کد خبر: 634469
تاریخ انتشار: ۲۸ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۷:۰۱
قصه يك غرورشكسته
در نبرد ميان بغض و غرور، پيرمرد هر قدر كوشيد غرورش پيروز نشد و باران اشك از روي ترك‌هاي غرورش غلتيد و چشمان كم سويش را نمناك كرد.
زهرا چيذري

 وقتي صاحب مغازه لوكس و دو دهنه آن سوي خيابان در ميدان هفت تير با لگد ترازوي خسته پيرمرد را به آن سو پرت كرد و با دشنام و تهديد به وي هشدار مي‌داد كه حق ندارد در آن سوي خياباني كه او مغازه دارد ترازويش را بگذارد، شايد براي يك لحظه تصاويري از جواني و روي خوش روزگار تا به امروز و نامهرباني دنيا، پيش چشمان رنجور پيرمرد به نمايش در آمد. هر چند خجالت سهم صاحب مغازه بزرگ و دو دهنه آن سوي بود اما از چهره ملتهب پيرمرد مي‌شد خواند گرماي شرمي را كه از رفتار زشت و زننده آن مرد زير پوستش دويده بود. ديدن تصاوير شكستن بغض يك پيرمرد و باراني شدن چشمان بي‌فروغش از ناجوانمردي روزگار و فلك يا صادقانه‌تر بگوييم نامردمي بعضي از ما آدم‌ها، بسته به عيار يا وزنه انسانيت، كار سخت و طاقت‌فرسايي بود. به راستي اگر وزنه‌ها مي‌توانستند علاوه بر باري كه ما به زمين تحميل مي‌كنيم، ‌وزن انسانيت ما را هم نشان بدهند، سهم آن مغازه‌‌دار چقدر بود؟ سهم هر كدام از ما چقدر است؟

شاهدان اين ماجرا زياد نبودند اما كم كم زياد شدند. زنان و مرداني كه هر كدام وقتي به اين جمع مي‌رسيدند و از ماجرا جويا مي‌شدند، نگاهي پر از نفرت به كاخ پوشالي آن مغازه‌دار مي‌انداختند؛‌انگار مي‌خواستند در ذهنشان ثبت كنند كسي را كه نه خود اهل دستگيري از پيرمردي ناتوان و فقير است و نه گنجايش آن را دارد تا كساني پيدا شوند و بخواهند عيار انسانيتشان را با وزنه آن پيرمرد موقر و دوست‌داشتني بكشند و روزي‌اي كه خداوند برايش تقدير كرده از اين طريق به او برسانند. رفته رفته جمع عابران دور پيرمرد را گرفتند. پيرمرد اما در حالي كه اشك‌هايش را از زير عينك پاك مي‌كرد وزنه‌اش را برداشت و در كيسه‌اش گذاشت تا راهش را بكشد و برود. شايد مي‌خواست برود گوشه‌اي بنشيند و تكه‌هاي غرورش را بند بزند. از چين و شكن چهره دوست‌داشتني‌اش معلوم بود سرد و گرم روزگار چشيده است و در خشت خام هم مي‌بيند و مي‌خواند عاقبت رفتاري زشت و زننده با پيرمردي شكسته را. حاضران ماجرا اما مانع رفتن پيرمرد شدند.

خانمي ميانسال جلو آمد و اسكناسي را كه درمشتش پنهان كرده بود در دست پيرمرد گذاشت و براي آنكه غرور مرد بيشتر از اين شكسته نشود گفت:«من مي‌خوام خودم رو وزن كنم ». زن به ميان جمع برگشت و آهسته جوري كه پيرمرد متوجه نشود به ديگران مي‌گفت «‌بهش پول بديد بنده خدا رو؛‌بگيد مي‌خوايم خودمونو وزن كنيم»‌. هر كس مي‌رسيد سعي مي‌كرد يك جوري پيرمرد را دلداري بدهد و خوشحال كند آنچنان كه غرورت به اوج مي‌رسيد وقتي مي‌ديدي همشهر‌ي‌هايت چگونه هنوز عيار انسانيتشان طلايي است و چگونه حاضرند در برابر اشخاصي كه در حد توان خود به جاي نيكي كردن تلاش مي‌كنند ستمگر باشند، بايستند.

ماجرايي تلخ و تأمل برانگيز

اما حكايت افراد بي‌بضاعت و آبروداري كه براي امرار معاش خود هم درگيرند به پيرمرد وزنه‌دار ميدان هفت تير تهران ختم نمي‌شود و آن هم جمعي كه آمدند و از او حمايت كردند پس از دقايقي متفرق مي‌شوند. پس دوباره پيرمرد مي‌ماند و مغازه‌داراني كه هر چند مغازه‌ها يا اجناسشان ميليون‌ها تومان مي‌ارزد، عيار انسانيتشان آنقدر پايين است كه يك پيرمرد با وزنه‌اي قديمي و حالا شكسته، مي‌شود رقيب كاري‌شان و تصور مي‌كنند قرار است روزي‌شان را با او قسمت كنند. شايد بسياري از متكديان، دستفروشان مترو و گوشه خيابان و امثال آنها به شكلي سازماندهي شده و شبكه‌اي از سوي افرادي به اين كار گمارده شده باشند اما در اين بين به خصوص در ميان دستفروشان كم نيستند افرادي كه به واسطه احتياج و نيافتن شغلي مناسب به چنين كارهايي روي آورده‌اند؛‌ افرادي كه بر خلاف روال مرسوم و دفاع هميشگي مسئولان در برابر آمار و ارقام بيكاري، ‌عاشق پشت ميز نشيني نيستند، ‌شاهد اين ماجرا هم حضور آنان در گرما و سرما و تلاشي است كه براي كسب روزي دارند اما با وجود رها كردن فرهنگ پشت ميز نشيني شغلي بهتر از دستفروشي نصيبشان نشده است. در اين بين اما حضور سالمندان در چنين مشاغلي با توجه به چالش‌ها و درگيري‌هاي آن غير قابل قبول است؛‌ چرخش چرخي از چرخ‌هاي اين كشور يك عمر در دستان اين پيرمردها و پيرزن‌ها بوده است و حالا شايسته نيست تا آنان از روي نياز در مشاغل كاذب كار كنند و از سوي برخي افراد مورد بي‌مهري قرار بگيرند.

به بيان ديگر از واقعيتي همچون به حال خود رها شدن هزاران سالمند در جامعه ايران نمي‌توان به سادگي عبور كرد.

هم اكنون مطابق آمار اعلام شده از سوي رئيس سازمان بهزيستي كشور 20 درصد از سالمندان كشورمان تحت حمايت هيچ بيمه‌اي نيستند و در سنين كهنسالي و در شرايطي كه بيش از هر زمان ديگري نياز به همراهي و حمايت دارند، به حال خود رها شده‌اند. علاوه بر اين 15 درصد از سالمندان بالاي 60 سال در كشور براي تأمين معاش خود ناگزيرند كار كنند، درست در شرايطي كه اين افراد ديگر نه تواني براي كار كردن دارند و نه بر اساس عرف و شرع جايز است تا افراد در اين سن و سال به كار گماشته شوند. از همه مهم‌تر اينكه اغلب اين افراد كه بازنشسته‌اند و اكنون بايد پس از يك عمر كار و تلاش بي‌وقفه ايام بازنشستگي خود را در آرامش و رفاهي نسبي سر كنند در برابر 30 سال تلاش تأمين نيستند تا بتوانند به چنين آرامشي فكر كنند و براي گذران زندگي ناگزيرند همچون پيرمرد ميدان هفت تير كار كنند تا به قول قديمي‌ها با سيلي هم كه شده صورت خود را سرخ نگه دارند و از آنجايي كه در اين سن و سال ديگر كار مناسبي براي آنان پيدا نمي‌شود اغلب در مشاغل خدماتي به كارگرفته مي‌شوند. صورت‌هاي ما هم بايد سرخ باشد از شرمي كه به جاي احترام به پاس يك عمر تلاش پيران جامعه‌مان، ‌امروز در دوران پيري و ناتواني در كنارشان نبوده‌ايم.

سهم ما در رها شدن 20 درصد سالمندان

20درصد سالمنداني كه با وجود كهولت سن و هجوم عوارض و بيماري‌ها، بدون حمايت‌هاي بيمه‌اي به حال خود رها شده‌اند، نشانگر نقطه ضعفي بزرگ در ساختار بيمه‌اي و نظام تأمين اجتماعي كشور است و شايد هيچ پاسخي به چرايي بي‌توجهي اين ساختار در برنامه‌ريزي براي آتيه بخش‌هايي از جامعه وجود نداشته باشد. امشب شايد پيرمرد ميدان هفت تير بساط وزنه شكسته‌اش را در جاي ديگري از شهر پهن كرده باشد و شايد دوباره از سوي فرد ديگري مورد توهين و تحقير قرار گرفته باشد. پيرمرد قصه حقيقي ما مي‌خواهد حتي در دوران پيري و ناتواني خودش از بازوي خود نان بخورد و دست نياز پيش كسي دراز نكند هر چند جامعه بستر چنين امري را برايش فراهم نكرده است. آيا شب‌هاي ديگر نيز در برابر خرده ستمگراني كه بر سر راه پيرمرد قرار مي‌گيرند كساني پيدا مي‌شوند تا در حلقه حمايتي خود در برابر افراد زورگو از او محافظت كنند؟ اين قصه تا كي قرار است ادامه پيدا كند؟ سهم ما، سهم دولت و سهم نهادهاي حمايتي در اين قصه چيست؟ قصه‌ها هميشه به سر مي‌رسند اما هميشه پايان خوشي ندارند، اگر ما سهممان را در شكل‌گيري پاياني خوشايند ادا نكنيم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها