کد خبر: 632610
تاریخ انتشار: ۱۶ بهمن ۱۳۹۲ - ۱۰:۱۵
گلاره عباسي (بازيگر فيلم شيار143)
فيلمي در ارتباط با جنگ. متولد سال ١٣٦٢ هستم. رنگ جنگ در كودكي براي من يعني وسط سريال هادي و هدي آژير خطر و بعد دويدن سمت زيرزمين... نه ترس داشت و نه ناراحتي. فكر مي‌كردم دوران كودكي يعني همين و همه بچه‌هاي دنيا همين جوري و همه مادران دنيا پريشانند. و خانه يعني جايي كه امن نيست و پدر يعني كسي كه معلوم نيست شب به خانه برسد يا نه! ياد گرفته بوديم اينها را، مثل بازي لي لي، مثل گرگم به هوا... نوجواني هم كه پر بود از ترديد و شك... سينماي جنگ و آژانس شيشه‌اي و پياده و حيران از سينما عصر جديد به سمت خونه و دير رسيدن و دوباره مادري پريشان و منتظر... چه شغل بدي بود مادري... و امان از جواني... شروع دنياي بزرگ‌تر‌ها... وقتي مي‌فهمي اين خبر‌ها هم نبوده و فقط در سرزمين تو بوده كه پدر‌ها مي‌رفتند و شايد بر‌نمي‌گشتند و مادران پريشان مي‌ماندند، منتظر...
حالا من بودم و فردوس روي كاغذ كه برادرش رفته بود و مادرش پريشان و منتظر... فردوس چشمش هم به انتظار بود و هم به مادر... نرگس آبيار با صداقت و شهامت مي‌خواست قصه الفت را به تصوير بكشد، قصه همان مادران پريشان را... نگاه زنانه ظريفش را دوست داشتم... مريلا با تمام قدرت آمده بود كه الفت باشد و چقدر الفت بود و چقدر زن بود و مادر... همه گروه‌ها از لباس و صدا و بازيگري و فيلمبردار و گريم و توليد و دوست‌هاي هميشه ياور و صبورم در گروه كارگرداني و... همراه بودند براي رنگ كردن اين تصوير پيچيده... آقايان تهيه‌كننده اين بار هم در دومين تجربه‌اي كه داشتيم باز به دنبال هنر انساني بودند... من هم دست به كار شدم چه خوش خيال بودم من! با چشمان باز به دنبال آدرس فردوس مي‌گشتم؟ فيلم‌هاي مستند و داستاني درباره جنگ ديدم، كتاب خواندم، خاطرات و سرگذشت بزرگان جبهه رفته را خواندم و بي‌خبر از همه جا لهجه كرماني تمرين مي‌كردم ! مثل هميشه از پدرم آموختم و مشورت گرفتم. تا روز افتتاحيه فيلم كه قصه حكايتي ديگر بود. نمي‌دانم ما ميزبان بوديم يا مهمان مادران و خواهراني كه عزيزشان رفته بود جنگ و بر نگشته بود... همه معادلات بهم ريخت. وقتي مادران و خواهران كنارم نشستند بي‌هيچ كلامي. راه را اشتباه رفته بودم ! كجاي كار بودم من؟ بايد از نو متولد مي‌شديم و اين چند سطر را نوشتم درددلي با نقش فردوس كه شايد راهش و آدرسش اين باشد، شايد:  شهرت را نمي‌شناسم، كوچه‌هايش را، خانه‌اش را نمي‌دانم، پلاكش را از بر نيستم ولي چه باك... من كه نمي‌خواهم با چشمان باز در كوچه‌هاي ديارت قدم بردارم. چشمانم را مي‌بندم و تو را بو مي‌كشم، مرا از چه مي‌ترساني؟ با هر زباني كه مي‌خواهي با من حرف بزن من امشب تمام زبان‌هاي دنيا را مي‌شناسم. من با چشمان بسته جست‌وجويت مي‌كنم. با چشم دل. من تبارم را در تو مي‌جويم حال تو بگو اهل كجايم...؟
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار