زمستان آن سالها شبيه اين زمستانها نبود. از سرويس دانشگاه كه پياده ميشديم تا زانو توي برف بوديم. يكي از بچههاي سال بالايي كه هيكل بزرگي داشت. روزهايي كه با سرويس ميآمد شبيه پيش مرگها قبل از ما پياده ميشد و رد پاهايش روي برف را ميگذاشت براي ما. ما چادرمان را بالا ميگرفتيم و قدمهاي فيلي برميداشتيم؛ شايد هم قدمهاي شترمرغي!
امتحان استاتيك داشتيم و پيش مرگ سرويس نيامده بود و از زيادي برف و جاي پايي كه نبود، دچار اصطكاك شده بوديم. هيچ كداممان از درس خواندن ديشب چيزي نفهميده بوديم. عصبي بوديم. توي دست همهما كتاب قرمز رنگي بود و برف هم يكسره ميباريد. تا از محوطه بيرون كه سرويسها نگه ميداشتند سر جلسه امتحان برسيم، سر تا پايمان خيس شد و مقنعههايمان موج برداشت. دستمان از شدت سرما يخ زده بود و نميتوانستيم كتاب را حتي ورق بزنيم. مدام «حسرت» ميخورديم كه كاش فقط يك ساعت وقت داشتيم تا مسئلهها را با هم حل ميكرديم بلكه ميفهميديم. كمكم سر جاهايمان نشستيم و شروع كرديم به خواندن.
ساعت از هشت گذشته بود اما امتحان شروع نميشد. كاشف به عمل آمد كه برگههاي امتحان دست استاد است و استاد توي برف مانده. نيش همهمان تا ته باز بود و حتي وقتي گفتند ماشين استاد روي برفها سُر خورده و تصادف كرده هم بسته نشد. كتابهاي قرمز را بستيم گذاشتيم زير دستمان و شروع كرديم برگه زردآلو خوردن و هسته آلبالو خشكه را لاي كتاب قرمز پنهان كردن، به قيافههاي مضطرب نيم ساعت پيش هم ميخنديديم! امتحان از يادمان رفته بود و «حسرتي» كه داشتيم براي يك ساعت وقت داشتن و مسئله حل كردن؛ برايمان مسخره شد! بند و بساطمان را جمع كرديم و از معجزه امروز خداوند راضي بوديم كه مسئول آموزش در سالن امتحاني را باز كرد و گفت: كتابهاي استاتيكو جمع كنيد! از اين لحظه 3ساعت براي آزمون زمان داريد!
ما؟ به حالت شله زرد! بالاخره يكي از ما جرأت كرد و پرسيد: آقا! پس تصادف چي شد؟ برف؟ سُر خوردن؟ رسماً همهمان زرد شده بوديم دوباره. مسئول آموزش گفت: يكي از بچههاي سال بالايي توي جاده استاد رو ديده و سوارشون كرده. با هم اومدن.
- كي؟
- آقاي. . . آقاي. . . همون آقايي كه هيكل بزرگي دارند! الان اسمشون تو خاطرم نيست.
- آقاي پيش مرگ
- بله. نميدونم. حالا آماده شيد براي امتحان!
سلام رفیق! خوبی؟نوشته های قشنگتو... می خونم!خوشحالم که سراغ علاقت رفتی!...
ممنون خاطرات گذشته برامون زنده شد