کد خبر: 631491
تاریخ انتشار: ۰۹ بهمن ۱۳۹۲ - ۰۹:۴۱
انسان از طلب خير خسته نمى‏شود، هر چه را كه براى زندگي‌اش نافع ببيند در طلبش برمى‏خيزد، و اگر شرى به او برسد بيش از اندازه دچار نوميدى و يأس مى‏گردد، چون مى‏بيند اسبابى را كه به آنها تكيه داشت همه از كار افتاده. و اين نوميدى‏اش به بيانى كه خواهد آمد منافات ندارد با اينكه در همين حال به خدا اميد ببندد
حسن فرامرزي

آدمى هرچه طلب خير كند خسته نمى‏شود، اما چون بدى به او برسد بد انديش و نوميد مى‌شود. اگر پس از رنجى كه به او رسيده رحمتى به او بچشانيم مى‏گويد: «اين حق من است و نپندارم كه قيامتى برپا شود، و اگر هم مرا نزد پروردگارم برگردانند البته كه نزد او حالتى خوشتر باشد.» پس كافران را به اعمالى كه كرده‏اند آگاه مى‏كنيم و به آنها عذابى سخت مى‏چشانيم.

آنچه خوانديد ترجمه آيات 49 و 50 سوره «فصلت» است، آنجا كه قرآن حكيم مي‌فرمايد: لَّا يَسَْمُ الْانسَنُ مِن دُعَاءِ الْخَيرِْ وَ إِن مَّسَّهُ الشَّرُّ فَيَُوسٌ قَنُوطٌ * وَ لَئنِ‏ْ أَذَقْنَاهُ رَحْمَةً مِّنَّا مِن بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ هَذَا لىِ وَ مَا أَظُنُّ السَّاعَةَ قَائمَةً وَ لَئنِ رُّجِعْتُ إِلىَ‏ رَبىّ‏ِ إِنَّ لىِ عِندَهُ لَلْحُسْنىَ‏ فَلَنُنَبِّئنَ‏َّ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِمَا عَمِلُواْ وَ لَنُذِيقَنَّهُم مِّنْ عَذَابٍ غَلِيظٍ.

تفسير الميزان درباره اين دو آيه، شرح و بسط‌هاي شنيدني دارد: انسان از اين جهت كه به خود مغرور است، وقتى در برابر شرى قرار مي‌گيرد كه از دفعش عاجز است، از هر خيرى مأيوس گشته، متوسل به دعا و درخواست و توجه به پروردگارش مى‏شود. اگر خيرى به او برسد به آن خير مشغول و سرگرم مى‏شود، و دچار خودبينى و خودپسندى شده و همان خير، هر حق و حقيقتى را از ياد او مى‏برد.

و معناى آيه اين است كه انسان از طلب خير خسته نمى‏شود، هر چه را كه براى زندگي‌اش نافع ببيند در طلبش برمى‏خيزد، و اگر شرى به او برسد بيش از اندازه دچار نوميدى و يأس مى‏گردد، چون مى‏بيند اسبابى را كه به آنها تكيه داشت همه از كار افتاده. و اين نوميدى‏اش به بيانى كه خواهد آمد منافات ندارد با اينكه در همين حال به خدا اميد ببندد.

اما در «وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ رَحْمَةً مِنَّا مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ هذا لِي. . .» با در نظر گرفتن آيه قبلى، جا داشت بفرمايد«و ان ذاق خيرا قال هذا لى» و ليكن اينطور نفرمود، و به جاى« ذاق» فرمود «أذقناه» و به جاى«خيرا» فرمود «رحمه منا»، بدان جهت كه بفهماند خيرى كه چشيده رحمتى از ناحيه خدا بود، و خدا آن خير را به كام او ريخته، و گرنه او خودش نمى‏توانست آن خير را به سوى خود جلب كند، چون مالك آن نيست. اگر مالكش بود هيچ وقت از او جدا نمى‏شد، و گرفتار «ضراء» نمى‏گشت. به همين منظور جمله «وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ» را مقيد كرد به جمله «مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ‏».

« لَيَقُولَنَّ هذا لِي» ـ يعنى مى‏گويد: خود، مالك اين خير هستم، و به همين جهت اختيار آن را دارم كه هر كارى بخواهم با آن بكنم، و هر جور كه بخواهم در آن تصرف نمايم واحدى حق ندارد مرا از هيچ جهت از آن منع كند، يا بر سر كارى از كارهايم از من حساب بكشد. و چون زبان حال انسان در چنين حالى اين است لذا دنبالش اضافه كرد: «وَ ما أَظُنُّ السَّاعَةَ قائِمَةً»، و من اصلاً ايمانى به قيام قيامت كه روز حسابرسى است ندارم.

علامه طباطبايي در ادامه به شرح «وَ لَئِنْ رُجِعْتُ إِلى‏ رَبِّي إِنَّ لِي عِنْدَهُ لَلْحُسْنى‏»ـ به فرض هم كه بازگشتى به سوى خدا داشته باشم، تازه نزد او مثوبتى حسنى و سرانجامى نيك خواهم داشت ـ مي‌پردازد و تصريح مي‌كند: اين زبان حال هم ناشى از عقيده‏اى است كه انسان خودپسند درباره خود دارد، يعنى خود را داراى كرامت مى‏داند، و مستحق خير مى‏پندارد، گويا مى‏گويد: آنچه از خير كه به دستم آمده ـ اگر از ناحيه خودم بوده كه كسى حق حساب‏كشى از مرا ندارد ـ، و اگر از ناحيه خدا بوده، پس معلوم مى‏شود من نزد خدا كرامت و احترامى دارم، و همين خود دليل است بر اينكه اگر قيامتى هم باشد، و به سوى پروردگارم برگردم، نزد او نيز سرانجامى نيك خواهم داشت.

بنابراين، معناى آيه چنين مى‏شود: سوگند مى‏خورم بر اينكه اگر به انسان از ناحيه خود رحمتى بچشانيم، رحمتى كه از ناحيه ما است، و او نه مالك آن است و نه استحقاقش را دارد ـ براى اينكه من اين رحمت را بعد از ضرائى كه به او رسيده بود چشاندم، و او بايد بفهمد كه مالك و مستحق آن خير و رحمت نيست، زيرا اگر بود از اول مى‏بود، و ديگر لحظه‏اى پيش دچار ضراء نمى‏شد ـ مى‏گويد: « هذا لِي‏ ـ اين خير از آن من است» بدين جهت كه حال و روز سابقش را فراموش كرده است.

در جمله‏ «هذا لِي» اشاره به خود نعمت مى‏كند، نمى‏گويد اين رحمت از آن من است، چون اگر بگويد اين رحمت، در حقيقت اعتراف كرده به اينكه از ناحيه خداست، بلكه از روى تكبر و غرور مى‏گويد «اين از آن من است» و احدى حق ندارد مرا از هر كارى كه با آن مى‏كنم منع نمايد، و از من حساب بكشد، و من گمان نمى‏كنم قيامتى به پا شود، ـ و در آن به حساب اشخاص برسند ـ و سوگند مى‏خورم كه به فرض هم كه به سوى پروردگارم برگردم، و قيامت قيام كند، تازه نزد پروردگارم عاقبت خوبى دارم، چون من در درگاه او حرمتى دارم، به شهادت آن نعمت‏ها كه به من ارزانى داشت.

اما نگاه موشكافانه علامه طباطبايي در تبيين اين آيات فوق العاده زيباست، به ويژه بحث روانشناختي كه درباره «وَ لَئِنْ أَذَقْناهُ رَحْمَةً مِنَّا مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُ لَيَقُولَنَّ هذا لِي. . .» صورت مي‌دهد و نشان مي‌دهد كه چرا في‌المثل قرآن به جاي «ذاق» از «اذقناه» استفاده مي‌كند همچنان كه به جاي «خيرا» از «رحمه منا». علامه در اين‌باره تصريح مي‌كند كه خدا با انتساب اين افعال به خود مي‌خواهد فقر دروني انسان را به او نشان دهد و گوشزد كند كه او به واقع مالك چيزي نيست اما آنچه نمي‌گذارد كه چشم او به اين حقيقت متعالي روشن شود تكيه و تأكيد انسان به علل و اسباب ظاهري است. ابر، حجاب مي‌شود تا آدمي باران را منتسب به خداوند نداند، كسب روزي حجاب مي‌شود كه آدمي بين خود و روزي فاصله‌اي نبيند و خود را خالق روزي خود بپندارد. استدلال علامه هم درباره اينكه چرا انسان مالك آنچه در ظاهر به دست آورده نيست شنيدني است. علامه طباطبايي مي‌گويند اگر انسان به حقيقت مالك آنچه كه به دست آورده بود دستاوردهايش را از دست نمي‌داد و از آنها جدا نمي‌شد. همين كه دستاوردهاي انسان، قابليت جدا شدن از او را دارند يعني از آن او نيستند. فرض كنيد ثروتي را انسان به دست آورده و آن را مرهون تلاش‌هاي خود مي‌داند اما اگر به حقيقت همين بود قاعدتاً آن دارايي‌ها را از دست نمي‌داد و از آنها جدا نمي‌شد، مثلاً مرگ يا ورشكستگي او را از آن دارايي‌ها جدا نمي‌كرد. مثل بچه آوردن و زاد و ولد كردن.

اگر انسان مالك فرزند خود بود آن فرزند از بطن مادر جدا نمي‌شد. فرزند براي هميشه در اندرون مادر مي‌ماند. اما مادر، مالك آن فرزند نيست پس فرزند بعد از چند ماه از او جدا مي‌شود، اگرچه مادر و پدر ممكن است به سبب رنج‌هايي كه براي بزرگ كردن آن كودك متحمل شده‌اند خود را مالك آن كودك بدانند اما به حقيقت، مالك آن كودك نيستند چون اگر مالك آن كودك بودند اصلاً از او جدا نمي‌شدند در صورتي كه كودك حتي در بطن مادر هم از او جدا است و حيات جداگانه و نبض و ضربان و روح مجزايي براي خود دارد.

اگر پدر و مادر مالك كودك بودند اصلاً چيزي به نام فرديت كودك شكل نمي‌گرفت، نامي تازه و رسمي ديگر به خانواده اضافه نمي‌شد، در حالي كه آن كودك حتي از جنيني، فرديت خاص خود را يافته و پدر و مادر هم نمي‌توانند آن فرديت را از فرزندشان بگيرند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار