با تم جنگ لاتهاي جوانمرد با جاهلهاي نامرد. رابينهودبازي و رفاقت به سبك فيلمفارسي! تعقيب و گريز، دعوا و كتككاري پي در پي، شوخيهاي لفظي غليظ و عاميانه، موتورسواري روي ديوار مرگ، معركهگيري و ناموسپرستي و آدم كشتن به خاطر ناموس و. . . چند چيز ديگر كه همه تكراري هستند و بارها و بارها در خيلي از فيلمهاي ايراني ديده شدهاند. به ويژه فيلمهاي ماقبل سينماي نوين ايران. البته صداقت فيلم در تعلق خاطرش به سينماي آبگوشتي قابل ستايش است. (سكانس شست و شوي قبور در بهشت زهرا و پوسترهاي روي در و ديوار را ميگويم) فيلمي كه بيش از هر چيز، براي ركوردشكني در گيشه ساخته شده است. اما حتي يك فيلم تجاري و گيشهاي با فيلمنامه خوب، بهتر از فيلمي با داستان غيرقابل باور كه همه حوادث و ماجراهايش از پشتوانه منطقي خالي هستند، بهتر جواب ميدهد. حوادث در «كلاشينكف» پر تحرك و خونين پرداخته شدهاند، اما پشتشان خالي است. مخاطب اگر تحت تأثير فضاي پر سر و صداي فيلم قرار نگيرد و كمي روي داستان و حوادث فيلم متمركز شود، متوجه ميشود كه خشاب اين «كلاشينكف» خالي است و فقط ظاهرش خوشنما و اغواكننده است! اول از لحن چندگانه و بيهويت فيلم بايد گفت كه ابتدا در قالب يك تراژدي كلاسيك آغاز ميشود. كمي بعد به وسترن ميرسد. از ورود «كلاش»(بدون تشديد) ناگهان كمدي بر بيان فيلم غلبه ميكند. كمي بعد، فيلم وارد فاز سينماي آبگوشتي ميشود و در پايان ناگهان شكل و شمايلي معناگرا و فانتزيك مييابد. اين چندپارگي و روايت پر فراز و نشيب، زمين پرسنگلاخي است كه موجب شده تا عناصر درام به تلو تلو خوردن بيفتند. اين وضعيت از ابتدا بر فيلم حاكم است. از جايي كه عادل مجبور به ترك پست خود ميشود تا به ياري خواهر بيمارش بشتابد؛ چطور ممكن است يك سرباز با اسلحه راه بيفتد توي شهر و هيچ كس پيگير او و تفنگش نشود؟ عجيب است كه عادل، با وجود حساسيتي كه براي اسلحه قائل است اما آن را دست خواهر كر و لالش رها ميكند و ميرود. عجيبتر اينكه كلاشينكف دقيقا به دست كسي ميافتد كه با عادل و رضا همسو است. از همه شگفتآورتر، به كاربردن اسلحه در ميان مردم و در سطح شهر و معابر عمومي است، بيآنكه كسي بگويد اين كلاشينكف چيست در دست شما؟! در فقر روايي اين فيلم همين بس كه دو نفر، در روز روشن و در ميانه يك قبرستان، يك نفر را تا سر حد مرگ كتك ميزنند و بعد هم او را زنده به گور ميكنند، بيآنكه حتي يك نفر با خبر شود! اينجا تهران است يا تگزاس؟! حتي فيلمهايي هم كه به تگزاس قديم ميپردازند، بايد براي داستان خود اندكي منطق جور كنند، چه برسد به فيلمي كه داستانش در تهران جديد اتفاق ميافتد. وگرنه با نمايش كشت و كشتار و اسلحه كشيدن كه نميتوان فيلم وسترن و اكشن ساخت!
البته از حق نگذريم، ضرباهنگ فيلم و بازي ساعد سهيلي خوب از آب در آمده است.