يعني طرف مرده و اين وسط از مرده او ماده اوليه به رخ كشيدن توانگري ساخته و پرداخته ميشود. مثلاً وراث ميگويند چنان مراسمي براي پدر مرحوممان بگيريم كه دهان همه باز بماند، چند نفر هم شاخ دربياورند. يعني در واقع اصل، فوت پدر مرحوم نيست. پدر مرحوم يكي از كوچههاي فرعي تشريفات بازي است. اصل همان است كه دهان همه را از تعجب باز بگذارد. مثلاً طرف ميخواهد پسرش را داماد كند يا دخترش را عروس، ميگويد چنان مراسمي براي پسرم يا دخترم بگيرم كه در فاميل، تك باشد و همه انگشت به دهان بمانند. يعني اصل آن انگشت به دهان ماندن است و مراسم دامادي يا عروسي پسر يا دختر ميشود يك موضوع فرعي و بهانه نمايش آن توانگري.
اما مناظرههاي شاه و گدا يا غني و فقير هميشه از يك جذابيت ذاتي برخوردار است، آدم دوست دارد ببيند مواجهه آب و آتش چه ميشود. كدام ديگري را مغلوب و تحقير ميكند؟ مثل اين است كه گدازههاي يك آتشفشان در آب ميريزد. آدم نميداند بالاخره گدازهها آب را بخار ميكنند يا آب، گدازهها را خاموش ميكند. حتي گاهي احساس ميكني كه آب آتش گرفته است. يعني با چشم ميبيني آب دارد ميسوزد و آتش گرفته است. تضاد جالبي است. آب از يك طرف خاموش ميكند و از طرفي آتش هم ميگيرد.
يكي از زيباترين مناظرهها در اين باره، مواجهه يك درويش بچه با توانگر زادهاي در گورستان است كه سعدي به زيبايي و فصاحت تمام در گلستان نقل ميكند. در اين مناظره كه بر سر به رخ كشيدن توانگري و تشريفات بازي مرگ است، عبارتي از دهان درويش بچه بيرون ميآيد كه انگار عصاره و چكيده پاسخ همه محرومان به نمايشهاي توانگران و علاقه آنها به تشريفات بازي است. پاسخ چنان كوبنده و تحقيركننده است كه توانگرزاده كه سهل است توفان و گردبادي را هم تأديب ميكند و سر جايش مينشاند.
اما حكايت: «توانگرزادهاي را ديدم بر سر گور پدر نشسته و با درويش بچهاي مناظره در پيوسته كه صندوق تربت ما سنگين است و كتابه رنگين و فرش رخام انداخته و خشت پيروزه در او به كار برده به گور پدرت چه ماند. خشتي دو فراهم آورده و مشتي دو خاك بر آن پاشيده. درويش پسر اين بشنيد و گفت تا پدرت زير آن سنگهاي گران بر خود بجنبيده باشد پدر من بهشت رسيده بود.»
هر وقت كه من اين حكايت را ميخوانم پاسخ محكم و منطق آخرتگرا و دنيا تحقير كن اين درويش بچه كيفورم ميكند. صبحها عادت دارم وقتي ميخواهم چاي دم كنم شيشه گل محمدي خشك را برميدارم درش را باز ميكنم و چند نفس عميق در اين شيشه ميكشم و بعد هم چند پر از اين گل محمديها را در قوري ميريزم، انصاف اين است كه براي استشمام آخرتگرايي و تحقير دنياگراييهاي افراطي و افسار گسيخته كه گاهي همه ما را با خود ميبرد و به بند ميكشد بايد بارها و بارها اين حكايت سعدي و مناظره درويش بچه و توانگرزاده به ويژه پايانبندي معركهاش را خواند كه خلاصه همه حكمتهاست. درويش پسر گفت تا پدرت زير آن سنگهاي گران بر خود جنبيده باشد پدر من به بهشت رسيده بود.
و حق همين است كه بهشت جايي باشد كه سبكبالان و سبك باران به آنجا رسيدهاند و اصلاً سبكبالي كوچهاي است كه بهشت را در آن ساختهاند. معلوم است سبكبالي و سبكباري هم با پرهيز به دست ميآيد. همان كه حافظ حسرتش را از اين مقام پنهان نميكند: شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل/ كجا دانند حال ما سبكبالان ساحلها.
سرباز كه بودم يك روز با ساك سربازيام رفته بودم جايي كه كسي را ببينم و از آنجا هم يكراست بروم ترمينال و براي مرخصي بروم خانه. ساك دستم بود و با حالتي از شرمساري گفتم ميبينيد اين ساك را؟ همه زندگي من در اين ساك خلاصه شده است. كسي كه در برابر من ايستاده بود ثروتي به هم زده بود و اوضاع مالي خوبي داشت. برگشت گفت خوش به حالت! خوش به حال تو كه همه زندگيات در يك ساك كوچك خلاصه ميشود. آن روز فكر كردم آن مرد اين حرف را از سر ترحم به من زده است اما بعدها ديدم انگار او هم به موقعيت من غبطه خورده بود، به سبكبالي آن روزهاي من حسرت خورده بود كه اگر كسي سوت بزند اين سرباز ميتواند تمام زندگياش را در كمتر از 10 ثانيه جمع و جور كند. خوشبختيهاي بزرگ گاهي بيشتر از آنكه در برداشتهاي ما باشد در برنداشتنهاي ماست. مثل آن سرباز كه از دنيا فقط يكي دو پيراهن برداشته بود.