يك: صبح كه ميخواهم پلكهايم را باز كنم پلكهايم باز نميشود. يك لحظه ميترسم. انگار كسي در خواب، پلكهايت را با نخ و سوزن دوخته باشد. سعي ميكنم خونسرد باشم. كمي طول ميكشد تا چشمهايم باز شود. چند بار پشت سر هم پلك ميزنم تا مطمئن شوم همه چيز سر جاي خودش قرار دارد اما هيچ چيز سر جاي خودش نيست، حتي هوا.
دو: دو ماه ميشود ماشينم را بيرون نميآورم. اگزوز ماشين را خواباندهام در آب نمك. ميدانم بهار نميشود، نيمه ابري قلبم ترديد ميكند، به سخره ميگيرد و ميگويد بساطات را يك جاي ديگر پهن كن، با يك اگزوز كمتر، نميشود تهران را نجات داد، خيلي چيزها بايد سر جاي خودشان برگردند اما آن نيمه ديگر، منطق خاص خود را دارد و كار خودش را ميكند. ميخواهد همچنان به جوجههاي نور غذا بدهد.
سه: اين روزها مثل علف خرس، تابلوي حمل با جرثقيل در خيابانها و كوچههاي تهران پاشيدهاند. تقريبا هيچ جا نميشود پارك كرد. محل كار من كه اين طور است. فقط همين مانده سر و كله اين تابلوها در پاركينگ خانهها هم پيدا شود. دو ماه پيش در يك هفته دو بار جريمهام كردند، جايي قرار كاري داشتم، نيم ساعت دنبال جاي پارك ميگشتم. جايي كه دهها برج و آسمانخراش ساختهاند اما اثري از يك پاركينگ عمومي نيست اما تا چشم كار ميكند تابلو حمل با جرثقيل در خيابانها و كوچهها ميبيني.
مجبور شدم زير تابلو حمل با جرثقيل پارك كنم. سه هفته براي آن قرار كاري وقت گذاشته و پيگيري كرده بودم. به ساعت قرار نزديك ميشدم و من هنوز دنبال جاي پارك بودم. بالاخره مجبور شدم در يكي از كوچهها زير يكي از تابلوهاي حمل با جرثقيل پارك كنم. كوچه جاي سوزن انداختن نداشت و براي پيدا كردن يك جاي خالي زير همين تابلوهاي حمل با جرثقيل هم كلي معطل شدم. از قرار كاريام كه برميگشتم از اول كوچه تا جايي كه برسم زير برف پاككن همه ماشينها سوغاتي برگ جريمه گذاشته بودند.
چهار: نقره داغ شدهاي كه ديگر با ماشين شخصي بيرون نروي. البته ميتواني بين همكارانت پز شهروند متعهد را بدهي. ژست بگيري كه ميخواهي يك تنه به جنگ ضربالمثلها بروي و ثابت كني با يك گل هم بهار ميشود. يعني هركس با تعهد اجتماعي ميتواند بهشت كوچك و مدينه فاضله گلخانهاياش را بسازد. فقط ميماند كمي دود خوردن و منتظر ماندن در حاشيه بزرگراه كه آن هم بايد تحمل كرد. حتم دارم هر آزمايشگاهي بروم تصديق ميكند خون من رنگينتر از خون آدمهايي كه هر روز در حاشيه بزرگراهها و خيابانها منتظر تاكسي و اتوبوس ميايستند و به مقدار لازم و كافي دود ميخورند نيست.
پنج: فرو رفتهام در صندلي جلو تاكسي. آلودگي هوا را وقتي بيشتر حس ميكنم كه ميبينم برج ميلاد از بالاي پل سيدخندان هم ديده نميشود. بزرگترين سازه پايتخت مثل يك سوسك، زير دمپايي آلودگي هوا له شده است. انگار كه اصلا وجود ندارد.
وقتي ميبيني از پل سيد خندان هم برج ميلاد ديده نميشود يك لحظه وحشت ميكني كه نكند مردهاي. رنگها كه ميميرند اشباح جان ميگيرد. آن وقت همه چيز شكل شبحوار به خود ميگيرد. همين كه ميبينم از روي پل سيدخندان هم برج ميلاد ديده نميشود بيشتر احساس تنگي نفس ميكنم.
ديدن آدمهايي هم كه در اين هوا سيگار ميكشند برايم جالب است. همين طور با بيل شب و روز در ريههاي ما سرب و گوگرد خالي ميكنند حالا يكي يك بيلچه هم گوشه لبش گذاشته و با بيلچه هم زير پوستش سم ميريزد. انگار گاهي لذتي كه در بازي با بيلچه است در بازي با بيل نيست.
راننده تاكسي ميگويد سرش از درد ميتركد. شقيقههايش را با انگشت ماساژ ميدهد و ميگويد همين چند دقيقه پيش از داروخانه قرص خريده و دو بروفن را با هم خورده اما سرش همچنان درد ميكند. بعد هم صاف زل ميزند در چشمهاي من و ميگويد گلاب به رويتان. تا راننده ميگويد گلاب به رويتان، منتظر يك خاطره تهوعآور ميمانم. چه ميشود كرد؟ بگويم به اندازه كافي حالمان در اين هوا بد است ديگر تو با اين گلاب به رويتان بدترش نكن؟ سكوت ميكنم و راننده ميگويد ديروز حالم بدتر از امروز بود. گلاب به رويتان، چهار پنج بار بالا آوردم. منتظر ميمانم كه وارد جزئيات بيشتري شود اما خدا را شكر به همين مقدار بسنده ميكند.
شش: پشت چراغ قرمز ايستادهايم. هوا ساكن ساكن است. تك و توك برگهاي باقيمانده پاييزي چنان در خود پيچيده و مچالهاند كه انگار هرگز پيراهن سبز و ترد بهار را بر تنه درخت نپوشيدهاند، انگار كه حتي يك بار هم نام ارديبهشت به گوششان نخورده باشد. تصنيف «ببار اي بارون» در ذهن و گوشم ميپيچد اما منصرف ميشوم. حيف است. نه! نبار اي بارون، نبار! در شباي تيره چون زلف يار، بهر ليلي چو مجنون نبار اي بارون.
چرا ببارد؟ براي كه ببارد؟ براي چه ببارد؟ هرچه ببارد اسيد ميشود. گوگرد حي و حاضر، آب باران هم كه مهيا، همه چيز براي تبديل ببار اي بارون به تصنيف سمي اسيد سولفوريك آماده است. اينجا هرچه ببارد آب باتري ميشود. همان بهتر كه اين بارون بر دشت و بر هامون ببارد. عاشقانهها در اين شهر زنگ زدهاند.
هفت: راستش اين بازيها و موسميگراييها بيشتر از بدي هوا، روان آدم را فرسوده ميكند. تا كي اين فرافكنيها مثل سايهاي سركش و سمج، ذهن و روان و دست و جان ما را تعقيب خواهد كرد. هر وقت بحران هوا بالا ميگيرد ميبيني باز اين موضوع كهنه انتقال پايتخت را از پستو كشيدهاند بيرون و در مجلس گردگيري ميكنند. هر سال همين طور است. مثل همه برخوردهاي تقويمي و موسمي ديگر. وقتي زلزلهاي ميآيد ياد مقاومسازي ميافتيم و ضرورت مقاومسازي ساخت و سازها ميشود نقل محافل. مجلس قانون تصويب ميكند و رسانهها درباره نظارت بر استانداردهاي ساخت و ساز و صدور شناسنامه فني ساختمان بحث ميكنند، اما دو هفته بعد كه زغالهاي احساسگرايي خوب گر گرفت و خاكستر شد همه اين موضوعات و بحثها دوباره بقچه پيچ به بايگاني سپرده ميشود تا در حادثهاي ديگر باز اين زغالها چند روزي سرخ شوند و سرمان را گرم كنند.
جالب اينجاست كه يك جوري هم موضوع انتقال پايتخت را مطرح ميكنند كه انگار ميخواهند از يك خانه 50 متري اسبابكشي كنند. اصلا همه آن تمهيدات و لوازم پيچيده اجتماعي و اقتصادي و مديريتي و امنيتي و بينالمللي به كنار، حتي اگر به انتقال پايتخت در حد و اندازههاي اسبابكشي از يك خانه 50 متري هم نگاه كنيم باز اين پرسش پيش ميآيد كه اين شازده سر تا پا گره دودآلود را كجا ميخواهند ببرند؟ اصفهان؟ تبريز؟ مشهد؟ به كدام كلانشهر؟ از دود به دود؟ اين شهرها كه خود درگير همين عارضهاند و وضعشان از تهران وخيمتر نباشد بهتر نيست.
هشت: كسي كه ميخواهد براي كبوترها دانه بپاشد همهاش را يك جا نميريزد. ميداند همه برنجها يا گندمها را يك جا بريزد دعوا ميشود. كبوترها ميخواهند همه يك جا فرود بيايند اما جا براي همه نيست، پس دعوا ميشود اول سر جا و بعد سر گندم. بالها زخمي ميشود و از بالها خون ميآيد. كسي كه ميخواهد براي كبوترها دانه بريزد سطح پراكنش دانهها و گندمها را بيشتر ميكند كه دعوا نشود. اما ما همه گندمها و دانههايمان را ريختهايم يك جا، دست كم نشان دادهايم كه ميخواهيم بريزيم يك جا، پس هر كه دانه ميخواهد برود تهران، حالا هم در اين ازدحام گيجآلود خفه ميشويم و يقه يكديگر را پاره ميكنيم.
نه: تسلسلهاي باطل عجيبي از جمع شدن آدمها دور هم در تهران شكل گرفته است. مثلاً فرض كنيد نياز به پزشك و جراح و بيمارستان و مطب و كلينيك در تهران بالاست، چرا؟ چون تهران مريض زياد دارد. چرا مريض زياد دارد؟ چون مردم را بيمار ميكند. چرا مردم را بيمار ميكند؟ چون آدمهايش صبح تا شب ميدوند؟ چرا آدمهايش صبح تا شب ميدوند؟ چون هزينهها سنگين است و اجاره خانهها بالاست، چرا اجاره خانهها بالاست؟ چون همه آدمها يك جا جمع شدهاند.
ده: من در اين شهر چه ميكنم؟ گاهي بد نيست از خودمان بپرسيم در اين شهر دنبال چه ميگرديم؟ يعني اگر آن تسلسل بروكراتيك و خورد و خوراك را از اين شهر بگيرند چند نفر دستشان بالا ميماند كه حضورشان را در اين شهر توجيه ميكند؟
يازده: كسي كه بادكنكي را باد ميكند بايد نسبت بين ارتجاع بادكنك و هوا را پيدا كند. اگر اين نسبت را نتواند پيدا كند آنقدر زير پوست بادكنك ميدمد كه بادكنك را ميتركاند. حالا ما هم بادكنكهايمان را در تهران تركاندهايم اما به روي مبارك نميآوريم و همچنان زير پوست اين بادكنك ميدميم. هي تونل ميسازيم، هي بزرگراههايش را دو طبقه و سه طبقه ميكنيم بلكه جاني دوباره به بادكنك تركيده ببخشيم.