«فضاي كوچك خانه كاملاً ساده بود و به 45 متر هم نميرسيد. يك فرش 9 متري را از وسط بريده بودند و يك قسمت آن را در يك اتاق و قسمت ديگر را در اتاق ديگري انداخته بودند. سادهزيستي مهمترين ركن خانهشان بود.» اينها توصيفات حامد انتظام از خانه مادر سردار شهيد محمد بروجردي است. انتظام كه از شاعران آئيني است چندين سال همسايه خانه مادر شهيد بروجردي بوده و خاطرات و ناگفتههاي بسياري از اين بانوي گرانقدر دارد كه با توجه به خصوصيات بارز اخلاقي اين مادر شهيد، در گفتوگو با جوان به گوشههايي از آن اشاره ميكند. خديجه محمدي روز سهشنبه 19 آذر براي هميشه چشم بر اين دنياي فاني بست و به پسر شهيدش محمد بروجردي پيوست.
آشنايي شما با مادر شهيد بروجردي چگونه شكل گرفت؟
حدود 10 سال پيش يكي از دوستان امانتي را به من داد تا به ايشان برسانم. نميدانستم منزل مادر شهيد بروجردي در همسايگي ما قرار دارد. چرا كه ايشان در چند سال اخير چندينبار اسبابكشي داشتند. امانتي چند قاب عكس مربوط به كنگره شهيد بروجردي بود كه آنها را به ايشان دادم و از همان روز آشنايي بنده با اين مادر بزرگوار شكل گرفت. حاج خانم تنها زندگي ميكرد و بيشتر كارهايش را دختر بزرگش انجام ميداد. خيلي بر روي مستقل بودن اصرار داشتند و نميخواستند سربار كسي باشند و مزاحم شخصي شوند. خاطرم هست آن روز كه به منزلشان رفته بودم دسته گلي در منزلشان بود كه خشك شده بود و ايشان با اصرار آن را به من داد و گفت اين را به دوستانمان در سپاه كه همايش گرفتهاند بده. به او گفتم حاج خانم اينها كه خشك شدهاند و بايد آنها را بيرون بگذاريد. او جواب داد اين گلها با هزينه بيتالمال تهيه شده و بايد به جاي اولش بازگردد.
وضعيت زندگيشان چگونه بود؟
در خانهشان رفتوآمدهاي زيادي وجود داشت و مسئولان و بچههاي علاقهمند به ايشان سر ميزدند. سادهزيستي و متعهد ماندنشان به منشها و روشهاي انقلاب هر آدم منصفي را جذب ميكرد. به هرحال شهيد بروجردي يكي از گزينههاي فرماندهي سپاه بود و تا آنجايي كه من اطلاع دارم خودشان اين مسئوليت را نپذيرفته بود. گويا آن زمان گفته بودند سروسامان دادن به وضعيت مردم كردستان براي من اهميتش بيشتر است. با اين وجود و با همه مشكلات مالي هرگز نديدم كه حاج خانم زبان به گلايه باز كند و يا از نظام و انقلاب سهمي بخواهد. حتي در حد استفاده از اتوبوسهاي بنياد شهيد براي رفتن به بهشتزهرا(س) ملاحظه ميكرد و ميگفت آن زمان كه جوانتر بوده و توان پيادهروي داشته با سه كورس اتوبوس خودش را به بهشتزهرا (س) ميرسانده است.
چه عاملي سبب استمرار اين آشنايي شد؟
شايد نتوان يك عامل را دخيل دانست. من از 16، 17 سالگي شعر آئيني كار ميكنم و با فضاهاي معنوي دفاع مقدس آشنايي دارم. به هرحال شاعري كه در اين حوزه و عرصه قلم ميزند نزديك شدن به فضا و افرادي با اين مختصات را يك نعمت ميداند. بايد از پتانسيل معنوي كه در بعضي محافل و افراد وجود دارد تغذيه كرد. براي من توفيقي بود با يك مادر شهيد كه آن هم پسري در قد و قواره شهيد بروجردي كه ويژگيهاي و صفات اخلاقي و روحي خاص داشته آشنا شوم. شهيد بروجردي يكي از شهيدان غريب دفاع مقدس است كه كمتر به شخصيت او پرداختهايم.
من از وجود مادربزرگ محروم بودم و ايشان خيلي از ما استقبال صميمانهاي ميكرد. برخوردش با ما مانند يك نوه بود. صميميت و محبتشان صوري نبود.
دغدغههاي اين مادر شهيد بيشتر روي چه مسائلي بود؟
بحثهاي اجتماعي روز برايشان جگرسوز بود. من بعضي اوقات ميترسيدم آهي كه حاج خانم و امثال او ميكشيدند تا مرز نفرين پيش برود. مسائلي مثل حجاب و كمتوجهي مسئولان به آن ايشان را اذيت ميكرد.
پس از مسائل اجتماعي آگاهي داشتند؟
ايشان كاملاً بهروز بودند. يكي از نكاتي كه من در محضرشان هم خجالت ميكشيدم و هم درس ميگرفتم بهروز بودن يك مادر بيسواد از لحاظ آكادمي بود. حاج خانم اخبار و اطلاعات روز را دنبال ميكرد. بيشتر مواقع اخبار جديد را از ايشان ميگرفتيم. گاهي به ما نهيب ميزد كه شما چطور حزباللهي هستيد كه از اتفاقات ناآگاه هستيد. حساسيت ايشان روي موضوعات فقط به ايران محدود نميشد و اخبار جهاني را دنبال ميكردند. حتي جاهايي نگاه جهانيشان به اخبار خيلي پررنگ بود. از وضعيت فلسطين و تصميمات امريكا براي جهان آگاه بود كه براي ما خيلي جالب بود. فكر ميكنم شهيد محمد بروجردي آموزههايي را براي مادرشان به يادگار گذاشتند كه يكي از آنها همين بهروز بودن بود. ديگر اينكه حاج خانم خيلي امنيتي بود. خيلي حواسشان جمع بود كه با چه كساني ارتباط برقرار كنند و چه اشخاصي را بپذيرند. ديد نافذي در اين مسائل داشتند.
منبع ارتزاقشان از كجا تأمين ميشد؟
يكي از نكاتي كه ايشان دربارهاش حرفي نزدند و من هم به خودم اجازه ندادم بپرسم همين موضوع بود ولي وقتي در حد يك 100 توماني هم خريد ميكردم ايشان حتماً آن را حساب ميكرد. خانم محمدي به هيچ كس بدهكار نبود و ريزترين هزينهها را هم حساب ميكرد.
در رابطه با شهيد بروجردي چه مطالبي ميگفتند؟
حاج خانم واقعاً دلسوخته محمد بود. عكسي در خانه حاج خانم بود كه شهيد بروجردي را در حال كار در خياطخانه و خياطي كردن نشان ميداد. ايشان گريه ميكرد و ميگفت بچهام آنقدر كوچك بود كه پايش به پدال نميرسيد ولي سركار ميرفت. خيلي از نترس بودن و مظلوميت شهيد بروجردي صحبت ميكرد. شهيد بروجردي از همان سنين كودكي فعال و بااستعداد بود. در كتابهايي كه درباره زندگينامه ايشان نوشتهاند آوردهاند كه چگونه نقش هدايتگري را براي صاحب يهودي مغازهاي كه كار ميكرده داشته است. نكتهاي كه ايشان را بارز ميكند ولايتپذيرياش زماني كه هنوز خيليها امام را آنگونه نميشناختند بود. اصرار داشت براي فعاليتهاي سياسي حكم حضرت امام را داشته باشند. با سختي زيادي به نجف ميرفتند تا حكم تأييدي از امام داشته باشند.
درباره شهادت پسرش چه نظري داشت؟
از شهادت پسرش راضي بود و ميگفت عاقبت به خير شد. ولي در هر صورت از دست دادن محمد براي حاج خانم خيلي سخت و سنگين بود. خانم محمدي هيچگاه وارد كارهاي جناحهاي سياسي نميشد و خيلي صريح هشدار ميداد كه افراد حواسشان را در چنين مواقعي جمع كنند.
حتماً شهيد بروجردي خيلي از خصلتهاي مادرش را به ارث برده بود؟
مادر شهيد بروجردي يك تنه و به تنهايي بچههايش را بزرگ ميكند. همسرشان در جواني به رحمت خدا ميرود و حاج خانم پنج بچه را از بروجرد به تهران ميآورد و با سختي و مشقت بزرگ ميكند. يكي از رزمندگان تعريف ميكرد كه زمان جنگ دو بار با شهيد بروجردي برخورد كردم. ميگفت شهيد بروجردي سواد آكادميك نداشت ولي سواد نظامي بالا و بينش عميقي به زندگي داشت. نوع نگاهش فاصله زيادي با انسانهاي ديگر داشت. خدا به شهيد بروجردي حكمت و جهانبيني وسيع داده بود. كسي كه با مشقت و سختي بزرگ شده و دائم درگير فضاي كاري و مخارج خانه بوده و زماني براي علم آموزي نداشته نگاهش به دنيا و محيط پيرامونش آنقدر بزرگ است. حاج خانم تعريف ميكرد خواسته شهيد بروجردي اين بوده كه او را در بهشت زهرا و پائين پاي چمران دفن كنند. وقتي دليلش را پرسيديم گفت به شخصيت شهيد چمران علاقه بسيار زيادي داشت. دستنوشتهاي از شهيد همت كه براي اوايل آشنايياش با شهيد بروجردي بودم، خواندم كه توضيح ميدهد چگونه با شهيد بروجردي آشنا شدم. فضا را ترسيم ميكند و ادامه ميدهد كه تمام طول جنگ در خدمت اين معلم كبير بودم.
چند سال آخر زندگيشان چگونه ميگذشت؟
چند سال آخر مريض بودند ولي با اين حال تمام روزههايشان را تا چند سال پيش ميگرفتند. ايشان بعد از دهه دوم محرم كه دخترشان برنامه ميگرفت از دنيا ميروند. دختر بزرگشان تعريف ميكرد كه روز عاشورا از خواب كه بيدار شد گفت خواب محمد را ديدهام كه گفته آماده باش ميخواهم به دنبالت بيايم. براي هميشه چشم بر اين دنياي فاني بست و به پسر شهيدش محمد بروجردي پيوست.