بازگشت سخنان نامگرايان ( نوميناليستها) به اين است كه الفاظ كلي از قبيل مشترك لفظي يا در حكم آن هستند كه دلالت بر افراد متعددي ميكنند. از اينرو لازم است توضيحي درباره تفاوتهاي بين مشترك لفظي و مشترك معنوي بدهيم.
1 ـ مشترك لفظي نيازمند وضعهاي متعددي است ولي مشترك معنوي نيازي به بيش از يك وضع ندارد.
2 ـ مشترك معنوي قابل صدق بر بينهايت افراد و مصاديق است ولي مشترك لفظي فقط بر معاني معدودي كه براي آنها وضع شده صدق ميكند.
3 ـ معناي مشترك معنوي معناي واحد عامي است كه فهميدن آن نياز به هيچ قرينهاي ندارد ولي مشترك لفظي داراي معناهاي خاصي است كه تعيين هر يك نياز به قرينه تعيينكننده دارد.
اكنون با توجه به اين فرقها به بررسي الفاظي مانند انسان، حيوان و. . . ميپردازيم كه آيا از هر يك از اين الفاظ، معناي واحدي را بدون احتياج به قرينه تعيينكننده ميفهميم يا اينكه هنگام شنيدن آنها چندين معنا به ذهن ما ميآيد و اگر قرينه تعيينكنندهاي نباشد متحيّر ميمانيم كه منظور گوينده كداميك از آنهاست. بدون شك محمد و علي و حسن و حسين را به عنوان معاني لفظ «انسان» تلقي نميكنيم تا هنگام شنيدن اين واژه، دچار شك و ترديد شويم كه منظور از اين واژه كداميك از اين معاني است بلكه ميدانيم اين واژه معناي واحدي دارد كه مشترك بين اين افراد و ديگر افراد انساني است، پس مشترك لفظي نيست. اكنون ببينيم كه آيا اين گونه الفاظ هيچ محدوديتي را نسبت به مصاديق، نشان ميدهند يا اينكه قابل صدق بر بينهايت افراد ميباشند؟ بديهي است كه معناي اين الفاظ، مقتضي هيچ نوع محدوديتي از نظر تعداد مصاديق نيست بلكه قابل صدق بر افراد نامتناهي است و بالاخره ملاحظه ميكنيم كه هيچيك از اين الفاظ داراي وضعهاي بينهايت نيستند و هيچكس قادر نيست كه افراد نامتناهي را در ذهن خود تصور كند و لفظ واحدي را با بينهايت وضع، به آنها اختصاص ميدهد و از سوي ديگر ميبينيم كه خود ما ميتوانيم يك لفظ را به گونهاي وضع كنيم كه قابل انطباق بر بينهايت افراد باشد. پس كليات، نيازي به بينهايت وضع ندارند. نتيجه آنكه الفاظ كلي از قبيل مشتركات معنوي هستند نه از قبيل مشتركات لفظي.
بررسي نظريات ديگر
اما كساني كه پنداشتهاند مفهوم كلي عبارت است از تصور جزئي مبهم و لفظ كلي براي همان صورت رنگ پريده و گشاد، وضع شده است، ايشان هم نتوانستهاند حقيقت كليت را دريابند و بهترين راه براي روشن كردن اشتباه ايشان توجه دادن به مفاهيمي است كه يا اصلاً مصداق حقيقي در خارج ندارند، مانند مفهوم معدوم و محال يا مصداق مادي و محسوسي ندارند مانند مفهوم خدا و فرشته و روح يا هم بر مصاديق مادي، قابل انطباقند و هم بر مصاديق مجرد، مانند مفهوم علّت و معلول. زيرا در باره چنين مفاهيمي نميتوان گفت كه همان صورتهاي جزئي رنگپريده هستند و همچنين مفاهيمي كه بر اشياي متضاد، صدق ميكند مانند مفهوم «رنگ» كه هم بر «سياه» و هم بر «سفيد» حمل ميشود و نميتوان گفت كه رنگ سفيد آنقدر مبهم شده كه به صورت مطلق رنگ درآمده و قابل صدق بر سياه هم است يا رنگ سياه آنقدر ضعيف و كمرنگ شده كه قابل صدق بر سفيد هم است. نظير اين اشكال بر قول افلاطونيان نيز وارد است زيرا بسياري از مفاهيم كلي مانند مفهوم معدوم و محال، مثال عقلاني ندارد تا گفته شود كه ادراك كليات، مشاهده حقايق عقلاني و مجرد آنهاست، بنابراين قول صحيح همان قول مورد قبول اكثر فلاسفه اسلامي و عقلگرايان است كه انسان داراي نيروي درككننده ويژهاي به نام عقل است كه كار آن، ادراك مفاهيم ذهني كلي است؛ خواه مفاهيمي كه مصداق حسي دارند و خواه ساير مفاهيم كلي كه مصداق حسي ندارند.
تنظيمكننده: محمد زند