين جريانات نداشته باشد.
*
كارشناس ارشد علوم سياسي، دانشگاه علامه طباطبايي
درود مقاله پر مغذی بود واقعا لذت بردم فقط یه سوال ریشه های ملی گرایی در ایران دقیقا به چه تارخی میرسه؟