کد خبر: 629616
تاریخ انتشار: ۲۴ دی ۱۳۹۲ - ۱۰:۳۷
روايت و تحليلي از تجدد تحميلي در گفت‌وگوي «جوان» با سيروس سعدونديان
چندي است كه بحث تهاجم فرهنگي به يكي از بحث‌هاي روز كشور بدل گشته در حالي همه جا سخن از تاريخچه و فرهنگ غني‌مان است. بر همين اساس به سراغ يكي از محققان تاريخ معاصر رفتيم تا با زمينه‌ها و چگونگي پذيرش فرهنگ غربي توسط مردممان آشنا شويم.
سمانه صادقي

 

 چندي است كه بحث تهاجم فرهنگي به يكي از بحث‌هاي روز كشور بدل گشته در حالي همه جا سخن از تاريخچه و فرهنگ غني‌مان است. بر همين اساس به سراغ يكي از محققان تاريخ معاصر رفتيم تا با زمينه‌ها و چگونگي پذيرش فرهنگ غربي توسط مردممان آشنا شويم.  سيروس سعدونديان يكي از محققان مؤسسه مطالعات تاريخ معاصر مي‌باشد و داراي مدرك فوق‌ليسانس رشته تاريخ از دانشكده ادبيات دانشگاه تهران است كه مطالعه تاريخ ايران طي دو سده بازپسين را از سال1350 آغاز كرده و تا به امروز به تحقيق و نگارش در تاريخ پرداخته است كه حاصل اين 42 سال، قريب 50 جلد كتاب و 400 عنوان مقاله و يادداشت تاريخي منطبعه در مطبوعات كشور است. وي قبل از انقلاب با تحليل قصص فارسي و داستان‌هاي عاميانه ايران در روزنامه كيهان كار مطبوعاتي‌اش را آغاز مي‌كند كه چندان تداومي نمي‌يابد. بعد از انقلاب نيز در يك دوره شش ماهه، روزي يك صفحه به نام «از طهران تا تهران» در همشهري و سپس در روزنامه اخبار يك‌سالي مقولات اجتماعي، تاريخ سينماي ايران و سينماي روز را مي‌نويسد. در اوايل رياست‌جمهوري آقاي احمدي‌نژاد هم دوباره به روزنامه همشهري برمي گردد و در‌باره تهران قديم به نوشتن مطلب مي‌پردازد. علاوه‌براين چند سالي هم در اداره كل موزه‌هاي بنياد، به طراحي، تأليف و ساخت موزه‌ها اشتغال داشته كه نخستين آن تماشاگه تاريخ و بازپسينش هم موزه آثار هنري و علمي جانبازان بوده است. اين محقق در ساخت موزه‌هاي زمان، خودرو، پول و مردمشناسي رامسر نيز شركت داشته‌است.

