کد خبر: 631497
تاریخ انتشار: ۰۹ بهمن ۱۳۹۲ - ۰۹:۵۲
مغالطات عبدالكريم سروش در اثبات كثرت‌گرايي ديني(7)
جاي تعجب است كه دكتر سروش بدون اقامه برهان، فاصله ميان پلوراليسم فرهنگي ـ اجتماعي تا «پلوراليسم ديني» را ناچيز دانسته‌اند. در اينجا ضمن اينكه قياس ناپذيري فرهنگي و در پي آن پلوراليسم فرهنگي محتاج برهان بر اثباتند، حتي به فرض اثبات شان، اين برهان براي نيل به نتيجه مأخوذ از اينها يعني پلوراليسم ديني به مقدمات ديگري نيازمند خواهد بود
حامد طوني

«پلوراليسم ديني» نظريه‌اي است در حوزه فلسفه دين كه در‌صدد اثبات حقانيت همه اديان در عرض هم است. اين نظريه توسط پروفسور «جان هيك» فيلسوف دين برجسته قرن اخير مطرح شده و دكتر عبدالكريم سروش نيز با الگوگيري از آن، مدل بومي شده اين نظريه را در فضاي فكري كشور طرح كرده‌اند. در شماره‌هاي پيشين به ارزيابي انتقادي هشت استدلال نخست آقاي عبدالكريم سروش در كتاب «صراط‌هاي مستقيم» پرداختيم و روشن شد كه اين استدلال‌ها حاوي مغالطاتي بوده و ايشان در تبيين آنها دچار خطاهايي شده‌اند. اين شماره به نقد و بررسي برهان نهم صراط‌هاي مستقيم مي‌پردازد.

مغالطه «دليل نامربوط»

تعريف: اين مغالطه كه از زمان ارسطو شناخته مي‌شود، در كتب قديم منطقي با عنوان «علت جعلي» يا «وضعماليسبعله‌عله‌» شناخته شده و معمولاً با نام لاتين Ignoratioelenchi از آن ياد مي‌شود. روشن است كه براي اثبات هر مدعايي مجموعه‌اي از مقدمات و دلايل مربوط به همان مدعي استفاده مي‌شوند. اين مغالطه در جايى رخ مى‌دهد كه مقدمات بيان شده در قياس، گرچه منتج نتيجه‌اى هستند، ولى آنچه مطلوب و مقصود از تشكيل قياس بوده، قابل حصول از اين مقدّمات نيست. (1) بنابراين اگر به صورت منطقي از ادله يا مقدمات استدلال چيزي استفاده شود كه در نتيجه نيز عينا به آن اشاره شده با يك استدلال معتبر مواجه خواهيم بود، اما اگر نتيجه منطقي برآمده از مقدمات، با مدعا و نتيجه گرفته شده تطابق نداشته باشد، گرفتار مغالطه «دليل نامربوط» شده‌ايم. (2) نوع به خصوصي از اين نوع مغالطه در حالتي است كه حصول نتيجه از مقدمات به كار رفته علاوه بر مقدمه يا مقدمات ديگري ممكن باشد اما مقدمات موجود بر اثبات مدعا كافي نباشند. (3)

بيان صراط‌هاي مستقيم

اصل برهان نهم صراط‌هاي مستقيم مبتني بر «تعارضات ارزش‌هاي اخلاقي و اجتماعي» است. با اين حال آقاي سروش در اين برهان به مسائل مختلفي مي‌پردازد كه در زير ضمن نقل آنها به نقادي مستقل آنها خواهيم پرداخت. استدلال نهم صراط‌هاي مستقيم چنين آغاز مي‌شود:«اگر حقيقت‌ها چنين خويشاوند و سازگارند، ارزش‌ها و فضايل و آداب، به اعتقاد جمعي از معاصران، به هيچ رو چنين نيستند و در بين آنها تعارضي نازدودني حاكم است. (مبناي نهم) كثرت در اينجا كثرتي واقعي و ريشه‌دار است. هيچ برهاني قائم نشده است بر اينكه في‌المثل عدل و آزادي كاملاً قابل جمعند و بل همه تجارب بشري بر معارضت آنها گواهي مي‌دهند و لذا افراد و جوامع در نهايت به تخيير مي‌رسند و يكي را بر ديگري اختيار مي‌كنند. اين اختيار، علت دارد نه دليل و تا آن علل و آن تعارض باقي‌اند، آن تخيير هم برپا و برجاست.» در ادامه آقاي سروش به تنگناهاي اخلاقي اشاره مي‌كنند:«بالاتر از اين، داوري در تنگناهاي خاص اخلاقي به هيچ رو اصل و شيوه واحد ندارد و از كثرتي واقعي و متعارض برخوردار است: شخص بينواي تنگدستي كه فرزندانش در معرض تلفند، آيا رواست كه از شخص تنگدست ديگري بدزدد كه فرزندان او هم معرض تلفند و به زحمت ناني برايشان گرد آورده است؟ چرا فرزندان دومي بر اولي ترجيح داشته باشد؟ در اينجا ناچاريم كه يا هر دو كار را (دزدي و خويشتنداري) مدح كنيم يا هر دو را ذم كنيم يا بي‌دليل (و با علت) يكي را بپسنديم و ديگري را نه. . . نمونه‌هاي ساده و داوري‌پذير اخلاقي بسيار اندكند (اگر معدوم نباشند). كثرت در اين داوري‌هاي عملي كثرتي است نازدودني و دست زدن به هر اقدامي به علل فشار فقر، سابقه تربيت، جسارت شخصي و... و نيز به تعارض ذاتي ارزش‌ها برمي‌گردد، نه به ترجيحات اخلاقي » ايشان كمي بعد در تبيين مدعي خويش چنين مي‌گويند: «قياس‌ناپذير بودن فرهنگ‌ها(

Cultural Incommensurability) به همين معناست و كثرت‌گرايي فرهنگي بر آن بنا مي‌شود و از پلوراليسم فرهنگي و اخلاقي تا پلوراليسم ديني راهي نيست.» «در اصل چند گونه زندگي و چند گونه الگو براي آن مي‌توان داشت (پس از طرد انواع ناپسند و مذموم) كه با هم برابرند و نمي‌توان آنها را به نوع واحد تحويل كرد... همچنين بنا بر نظريه حكيمان، هر انسان نوعي است منحصر‌‌به‌فرد و كمال هيچ انساني، كمال ديگري نيست و لذا هيچ انساني به طور تام الگوي انسان ديگر نيست.»(4)

نقد بخش نخست

چنانكه آمد، آقاي سروش اين برهان را با استناد به اينكه«به اعتقاد جمعي از معاصران ارزش‌ها و فضايل و آداب سازگار و خويشاوند نيستند» آغاز مي‌كنند و در ادامه مي‌گويند:« هيچ برهاني قائم نشده است بر اينكه في المثل عدل و آزادي كاملاً قابل جمعند و بل همه تجارب بشري بر معارضت آنها گواهي مي‌دهند.»

درباره عبارت نخستين عبارت اول، از آنجا كه آقاي سروش به قول جمعي از معاصرين، سخن و برهان خود را مستند كرده در پاسخ مي‌توان گفت، به اعتقاد جمعي ديگر از معاصران نيز (به خصوص عمده فلاسفه مسلمان) ارتباط وثيق و عميقي ميان ارزش‌ها و فضايل و آداب است! و چنين نيست كه في المثل عدل و آزادي قابل جمع نباشند.

در رابطه با بخش دوم سخن نيز صرف نظر از آنچه در نقد پيش رو بر امكان و لزوم جمع ميان ارزش‌ها مي‌آيد مي‌توان به ايشان گفت؛ اكنون شما در مقام مدعاييد و «البينه‌ علي المدعي»! شما برهان غيرقابل خدشه‌اي بر لزوم پذيرش امتناع اجتماع ارزش‌ها و فضايل بياوريد! روشن است كه اين دو اظهار نظر، نمي‌تواند تعارض ذاتي ميان ارزش‌ها را موجه و مبرهن كند. اما اينكه آقاي سروش به گواهي تجربه حكومت‌هاي بشري، تعارض نفس الامري ارزش‌ها را حتمي مي‌دانند نيز نياز به توضيح و ارزيابي دارد. درست است كه با تجربه استقرائي جزئي در ميان حكومت‌هاي معاصر مي‌توان به اين حكم رسيد كه در عمده اين حكومت‌ها، تعارض‌هايي ميان ارزش‌هاي حاكم بر آن جوامع وجود داشته است؛ في المثل در نظام‌هاي ليبراليستي اصالت به آزادي داده شده و ارزش‌هاي ديگر از جمله عدالت، ذيل آن تعريف مي‌شوند و از سوي ديگر در نظام‌هاي كمونيستي اصالت به برابري داده شده و ديگر ارزش‌ها از جمله آزادي ذيل آن تعريف شده‌اند اما از اين نمونه‌ها نمي‌توان به اين مراد رسيد كه اساساً و قهراً ميان ارزش‌ها و اخلاقيات تعارض ذاتي و نفس الامري وجود دارد. علاوه بر اينها مي‌توان به نمونه‌هاي نقضي آشكار براي اين تلقي اشاره كرد. براي نمونه پيامبر گرامي اسلام(ص) و اميرمومنان(ع) كه بحق اسوه و الگوي عالم بشريتند، مجمع همه ارزش‌ها و اخلاقيات و صفات نيك بوده‌اند. بالطبع حكومت‌هاي ايشان نيز حكومت‌هايي بوده‌اند كه كاملاً بر مشي عدالت، الوهيت و آزادي و ديگر ارزش‌هاي الهي و انساني حركت كرده و سهم همه ارزش‌ها را يكجا و در كنار يكديگر قرا داده‌اند و روشن است كه الگوهاي عاليه حكومتداري براي مومنين اين حكومت‌هاي ديني است، نه حكومت‌هايي كه هر كدام از جهتي مبتني بر ابرپارادايم «هيومنيسم»ند.

نقد بخش دوم

بد نيست اشاره‌اي به اين نيز داشت كه مثالي كه آقاي سروش به عنوان تنگنايي اخلاقي ذكر كرده و آن را نمونه‌اي مبينِ حيرت و ترديد در انتخاب ميان كثرات واقعي و متعارض گرفته و در نتيجه امكان داوري اخلاقي را در آن ناممكن مي‌داند، مثالي است كه به وضوح خلاف مقصود ايشان را مي‌توان از آن دريافت و در واقع آن را مثالي نقض بر مدعاي ايشان در باب تعارض ارزش دانست و به تبع آن داوري ناپذيري تصميمات اخلاقي گرفت. در اين مثال روا نيست كه بينواي اولي از بينواي دومي دزدي كند چراكه دومي «به زحمت ناني براي فرزندانش گرد آورده است» و نيز «فرزندان دومي هم در معرض تلفند.» در اين مثال دزدي، دزدي است و امري ناصواب و مذموم؛ چه به حكم عقل و چه نقل. بنابراين، اين مثال و نمونه، برخلاف مدعاي مطروح، داوري روشن عقلي و نقلي برداشته و هم به حكم عقل و هم نقل همه اديان (و نه خودخواهي و هوا پرستي) در اين مثال، دزدي امري است ناشايسته و نابايسته.

نقد بخش سوم

در ادامه آقاي سروش به قياس ناپذيري فرهنگي كه زمينه‌ساز كثرت گرايي فرهنگي است اشاره و اضافه كرده‌اند كه «از پلوراليسم فرهنگي و اخلاقي تا پلوراليسم ديني راهي نيست.» بسيارجاي تعجب است كه دكتر سروش به راحتي از كنار اين مسئله و اشكال گذشته و بدون اقامه برهان، فاصله ميان پلوراليسم فرهنگي - اجتماعي تا پلوراليسم ديني را ناچيز دانسته‌اند. در اينجا ضمن اينكه قياس ناپذيري فرهنگي و در پي آن پلوراليسم فرهنگي محتاج برهان بر اثباتند، حتي به فرض اثبات شان، اين برهان براي نيل به نتيجه مأخوذ از اينها يعني پلوراليسم ديني به مقدمات ديگري نيازمند خواهد بود. بنابراين حتي با فرض پذيرش تعارض ذاتي و نازدودني ارزش‌هاي اخلاقي، مدعاي آقاي سروش مبني بر حقانيت اديان ثابت نشده و تنها تنوع و كثرت روحيات اخلاقي حاصل مي‌شود. در حالي كه بحث در اصل كثرت نيست، بلكه در حقانيت آنهاست. به عبارت ديگر تنوع اخلاقي چگونه توجيه‌گر پلوراليسم ديني است؟ و به بيان ديگر از اينكه «شرايط روحي، شخصيتي و وجودي هر كس كه تماماً از آن خود اوست»(5) چگونه به اين نتيجه مي‌رسيم كه گزاره‌هاي «عيسي پسر خداست» و «عيسي پسر خدا نيست» هر دو حق و صادقند؟

نقد بخش انتهايي

با تأملي قرآني در بخش‌هاي انتهايي اين برهان مي‌توان به ناصوابي اين تلقي بيش از پيش رسيد. آموزه‌هاي قرآني و متون ديني ما برخلاف تلقي آقاي سروش:«هيچ انساني به طور تام الگوي انسان ديگر نيست» (سروش، 1387: 44) الگوي عاليه حيات انساني براي مومنين را رسول گرامي اسلام حضرت محمد مصطفي(ص) شمرده‌اند. خداوند سبحان در قرآن كريم مي‌فرمايد:«لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ أُسْوَه‌ حَسَنَه‌...»(6) «قطعاً براى شما در [اقتدا به‏] رسول خدا الگويي نيكوست. . .»بنابراين اسوه دينداران حضرت ختمي مرتبت(ص) است و شاخص حركت بر صراط مستقيم، بهره‌گيري عقيدتي، اخلاقي و رفتاري از اين الگوي عاليه است. حائز اهميت است كه طبق دستور زبان عربي، در اين آيه شريفه چندين قيدِ تأكيد وجود دارد. حرف «ل»، كلمه «قد» و فعل «كان» هر سه حاوي تأكيد و قطعيت مفهوم و مراد اين آيه شريفه‌اند.

علامه طباطبايي در الميزان ذيل تفسير اين آيه شريفه چنين مي‌گويند:«كلمه «أسوه‌» به معناى اقتدا و پيروى است و معناى «فِي رَسُولِ اللهِ» يعنى در مورد رسول خدا (ص) و اسوه در مورد رسول خدا (ص)، عبارت است از پيروى او و اگر تعبير كرد به«لَكُمْ فِي رَسُولِ اللهِ، شما در مورد رسول خدا (ص) تاسى داريد» كه استقرار و استمرار در گذشته را افاده مى‏كند، براى اين است كه اشاره كند به اينكه اين وظيفه هميشه ثابت است و شما هميشه بايد به آن جناب تأسى كنيد و معناى آيه اين است كه يكى از احكام رسالت رسول خدا (ص) و ايمان آوردن شما، اين است كه به او تأسى كنيد، هم در گفتارش و هم در رفتارش و شما مى‏بينيد كه او در راه خدا چه مشقت‏هايى تحمل مى‏كند و چگونه در جنگ‌ها حاضر شده، آنطور كه بايد جهاد مى‏كند، شما نيز بايد از او پيروى كنيد.»(7)

چنانچه امير‌مومنان علي(ع) نيز در نهج‌البلاغه رسول‌الله(ص) را الگوي كفايتبخش براي مردم خطاب كرده‌اند:« و لقد كان في رسول الله -صلي الله عليه و آله- كاف لك في الاسوه...»(8)

پي‌نوشت‌ها:

1- ر. ك. المظفر، المنطق، ص 40.

2- ر. ك. علي اصغر خندان، مغالطات، ص339.

3- ابونصر فارابى، المنطقيات، ج 1، ص 221.

4- نقل قول‌هاي آقاي سروش برگرفته از صفحات 41-44 كتاب «صراط‌هاي مستقيم.»

5- عبدالكريم سروش، همان، ص 44.

6- قرآن كريم، احزاب، 21.

7- علامه طباطبايي، الميزان، ص 432.

8- نهج البلاغه، بخشي از خطبه 160.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار