
ولاديمير پوتين از جمله معدود كساني است كه بعد از فروپاشي شوروي، نقش كليدي در هدايت روسيه داشته است. او از 2012 سومين دوره رياست جمهوري خود را شروع كرده و اينك بعد از دو دهه، اين موضوع مطرح است كه روسيه تحت رهبري او در كجاي معادلات بينالملل قرار گرفته است. شايد كنفرانس ژنو 2 در 22 ژانويه پاسخ اوليه به اين موضوع باشد كه او سرانجام توانست امريكا به همراه جبهه متحد غربي ـ عربي آن را بعد از حدود دو سال متقاعد به راه حل سياسي براي بحران سوريه بكند و نه نظامي.
امريكا و تضعيف روسيه
فروپاشي شوروي در سالهاي اوليه دهه 90 يك فرصت استثنايي براي امريكا ايجاد كرد تا سقوط رقيب ديرينه خود را جشن بگيرد اما امريكا نميتوانست به اين حد قناعت كند. هدف امريكا بعد از فروپاشي شوروي متمركز بر روسيه شد و اين هدف هم از نگاه سنتي دوران جنگ سرد ناشي ميشد و هم دلايل واقعي براي آن وجود داشت. گذشته از آن زمان، هنوز نيز برخي از نخبگان سياسي واشنگتن به خصوص در ميان اعضاي ارشد حزب جمهوريخواه كساني هستند كه در چارچوب فرهنگ جنگ سرد به كرملين نگاه ميكنند و هنوز روسيه را خطر اول براي منافع ملي امريكا ميدانند. اين نوع نگاه در دهه 90 غلبه بيشتري بر سياستمداران امريكايي داشت و به همين دليل بود كه سياست عمده واشنگتن بيشتر بر تضعيف روسيه بود تا اين كشور نه تنها نتواند در معادلات بينالملل به جايگاه گذشته شوروي بازگردد بلكه حتي نقش قابل توجهي نيز نداشته باشد. روسيه در اين دهه درگير دو جنگ داخلي در منطقه چچن شد و جنگ داخلي به خودي خود، روسيه را تضعيف ميكرد تا چه رسد به مشكلات سنگين اقتصادي كه از دوره شوروي گريبانگير اين كشور شده بود. جنگ داخلي به علاوه مشكلات اقتصادي موقعيتي براي امريكا فراهم كرد تا با بيتوجهي به تعهدات گذشته برنامه تضعيف روسيه را دنبال كند.
اتحاد دو آلمان نقطه تعيينكنندهاي در پايان بخشيدن به جنگ سرد بود اما اين اتحاد به دست نيامد مگر وقتي كه آلمان غربي به همراه امريكا شرط ميخاييل گورباچف، آخرين رهبر شوروي را به عدم توسعه ناتو به شرق پذيرفتند. دو آلمان به هم پيوستند اما امريكا به اين تعهد پايبند نماند و طرح گسترش ناتو به شرق را در دستور كار قرار داد و حتي به كشورهاي اروپاي شرقي نيز قناعت نكرد و اوكراين و گرجستان، از كشورهاي عضو شوروي سابق را نيز در اين طرح گنجاند. پيشروي ناتو تنها يك هدف را دنبال ميكرد و آن تضعيف روسيه در حدود غربي آن بود و امريكا با اين هدف آيندهاي را در پيش روسيه ميگذاشت كه دست و پاي آن در مرزهايش بسته باشد. گسترش ناتو به شرق با ضميمه برنامه امريكا براي اجراي برنامه بلندپروازانه سپر دفاع موشكي باعث ميشد تا چشم افرادي مثل يوگني پريماكوف در كرملين نسبت به سياست امريكا براي تضعيف روسيه باز شود. پريماكوف از 1996 هدايت سياست خارجي روسيه را به دست داشت و قبل از نخستين دور رياست جمهوري پوتين نخبگان سياسي كرملين را متقاعد به اهداف امريكا در تضعيف روسيه كرد. تلاش پريماكوف به زودي با حمله امريكا به صربستان در 1999 تأييد شد چراكه امريكا در پايان دهه 90 چنان به برنامه خود براي تضعيف روسيه مطمئن شده بود كه ديگر براي حمله به متحد سنتي روسيه در بالكان ترسي نداشت. امريكا با اين اطمينان بود كه دهه نخست هزاره سوم را با تصور خود از قدرت بلامنازع جهان شروع كرد و به همين جهت بود كه براي حمله به افغانستان در 2001 حتي نيازي به اخذ مجوز از شوراي امنيت سازمان ملل احساس نكرد و دو سال بعد نيز برنامه اشغال عراق، متحد سنتي روسيه در خاورميانه را با وجود مخالفت روسيه، آلمان و فرانسه اجرا كرد.
روسيه و جهان چندقطبي
1999، 2001 و 2003 سالهايي بودند كه امريكا در هر كدام و با فاصلهاي دو ساله جنگي را به راه انداخت و هر سه را با تصور تضعيف روسيه و داشتن قدرت بلامنازع جهان انجام داد اما در همين سالها بود كه پوتين به كرملين رفت تا برنامه خود را براي تغيير اين وضعيت در عرصه بينالملل اجرا كند. پوتين قبل از هر چيز به نحو عميقي با نگرش پريماكوف در مورد هدف امريكاييها براي تضعيف روسيه موافق بود و با همين نگرش بود كه نخستين دور رياست جمهوري خود را از سال 2000 شروع كرد. اين افسر سابق كا گ ب تعليم ديده دوره جنگ سرد بود اما ميدانست كه ديگر نميتواند آن جهان دو قطبي گذشته را احيا كند چون نه روسيه آن توان را دارد كه قطب مقابل امريكا باشد و نه كشورهاي جهان حاضر به پذيرش تقابل دو قطبي هستند. پوتين به جاي احياي جهان دو قطبي، برنامه خود را با هدف جهان چند قطبي طراحي كرد اما قبل از اين هدف يك مشكل اساسي داشت؛ ميراث به هم ريخته از شوروي. نخستين گام پوتين در سر و سامان دادن به اين ميراث، پيمان اتحاد سه كشور روسيه، بلاروس و قزاقستان بود و با اين پيمان توانست همگرايي مبنايي در نزديك به 70 درصد از شوروي سابق ايجاد كند. گام بعدي او در نزديكي بيشتر بين جمهوريهاي سابق شوروي بود كه با پيمان امنيت جمعي توانست به اين هدف برسد گرچه معدود كشورهايي مثل گرجستان حاضر به شركت در اين پيمان نشدند. حركت بعدي پوتين در ايجاد اتحادي در خارج از حوزه شوروي سابق بود و به جاي غرب، نگاه او براي دستيابي به اين هدف به شرق بود. او اين اتحاد را در ژوئن 2001 و با تأسيس سازمان همكاري شانگهاي با كشورهاي چين، قزاقستان، قرقيزستان، تاجيكستان و ازبكستان ايجاد كرد. بايد توجه داشت كه جداي از چين، چهار كشور ديگر در آسياي مركزي و عضو پيمان امنيت جمعي هستند و از اين جهت، ميتوان گفت كه اين سازمان اتحاد استراتژيك بين روسيه و چين است. چين با وجود آن چهار كشور توانست به بازارهاي آنها راه پيدا كند و حتي از سال 2009 به اين سو از روسيه نيز پيشي بگيرد اما اين امر در اصل اتحاد استراتژيك با روسيه تأثير اساسي نگذاشته زيرا پكن تا كنون منافع روسيه در آسياي مركزي را مد نظر داشته و هيچگاه به دنبال تأسيس پايگاهي در اين كشورها نبوده است. برخي از تحليلگران غربي اميد دارند كه رقابت اقتصادي چين با روسيه در آسياي مركزي موجب شكاف بين دو كشور بشود اما گسترش شانگهاي و تمايل كشورهاي ديگر براي عضويت در اين سازمان نشان ميدهد كه همكاري بين روسيه و چين بيشتر از آن است تا رقابت اقتصادي در آسياي ميانه تأثيري بر آن بگذارد. در واقع، روسيه و چين با تأسيس سازمان شانگهاي بيشتر از منافع منطقهاي هدفي اساسيتر را مد نظر دارند و آن ايجاد جهان چندقطبي در برابر جهان يكقطبي امريكاست.
سوريه و جهان چند قطبي
پرونده بيش از دو سال بحران سوريه نشان ميدهد كه روسيه و چين بعد از حدود يك دهه تا اندازه زيادي به هدف خود رسيدهاند. امريكا با فاصله دو ساله، سه جنگ را رهبري كرد كه يكي به تسليم طرف مقابل و دو جنگ ديگر به اشغال تمام عيار منتهي شد. هر سه جنگ در تصور امريكا از جهان تك قطبي اتفاق افتادند اما وقتي كه باراك اوباما، رئيسجمهور امريكا، آماده ميشد تا فرمان حمله به سوريه را صادر كند با واقعيتي متفاوت با آن تصور روبهرو شد. امريكا در حمله به افغانستان و عراق نه توجهي به مجوز شوراي امنيت داشت و نه ارزشي به مخالفت متحدين اروپايي خود قائل بود اما در مورد سوريه وضعيت آن قدر تغيير كرده بود كه اوباما ديگر نميتوانست آن تكتازي گذشته امريكا را ادامه بدهد و بايد راهي براي خروج از بحران پيدا ميكرد. تنها اين پوتين بود كه با موافقت دمشق در مورد تسليحات شيميايي به كمك اوباما آمد تا مفري براي او از كوبيدن بر طبل جنگ ايجاد كند و روزنامه روسي ايزوستيا در 12 سپتامبر نوشت:«روسيه به كمك اوباما آمد».
برخي پايگاه دريايي روسيه در بندر طرطوس سوريه يا خريدهاي نظامي اين كشور از روسيه را از جمله دلايل حمايت پوتين از نظام سوريه ميدانند اما موضوع از يك منظر كلي از قرار ديگري است كه به خصوص ميتوان صدق اين منظر را در مورد تسليحات شيميايي سوريه ديد. در واقع، پرونده سوريه از اين منظر كلي حكم تحقق جهان چند قطبي را براي روسيه دارد كه تكليف اين پرونده در اين جهان و با توافق قطبهاي قدرت فرامنطقهاي و حتي منطقهاي معلوم ميشود به جاي تصميم يك كشور در جهان تك قطبي. بايد توجه داشت كه امريكا بعد از توافق سوريه در مورد تسليحات شيميايياش بود كه سياست خود را در قبال اين كشور به طور محسوسي تغيير داد تا گزينه سياسي و برگزاري ژنو2 را به جاي گزينه نظامي بپذيرد. از اين رو، پوتين توانست با اتحاد استراتژيك با چين حمايت از سوريه را تا آن حد پيش ببرد كه امريكا را مجبور به گفتوگو و انتخاب راه حل سياسي در پرونده سوريه كند. اين نتيجه را ميتوان دستاورد اساسي پوتين بعد از دو دهه هدايت روسيه دانست كه نه تنها روسيه را از آن موقعيت ضعيف دهه 90 خارج كرده بلكه اكنون به عنوان يكي از قدرتها در جهان چند قطبي معرفي كند تا با ديگر قدرتهاي جهان در پرونده سوريه كنفرانس ژنو 2 را برگزار كند.