به عنوان نخستين سؤال، به نظر جنابعالي ضرورت پرداختن به تاريخ چيست؟

در درجه اول حصول شناخت است. شما چه تاريخ را قبول يا كه دوست داشته باشيد و چه نه، در هر آنجا كه زندگي كنيد، نياز به شناخت موطن و مسكن خويش داريد. اين شناخت هم ميسور نمي‌افتد جز در معيت آگاهي از پيشينه آن مكان. جملگي ما در يك خانه، كوچه، خيابان، محله، شهر و. . . زندگي مي‌كنيم. براي رسيدن به خانه‌اي كه خوروخواب، زيست و آسايش آدمي در آن شكل ‌گيرد، لازمه‌اش اين است كه حداقل نشاني‌اش را بدانيم و بازش بشناسيم از ساير امكنه، بنابراين حصول، وصول و درآمدن به آن خانه، در گرو دستيازي به شناخت است. از آن چهار ديوار و كوچه، خيابان، محله و شهركه بگذريم، به غايت و نهايت ضرور است كه جامعه و كشور خويش را بشناسيم تا بتوانيم در آن زندگي كنيم و بدانيم معيارهاي تعريف‌، مقرر و پذيرفته شده براي شهر و كشوري كه در آن زندگي مي‌كنيم، كدامند؟ بنابراين هر گونه حركت و كنش، از دم زدن تا طي طريق و ساير اعمال آدمي و انسان خردورز، لازمه‌اش شناخت است؛ شناخت مكان، يعني جغرافيايي كه زيستن در آن تحقق مي‌يابد، به انضمام شناخت زمان، يعني محدوده و برهه‌اي كه حيات در آن روي مي‌دهد. قضايا البته به همين جا و همين مختصر هم ختم نمي‌شود.‌اي بسا كسي پيدا شود با اين داعيه كه من فقط به امروز بسنده مي‌كنم، امروز زندگي مي‌كنم و امروز اين مكان و زمان خاص را مي‌شناسم، برايم همين‌ها هم بسنده است. اين گونه نيست اما اين سان هم شدني نخواهد شد بر مدار خرد زيستن و با فرهنگ باليدن، ابداً اين چنين نيست. شناخت نمي‌تواند ابتر و منقطع باشد. اتفاق مي‌افتد، ولي براي تداوم به هيچ‌وجه كافي نيست. انسان به تداوم نياز دارد. زيرا حيات جامعه گسستگي ندارد. اين جغرافيايي كه در آن زندگي مي‌كنيم، اين زمان كه در آن مي‌باليم، منقطع نيستند؛ از بسي خلق است دنيا يادگار، لذا ضرورت ايجاب مي‌كند اين شناخت را با آگاهي از پيشينه و گذشته كامل كنيم، بنابراين شناخت تاريخ ضرورت تام و تمام دارد. حداقلش اين است كه انسان بايد پدر و مادر خود را بشناسد، بايد پدربزرگ، مادربزرگ و نياكانش را بشناسد و بداند كه چه سان زيسته، بر چه باور، اعتقاد و پندار بوده و به چه خلق و خوي متخلق بود‌اند. اين ضرورتي است كه كمتر مورد توجه قرار مي‌گيرد و بسيار هم آسيب‌آفرين است نبودش. فعلاً وارد بحث علل اين كم‌توجهي يا بي‌توجهي نمي‌شوم اما بايد يادآور شوم اين بي‌توجهي، به وقوع گسست بين نسل‌ها مي‌انجامد، تجارب و دانش پيشينيان انتقال نمي‌يابد، آداب و سنن از تداوم و حيات مستمر بازمي‌مانند، بسيار آفات به هم مي‌رسند و بيشمار خسران‌ها.

و شناخت نسل جوان ما از آداب و سنن پيشينيان محدود به يك نسل قبلش مي‌شود. . .

مدتي قبل، درسي مي‌گفتم در‌باره پيشينه شناسنامه در ايران. اولين شناسنامه‌اي كه در تاريخ ايران ثبت شده است، در كتيبه بيستون است. مي‌دانيد در شناسنامه وقايع چهارگانه تولد، ازدواج، طلاق و مرگ ثبت مي‌شوند. در ثبت هويت يك انسان به گاه ولادت، محض بازشناختن آدميان و تمييز ايشان از يكديگر، چه چيزهايي درج مي‌شود؟ اينكه مكان زاده شدن او كجاست، زمان زاده شدنش چه وقت و هنگام است، پدرش كيست؟ نخستين شناسنامه‌اي كه با اين ويژگي‌ ثبت شده است، يعني با درج نام پدر ـ به تبعيت از سنت جوامع مردسالار‌كهن بوده‌ ـ در كتيبه بيستون است. در اين كتيبه، داريوش هخامنشي از 9 پشت خودش ياد مي‌كند، اما تنها نام پنج تن از آنان را مذكور مي‌دارد، بنابراين نخستين بار كه در اين سرزمين كسي از پدرانش صحبت مي‌كند تا پنج پشت بيشتر را نام نمي‌برد، البته بعد‌ها خاصه در پاره‌اي دوده‌هاي روحاني و مذهبي، به شجره‌هايي برمي‌خوريم كه تا 300 ـ 200 پشت هم مي‌روند. در كم و كيف امكان و چگونگي به هم رسيدن اينگونه اخير، به سبب قلت آگاهي و شناخت، به ديگر تعبير: بضاعت مضجات خويش، بي‌نظرم اما مي‌گويم آنجايي كه براي نخستين بار يك ايراني شجره خويش را بر سنگ نقر كرده است، اسامي نياكانش را تا بيش از پنج پشت ياد نموده است. من سر كلاس از تك‌تك حضار پرسيدم: شما تا چند پشت خود را مي‌شناسيد؟ ديدم نهايتاً همين ميزان است و اين معيار هنوز تغيير نكرده است، اين يعني نشناختن پدران و در نتيجه نشناختن پيشينه كهن فرهنگ، تجربه و عدم‌تسري و نقل دانسته‌هاي پيشينيان و شيوه‌هاي زندگي ايشان به روزگار ما، بنابراين ضرورت آگاهي بر تاريخ، به‌خصوص در سرزمين‌هايي چون ايران، ازهمين دست كاستي‌ها نيز برمي‌خيزد. هيچ شغلي در ايران پيشينه 300 ـ 200 ساله ندارد. بيرون از ديار، گاه مي‌بينيد بر تابلوي يك كارخانه، حتي يك فروشگاه يا زير يك نشان خاص تجاري تاريخ 1800 يا 1812 و اعدادي در همين حدود درج گشته كه گوياي پيشينه استمرار و تداوم دو‌صد ساله يا بيش از آن يك محصول يا توليدكننده است، آن هم غالباً در يك دوده و خاندان. ما در ايران چنين چيزي نداريم.

علتش در چيست؟

علت‌هايش را عرض خواهم كرد، بنابراين در كشور ما پيشينه منتقل نمي‌شود، حتي فردي مثل عارف قزويني، شاعري انقلابي و فرهيخته، در خاطرات خود از همين مي‌نالد كه جز پدر و نهايتاً پدربزرگ خويش را بيش نمي‌شناسد. در مللي با چنين كاستي‌ها در يادآوري نيا و پيشينه،‌اي بسا كه امكان و احتمال وقوع اشتباه يا كه تكرار مكرر خطايا بسيارتر باشد تا آزموده‌هاي رفتگان و‌ پيشينيان را دو يا كه چندين و چند باره از سربگذراند. فقدان يا كه ضعف و عارضه نسيان درحافظه تاريخي هرآنجا كه چهره نموده، بس آسيب از پي آورده است، ‌البته همين‌جا بيفزايم، مقصود از آنچه مي‌گويم، عبرت گرفتن از تاريخ نيست، چنين باوري، به گواه خود تاريخ، لااقل در اين ديار، ندارم. گواهم نيز عبرت‌ناپذيري حاكمان اين سامان است در درازاي ازمنه گذشته. ديري است سروده مشهور خاقاني در اين خاك طنين‌انداز است كه:«‌هان‌‌اي دل عبرت‌بين از ديده عبر‌كن ‌هان، ايوان مداين را آيينه عبرت دان!» اما دريغ از يك حكومتگزار و گوش شنوا كه همين مختصر را تحقق بخشيده باشد. از اين در است كه «هر كه آمد عمارتي نو ساخت، رفت و منزل به ديگري پرداخت» با همان خبط و خطاهاي پيشين.‌اي كاش به همين مبلغ هم مي‌ماند آن خسران‌ها اما نه چنين بود و هر يك به پيشينه‌خراشي و گذشته‌تراشي هم دست يازيدند و به هدم جمله برساخته‌هاي ماضي نيز ايام گذاردند. نمونه بارز آن، كنش اولاد ساسان بود در انهدام بقاياي اولاد اشك. اين ديار را مداين ويران نه كم كه بسيار است، اما عبركردن خلايق از ديده حكم كيميا دارد. پس، به باور من، تاريخ موجب عبرت‌پذيري نيست، اما موجب شناخت هست و تواند بود، هر شناختي هم موجد يك حركت سالم و احتمالاً صحيح، از جانب آيندگان و نسل‌هاي پسين تواند شد.

در دوره قاجاريه و پهلوي اين شناخت چگونه بوده است؟

در دوران قاجاريه، تا به ديرزماني، قريب اواسط عصر ناصري به بعد، خلايق بر همان سبك و سياق مي‌زيستند كه پدران ايشان زيسته بودند به سال‌ها، بدان سان كه حتي اگر به وجود شناخت نزد ايشان هم چندان قائل نباشيم، در اين باب هيچ ترديدي روا نمي‌توان داشت كه آنان فرهنگ خويش را مي‌زيستند؛ فرهنگي سينه به سينه انتقال يافته و در ضمير آدميان نشسته. اين، كم و بيش، مصداقي از آن گزين گويه است كه مي‌فرمايد: ملل با فرهنگ از فرهنگ خود نمي‌گويند، آن را زندگي مي‌كنند.

گفتيم، به اختصار كه تاريخ تداوم است و زيستن مستمر. پس زلال جاري فرهنگ از اين روي لاينقطع روان است، مگر آنكه به مانعي بازدارنده برخورد و يك چند از جريان بازماند. خوشبختانه، اين بازماندن اما تنها در ظاهر است و نه در باطن. مسير چشمه‌اي جاري اگر به سقوط صخره‌اي بر رهگذارش بسته آيد، تنها در ظاهر چنين به ديده مي‌آ‌يد كه آب از رفتن و جريان بازمانده است. حال آنكه در باطن چنين نيست و نه تنها جدال آب و صخره آغازيده است كه در لايه‌هاي زيرين خاك، به دور از چشم اغيار، آب كماكان به سير است و در حال عبور تا بدان گاه كه ناگه صخره را، به مدد همان لايه‌هاي شسته زيرين، بغلتاند و از سر راه چشمه دور كند و ديگر بار زلال جاري پيشين شود آب، اما بايد آگاه بود كه آن دگرباره آب جاري، در ابتدا تا لختي از زمان گل آلوده مي‌ماند و به مرور زلال جاري پيشين مي‌شود آب. در تاريخ حيات جوامع نيز گاه از اين صخره‌ها چهره مي‌نمايد و در ظاهر وقفه‌اي در سير مستمر فرهنگ به هم مي‌رسد. حكومتي، سلسله‌اي بختكوار مي‌افتد بر هستي خلايق يك سامان و سد مي‌كند جريان سيال و جاري شيوه زندگي و فرهنگ زنده پيشين را. از همين ظاهر مسدود و راكد هستي تاريخي است كه تعبير «گسست» پديدار مي‌شود.

همانند آنچه در دوره پهلوي روي داد؟

بله. آنچه در دوره پهلوي در عرصه فرهنگ و سبك زندگي روي داد، گسست بارزي بود كه بيشتر، شايد، به پارگي مي‌ماند تا گسست. تا اواسط دوره قاجار، فارغ از قضاوتي ارزش گذارنده در خوب يا بد آن، جامعه‌اي داشتيم، به هر حال، واجد يك هويت سنتي‌ـ ‌مذهبي با فرهنگي درآميخته و تأليف شده از آميزه فرهنگ ايران و اسلام. اين فرهنگ نه تنها در شيوه زيستن كه در تمام فرآورده‌هايي كه آن جامعه توليد مي‌كرد از جمله: در صنايع دستي و ساير ساخت‌وسازها، در جمله آفرينش‌هاي هنري، از نقاشي گرفته تا سفالگري، ساخت سلاح، آيينه، اثاث البيت و. . . قابل رؤيت بود، يعني همه چيز در يك بسترديرنده چندين و چند‌صد ساله وقوع مي‌يافت كه در آن ظاهر از باطن تمييز داده مي‌شد و هر آفريده آدمي هم مجال تجلي جمال جميل مطلق مي‌يافت به مدد همان ادعيه و عبارات منقوش برآمده از سنت و فرهنگ. گزين گويه دعاي عبدالرحمان جامي اگر نه نزد همه خلق كه لااقل مصحوب فرهيختگان و هنرآفرينان كماكان طنين‌انداز بود و در خاطرشان محفوظ كه:«‌الهي، الهي خلصنا عن اشتغال بالملاهي و ارنا حقايق الاشياء كماهي. غشاوه غفلت از بصر بصيرت ما بگشاي و هر چيز را چنان كه هست به ما بنماي. نيستي را بر ما در صورت هستي جلوه مده، از نيستي بر جمال هستي پرده منه. اين صور خيالي را آيينه تجليات جمال خود كن، نه علت حجاب و دوري و اين نقوش وهمي را سرمايه دانايي و بينايي ما گردان. »

عده‌اي بر اين اعتقادند كه قرار گرفتن كشورمان در مسير راه تجار سبب شده بسياري از آداب و رسوم و اسباب زندگي‌مان دست خوش تغيير شود.

فرهنگ ايران، علي‌الاصول، از آغاز تاريخ همواره يك فرهنگ تأليفي بوده است، حتي تخت جمشيد را كه نگاه مي‌كنيد، تمامي عناصر آن از جاهاي مختلف امپراتوري ايران آمده‌اند. كليت يا طرح جامع و شاكله محاط بر آثار ـ آنچه به اصطلاح «كمپوزيسيون» مي‌گوييم ـ ايراني است، گر‌چه هرجزء و هر عنصر آن از جايي گرفته شده است. همين آثار نشان مي‌دهد ايراني همواره بهترين‌ها را انتخاب، سپس تعريف و هضم و آنگاه در كليتي خودي تأليف مي‌كرده است. همين آميزه فرهنگ ايران و اسلام، تا اواسط دوره ناصري ادامه يافته و در جمله عناصر زندگي تجلي دارد، مثلاً بر پيراهن‌هاي حرز كه براي جنگ مي‌پوشيدند، بر قالب سفالينه‌ها و اطراف سلاح‌ها و سپرها آيات قرآن، بر قاشق‌هاي چوبين شعر، پيرامون آيينه‌ هم دعاي رؤيت رخسار و نظر كردن در سيماي خويش مي‌نشست در جوار آيات كلام‌الله تا اين پيام را به انسان بدهد كه چون جمال خود را كه در آيينه مي‌بيني، غره مشو و بدان كه اين جهان و اين جمال جمله فاني است و ماندگار تنها حق است و بس، اشيا و امور دنيوي نيز يكسر حجاب ديده حق بين‌اند از بازشناختن تجليات پروردگار. بدين قرار، فرهنگ ايراني ـ اسلامي با طعمي از عرفان بر كل ظرف نبشته‌ها‌، ركاب انگشترها، نگين‌ها، نيز ادعيه، تعويذها و طلسمات، حتي براجزاي معماري ابنيه مي‌نشيند و روي مي‌نمايد. در موزه«تماشاگه تاريخ» درهايي بود كه پاره‌هايي از قصص خمسه نظامي بر آنها نقش بسته بود يا قلمدان‌هايي، به نحو ايضا، مصور به مجالسي از خمسه. قصص نظامي در زندگي ايرانيان بازتاب بسيار داشته است. در كف يا به گرد كاسه آب‌ها نيز شعائري جاي داشت يادآور تشنه كامان و شهيدان كربلا. اين فضاي فرهنگي و زيستي تا اواسط دوره ناصري تداوم داشت و بستر حيات و آفرينش ايرانيان هم كماكان همان بستر پيشين برساخته و استوار با ساروج فرهنگ ايران و اسلام بود. در اين دوره، از ممر آن آشنايي‌كه با فرآورده‌هاي فرنگ و لختكي هم با انديشه فرنگي پيش آمد، به‌تدريج فرهنگ بيگانه در ايران نفوذ كرد. ساخت چيني آلات به‌تدريج به بيرون از ايران سفارش داده شد. ساير ظروف و اثاث البيت هم از ديار فرنگان دررسيد. ناپلئون مجموعه‌اي ظروف چيني براي فتحعلي‌شاه فرستاد كه ديگر در وسط آنها ادعيه منقوش نبود و به‌جاي آنها نام فتحعلي‌شاه نقش بسته بود. اين شيوه، دست‌كم بين رجال دربار و شاهزاده‌گان باب شد و به‌تدريج به طبقات زبرين جامعه نيز تسرّي يافت. ادعيه برداشته شد و نام فرد آمد؛ ادعيه برداشته وثبت مالكيت فردي جانشين آن گرديد. به‌مرور، چيزهايي آمدند و در زندگي ايراني نشستند كه پيشتر جايي در سبك زندگي خلايق نداشتند. نه اينكه نبايد مي‌آمدند، اين امري ناگزير بود. چون به هر حال فرهنگ مقوله‌اي جاري و ساري است؛ اقتصاد هم از اين خصيصه بري نيست اما نمي‌بايستي كمكي انديشه هم مي‌داشتيم و اندك درنگ و تفكري تا هرآن از آب گذشته نوظهور به سهولت ننشيند در بطن زندگي بي‌آنكه نخست پيامدهاي آن جلوس را بازشناخته و به جا آورده باشيم؟!

به عكس‌هاي بازمانده ازآن دوره دقت كنيد. اكثراً يك ساعت فرنگي حي و حاضر است در عكس و واجد اهميتي همسنگ آدميان حاضر؛ چيزي كه حتي در پاره‌اي بينندگان بيگانه هم جز انزجار بر نمي‌انگيخت تا همچون مامونتوف روس به طعنه بگويند كه عجبا بر زيباترين پيش بخاري‌هاي ايران‌زمين زشت‌ترين ساعات فرنگي نشسته‌اند! عكس مدارس را كه نگاه مي‌كنيد، درست در مركز عكس يك كره جغرافيا قرار گرفته يعني مدرسه است و يك مايملك بديع از آب گذشته كه آن هم يك فقره كره جغرافياست و به پيرامونش معلمين‌اند و متعلمين، صد البته به مثابه حاشيه و نه بيش. چرا؟ چون متاع فرنگي نوظهور و جذابي است كه تازه درآمده و درست در مركز دارالعلم نشسته ولي استفاده‌اي كه از اين سان امتعه مي‌كردند و بسا ما نيز مي‌كنيم، تماماً در حد يك دارايي و شيء تزئيني بود؛ دارندگي و برازندگي مگر كه جز اين تواند بود؟ اما بياييد واقعاً بپرسيم كه جز حضور در مركز عكس، با آن كره جغرافيا چه مي‌كردند؟ باوركنيد، غالباً هيچ؛ جز آنكه مي‌رفت و جلوس مي‌فرمود در صدر دفتر مدير مدبر دارالعلم، بسا به زير روپوشي پارچه‌اي هم. كم نبودند، هنوز هم شايد كم نباشند، آزمايشگاه‌هايي به دارالعلم‌هاي اين ديار كه در سرتاسر سال تحصيلي مقفل بمانند و تنها حين بازديد بازرس يا مقامكي فرهنگي گشوده و در معرض متعلمين قرار گيرند. محصولات مدني غرب، به مناسبت جذابيت و نو بودن، در قلب زندگي ايراني قرار گرفت اما در عرصه فرهنگ، خاصه فرهنگ جامعه، به استثناي اقشار زبرين، وجود آن محصولات و تحف به گسست نيانجاميد، بلكه به عينه وصله‌اي ناچسب بر لايه فوقاني آن آميزه فرهنگي پيشين نشست؛ بلعيده و هضم ناشده برسردل پاره‌اي جماعت هم جا خوش كرد گاه ثقل ‌هاضمه نيز از پي آورد، درست مثل ويروسي كه وارد بدني زنده شود و همواره به عنوان عنصري بيگانه و آزارنده باقي بماند. درد از آنجا مي‌آغازد كه بعد عبور يك دو نسل، شماري از اين ويروس‌ها نزد نسل‌هاي جوان تازه رسيده به مثابه عنصري بيگانه بازشناخته نشده و خود ناآگاهانه بلع وهضم و موجب و موجد ظهور بيماري‌هاي غريب و ناآشنا گردد.

و در دوره پهلوي اين تاثير پذيري به اوج خود مي‌رسد.

متعاقب كودتاي رضاخان ميرپنج، پديده‌اي زير عنوان «تجدد» فضاي هستي كشور را فراگرفت و سر آن داشت تا همه چيز را دگرگون كند. ما هنوز پوشاكمان، كم و بيش، همان پوشاك سابق بود؛ خورد و خوراك و ساير امورات زيست روزمره نيز به همان سان باقي مانده و هنوز دستاوردهاي فرنگي به همه جا سرايت نكرده بود. آداب و رسوم خود را هم داشتيم. في المثل آداب خاص سفر كه هنوز هم گاهي پاره‌هايي بازمانده از آن به صورت نثار يك كاسه آب پشت پاي مسافر ديده مي‌شود يا خواندن ادعيه و عبور از زير قرآن كريم، آداب سفره، تناول اطعمه يا نوشيدن آب و قس عليهذا. بنابراين مي‌بينيم كه هميشه در آن آميزه فرهنگي يادشده، اسلام حضور دارد به انضمام شماري سنن بازمانده از روزگاران پيشين و باستاني ايران و گاه چنان درآميخته و عجين شده با هم كه تمييز و تفكيك آنها ميسر نيست. بعد از كودتاي رضاخاني رشته تمامي اينها به يكباره از هم گسست. بسياري از آداب و رسوم و سنت‌ها را تحت عنوان مبارزه با خرافات نابود كردند. في المثل مانع از عزاداري عاشورا شدند. درحالي كه اين مراسم چيزي نبود كه يك رژيم حكومتگر بتواند در مقابل آن سد ايجاد كند؛ همان سان كه ديديم تداوم هم يافت اما تنها توانستند مانع از تجلي آن درسطح جامعه شوند، نه در عمق همچون تجلي بسياري از چيزهاي ديگر. مثلاً تجلي پوشش ايراني، اعم از بانوان و آقايان، دگرگون شد آن هم به ناگاه و طبق فرمان حكومت يعني زوركي. معمولاً هم تغيير پوشش در جوامعي از قبيل جامعه ما هنگامي اتفاق مي‌افتد كه بخواهند مانع از اجراي آداب مذهبي آن جامعه شوند. شما با كلاه پهلوي نمي‌توانيد نماز بخوانيد. همين لباسي كه ما امروز مي‌پوشيم و به آن عادت كرده‌ايم، ابتدا پوشيدنش براي كساني كه به لباس‌هاي گشاد بومي عادت داشتند، نامأنوس بود و نماز خواندن با آن دشوار. همين طور است موارد ديگري مثل لباس بانوان يا رواج انواع و اقسام رستوران‌ها، اغذيه‌فروشي‌هاي فرنگي و. . . كه همه تحت عنوان تجدد وارد ايران شدند. از همين جنس و جنم بود تغيير فضا و گونه معماري سنتي رايج و مبلمان شهري، تغيير اثاث البيت، منع و قدغن بسياري از سنت‌ها كه از قضا موجب ايجاد تعاون بين جامعه نيز بودند. معماري شهرها مانوس و قرين به قامت اتومبيل شد وشهر در خدمت ماشين قرار گرفت، نه ماشين در خدمت شهر. اتومبيل آمد كه خلايق سوارش شوند، به سرجنبانيدني سوار بر اهالي شد و همه چيز حتي نوع نگاه كردن، ديدن، تجربه و سفر كردن ما را هم درنورديد و به قد و قواره خود كرد. همه چيز دست به دست هم دادند تا از عمق دوري كرده تنها لايه‌اي سطحي ايجاد كنيم و هيچ چيزي هم ديگر تعريف و كاركرد پيشين خود را نداشته باشد. يك از هزار بگويم كه مثلاً در عرصه ادبيات، يك گونه ادبي به نام «ادب سفرنامه‌نويسي» از حيات انسان ايراني رخت بربست. خيلي زود بسياري از چيزهاي باارزش خود را از دست داديم. دقت كنيد از وقتي تلفن همراه به كشور ما آمده، سلام و احوالپرسي‌ها در حد دو سه كلمه پيامك خلاصه شده، چيزي به نام «ادب نامه‌نگاري» در ايران فوت گشته است. واقعاً نمي‌دانم الان پست چه مي‌كند؟ آيا ديگر كسي براي كسي نامه مي‌نويسد؟ در نگارش نامه خيلي چيزها اتفاق مي‌افتادكه امروزه روز جايشان در روابط آدم‌ها خالي است.

بنابراين با ورود فناوري غربي بخشي از فرهنگ كشور به فراموشي سپرده شد؟

بله. پارگي عجيب و غريبي اتفاق افتاد و بسيار سنن و آداب منع شدند اما در عمق، كماكان انديشه سنتي و مذهبي به حيات خود ادامه داد، درست مانند همان لايه خاك زير صخره فروافتاده در مسير جاري چشمه به عبارتي زلال فرهنگ خودي دگر باره جاري شد و بعدها به پيدايش انقلاب اسلامي انجاميد اما خيلي از چيزهايي كه آمد، انديشيده نيامد و به آنها نگاه و درنگ نشد. مثالي بزنم. به‌محض اينكه يخچال وارد زندگي ايراني مي‌شود، پشت سر آن چه اتفاقاتي مي‌افتد؟ اول از همه ديگر ضرورت ندارد شما هر روز برويد خريد. قبلاً كه هر روز براي خريد از خانه بيرون مي‌رفتيد، با دو نفر سلام و عليك و احوالپرسي مي‌كرديد و خبرهاي مختلفي را مي‌گرفتيد تا به مغازه‌ مي‌رسيديد. بعد هم با مغازه‌دار سلام و عليكي به نحو ايضاً. بنابراين در طول مسير رفت و برگشت، با ديگران رابطه ايجاد مي‌كرديد. ايجاد رابطه، شناخت را به همراه داشت و شناخت غير محله را شكل مي‌داد. يك يخچال كه شما مي‌توانيد مايحتاجتان را در آن ذخيره كنيد تا هر روز ناچار نباشيد برويد مايحتاج روزمره را بخريد، چنين تغييري را در زندگي شما به وجود مي‌آورد وهمين وسيله يكي از عواملي بود كه فرهنگ و وجود محله را از بين ‌برد. فرهنگ محله كه از بين برود، ايمني از بين مي‌رود. سابق، اگر كسي وارد محله‌اي مي‌شد، دقيقاً مثل يك عنصر بيگانه كاملاً قابل شناسايي بود و بلافاصله علت و سبب حضور او پرسيده مي‌شد، كيست؟ چرا آمده است؟اگر نياز بود كه دفع شود، محله اين آمادگي را داشت كه از خود در مقابل عناصر بيگانه حفاظت كند. ولي فقط يك يخچال كوچك به‌تنهايي اين انقطاع در ارتباطات را پيش ‌آورد. حالا اين را بگذاريد كنار ديگر عناصر فرهنگي و فناوري بيگانه تا متوجه شويد چرا در روزگار ما ديگر احدي از همسايه بغل دستي خود خبر ندارد. ناگهان كه معماري خانه‌ها عوض شد، از ممر گونه خيابان‌‌كشي‌هاي دوره رضاخان، خانه‌هاي بَرِ خيابان ارزش بالاتري پيدا كردند. قيمت زمين ترقي كرد، منازل مربع مستطيل شدند با بر كمتر در خيابان و به مرور خانه‌ها حياط مركزي‌شان را از دست دادند.

با از بين رفتن حياط، مسائل زيادي در زندگي ايراني‌ها اتفاق افتاد و پديده‌هايي بي‌شمار هم مفقود شد. مقصودم اين نيست كه بر عصر قجر زنجه مويه كنم يا خداي نخواسته، بگويم كه بايد از هر آن چيز نو اجتناب كرد و به انجماد تاريخي در عرصه سبك زندگي دچارآمد، به هيچ روي چنين باوري ندارم. مي‌گويم به عوض «خود داشته‌ها» را از بيگانه تمنا كردن، تنها «خودنداشته‌ها» را تمنا كنيم. در اين مورد هم به تمامي پيامد‌هاي آن تمنا بينديشيم و دررسيدن و پيدايش دردي اگر محتمل است، علاج درد و واقعه را قبل از وقوع كنيم.

ادامه دارد

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها