
درآمد: سالروز رحلت پيامبر رحمت(ص)،براي باز بيني وبازكاوي پديده «اختلاف وافراطيگري»فرصتي مناسب ومغتنم است.به ويه كه امروز امت آن رسول رستگاري ازهمين دومعظل به شدت رنج ميبرد.درگفت وشنود پيش روي،انديشمند گرانمايه جناب محمد حسن زورق به بررسي اين موضوع پرداخته است.
شايد بهتر باشد كه پرسش ها ي خود را درباب «ريشه هاي اختلاف وافراطيگري ديني» از اين نقطه شروع كنيم كه اساسا براي اولين بار درتواريخ ،دراين باره چه ريشه هايي ميتوان يافت؟
بسم الله الرحمن الرحيم.من در باره این بحث، یک زمینه تاریخی را مطرح میکنم. نکته اول آنکه ما یک تاریخ معلوم داریم و یک تاریخ مکتوم. تاریخ معلوم آن چیزی است که رسما در عصر قدرتهای حاکم نوشته شده و در اختیار است. تاریخ مکتوم آن چیزی است که باید تلاش کنیم از حالت کتمان خارج و آشکار شود. نکته دوم اینکه نبوت پیغمبر اسلام (ص) دو ،چهره داشت. چهره آسمانی آن بعثت بود و چهره زمینی آن، یک انقلاب اجتماعی. نکته سوم این است که یک مسئله حقیقت اسلام است و یک مسئله، قدرت اسلام. حقیقت اسلام، نبوت و بعثت است. عدهای مجذوب حقیقت اسلام شدند و در همان سالهای اول ایمان آوردند، ولی با هجرت پیامبر (ص) به مدینه و پیروزی در مقابل مشرکان و گسترش نفوذ پیامبر (ص) در عربستان، در کنار حقیقت اسلام، یک پدیده جدید به نام قدرت اسلام به وجود آمد. یک عده هم مجذوب قدرت اسلام شدند، نه حقیقتش.
بخشی از تاریخ مکتوم که میخواهم بگویم، در اینجا نهفته است. ما هر چه تاریخ اسلام را بررسی میکنیم، تاثیر اسلام را روی ایمانآورندگان به اسلام بررسی میکنیم، نه تاثیر آن را بر مخالفان. این قسمت را کاملا نادیده میگیریم؛ در حالی که تاریخ به وسیله همه کسانی که در ساختمان تاریخ دخالت داشتند، ساخته شده است. منظور اینکه در طول 21 سال (13 سال در مکه و حدود 8 سال در مدینه)، عدهای از قریش با پیغمبر جنگیدند و با اسلام مخالفت کردند و جنگهای سهمگینی را هم به پیغمبر (ص) تحمیل کردند و در جریان فتح مکه، ناگریز شدند اسلام بیاورند. ما تحولات فکری این گروه را بررسی نمیکنیم. هر چه میگوییم، راجع به تاثیر اسلام روی افراد ی است که ایمان آوردند. در حالی که اهمیت تحولات فکری این گروه در تاریخ بشر خیلی زیاد است.
حال كه شما از اين زاويه وارد بحث شديد ،بهتر است كه درباره اين طيف فكري بيشتر توضيح دهيد؟هويت اين عده چيست؟
داستان از این قرار است که قریش قبل از اینکه پیغمبر (ص) مبعوث شود، یک طیف اجتماعی را به وجود آورد. یک سر این طیف بتپرستی بود و سر دیگرآن، خداپرستی. شواهد تاریخی نشان میدهد که عبدالمطلب، ابوطالب، خدیجه (ع) و... قبل از بعثت پیامبر (ص)، خداپرست بودند. ولی شواهد همچنین نشان میدهد که تعداد افراد خداپرست خیلی کم بود. در نقطه کانونی بتپرستها، بنیامیه قرار داشتند که هم مواهب فرهنگی جامعه، هم بازار مکه و هم تجارت بینالمللی در اختیارشان بود و از این شرایط بهرهمند بودند و به بتپرستی اعتقاد داشتند. تا آن زمان، بتپرستی هم در مقابل آزمونی قرار نگرفته بود تا معلوم شود مجموعهای از اساطیر که گرداگرد بتپرستی به وجود آمده، در عمل جواب خواهد داد یا نه.بتپرستان معتقد بودند که بت مبارک است؛ اگر به آن تقرب بجویند، باعث برکت در زندگی آنها میشود و باعث میشود در طول زندگی، با مصائب کمتری روبهرو شوند.آنها حتی در راه بتها قربانی هم میدادند. بعضی وقتها پسرهاشان را که یک سرمایه اجتماعی بود، قربانی میکردند. این گروه بتپرست که با پیغمبر (ص) میجنگیدیدند، جنگشان فقط جنگ اعتقادی نبود و ابعاد مختلف سیاسی و فرهنگی و اقتصادی هم داشت، این گروه هم به تدریج تغییر کردند و تغییرات فکری آنها اهمیت بسیار زیادی دارد. وقتی که افراد بتپرست در جنگهای مختلف از مسلمانان شکست میخورند، وقتی که قریش در ترور پیامبر (ص) ناکام ماندند، وقتی که در محاصره اقتصادی-اجتماعی مسلمانان در شعب ابیطالب ناکام ماندند، به این سوال رسیدند که "پس این بتها چه کارهاند و در زندگی ما چه تاثیری دارند؟"
يعني اولين جرقه ترديد در ذهن اينها از اين زمان زده شد؟
بله اين گروه جبرا فهمیدند که این بتها منشا اثر و خیر و برکت و تعیین سرنوشت نیستند؛ همان چوب و سنگ هستند. یعنی بعثت پیغمبر (ص) و تحولات پس از آن، بهتدریج باعث میشود که بتپرستی از سبد ذهنی آنها خارج شود. البته خداپرستی هم به شهادت جنگهایی که با پیغمبر (ص) و با اهل بیت ایشان کردند، وارد سبد ذهنی آنها نشد. در نظر بگیرید که چه چیز در این سبد میماند؟ بتپرستی خارج شده، چون عملا شکست خورده است و خداپرستی هم وارد نشده، چون وقایع تاریخی نشان میدهد که آنها با پیامبر (ص) دشمنی میکردند. اولین چیزی که برای آنها میماند، اصالت طبیعت بود. نمیتوانستند طبیعت را منکر شوند؛ باد میوزد و آن را حس میکنند، کوه را میبینند، خورشید میتابد و آن را حس میکنندو...اصالت طبیعت برای چنین انسانی که از بتپرستی عبور کرده و به خداپرستی نرسیده، یک امر کاملا طبیعی است.
اصل دومی که در سبد ذهنی این انسان میماند، اصالت لذت است؛ چون از طبیعت لذت میبرد؛ آب میخورد و لذت میبرد، غذا میخورد و لذت میبرد، ازدواج میکند و لذت میبرد و... اینها همه لذتبخش است. اصل سوم، اصالت قدرت است. برای هر میزان لذت بردن از طبیعت، به قدرت احتیاج هست؛ یعنی اگر انسان بخواهد یک قاشق غذا را بلند کند و بخورد، باید قدرت داشته باشد. پس در زمان پیامبر (ص) و از میان دشمنان پیامبر (ص)، انسانی به وجود آمد که سه اصل دارد: اصالت طبیعت، اصالت قدرت و اصالت لذت.
جنابعالي درنهايت معتقديد آنها كه اجبارا به اسلام روي آوردند،از همين طيف بودند؟
بله،این انسانِ نوعي، در جریان فتح مکه، در مقابل دو انتخاب قرار گرفت: یا بر مواضع کهن اصرار ورزد و جان ببازد و اگر زنده بماند، به اسارت گرفته شود؛ یا اینکه اظهار گرویدن به اسلام کند و شهادتین بگوید و مسلمان شود. در این مقطع از تاریخ، اسلام برای این انسان به یک پدیده نفرتآور و شوقانگیز تبدیل شده بود؛ نفرتانگیز بود، چون 20 سال از آن شکست خورده بودند؛ شوقانگیز بود، چون پیغمبر (ص) توانسته بود برای اولین بار در تاریخ عرب، قبایل عرب را با هم متحد کند و از آنها یک نیروی سیاسی کارآمد و موثر به وجود آورد.آنها میدیدند کسی پیدا شده است که به نام اعتقاداتی که آورده، قبایل عرب را با هم متحد کرده و با این اعتقاد، نیرویی پدید آورده است که میرود با روم هم بجنگد.
این واقعیت در رویای هیچ عربی پیش از پیدایش اسلام نمیگنجید. این انسان جدید در مقابل آن دو انتخاب قرار گرفت. انسانی که تعصبات گذشته را تاحدودی از دست داده و به اصالت طبیعت و قدرت و لذت رسیده است. راهی جز پذیرش اسلام ندارد؛ میداند اسلام هم قدرت ایجاد کردهاست و هم قدرتهای بزرگتری را ایجاد خواهد کرد. به خاطر همین است که همه اینها در فتح مکه مسلمان میشوند و ناگهان حجم اجتماعی این نومسلمانان، از حجم انقلابی مدینه بیشتر میشود. حالا این انسان جدید که ظاهرا مسلمان شده، به چه تبدیل میشود؟ این انسان اعتقادی دارد که اعلام آن، مغایر فلسفه وجودیاش در جامعه جدید است. بنابراین، دیگر نمیتواند حرفی از اصالت طبیعت و لذت و قدرت بزند. او هم باید بگوید "الله اکبر" ، او هم باید بگوید "لا اله الا الله". چون میخواهد خودش را به کانون این قدرت جدید نزدیک کند و به اعتقاداتی تظاهر کند که به آنها بیباور است، نتیجهاش این میشود که همباوران خودش را جذب کند و به یک حزب مخفی سکولار تبدیل شود. این حزب مخفی است، چون نمیتواند عقاید خود را ابراز کند که اگر عقاید خودش را مطرح کند، نابود خواهد شد. در نتیجه، در همان زمان پیغمبر (ص)، یک حزب مخفی سکولار در جامعه اسلامی تشکیل شد. اعضای این حزب دیگران را میشناسند، ولی دیگران آنها را نمیشناسند.
نکته دوم این است که دیگران با اینها رابطه استراتژیک برقرار میکنند؛ چون احساس میکنند اینها مسلمان شدهاند، اما اینها با دیگران رابطه تاکتیکی برقرار میکنند؛ چون مسلمان نشدهاند و مسلمانها و اسلام را قبول ندارند. نکته سوم این است که چون در اقلیت هستند، روابط تشکیلاتیشان نیرومند میشود؛ مثل آدمهایی که یکدیگر را در غرابت پیدا میکنند. نطفه این پدیده در جامعه اسلامی، در زمان پیغمبر (ص) منعقد میشود.
اثری که این جریان روی اصحاب پیغمبر میگذارد، چیست؟آنها موجب چه تحولاتي شدند؟
اصحاب پیغمبر (ص) تا قبل از فتح مکه یا بهتر بگویم تا قبل از جنگ خندق، هم وحدت حقیقی دارند، هم وحدت اعتباری. وحدت حقیقی یعنی وحدت نظر، وحدت اعتباری یعنی وحدت خطر. وحدت خطر به این معنی است که شمشیر قریش را روی گردن خود احساس میکنند. جنگ بدر و احد و خندق، عرصه همین خطر است. وحدت نظر یعنی اینکه همه آنها در اینکه بتها خرافه هستند، اشتراک نظر داشتند. وقتی که همه قریش مسلمان میشوند و بنیامیه هم اظهار اسلام میکنند، وحدت خطر از بین میرود؛ زیرا حالا دیگر ابوسفیان هم میآید مسجد و نماز میخواند، عمروبن عاص هم تلاش میکند در مسجد، نزدیک پیغمبر بنشیند.
پس آن خطر نظامی که تا آن زمان وجود داشته است، از بین میرود، وحدت نظر هم از بین میرود؛ زیرا عدهای از اصحاب پیغمبر (ص) که عمدتا قریشی هم هستند و رگ و ریشه اجتماعی مشترک دارند، بنیامیه را که مسلمان شدهاند "فرصت" میبینند. شخصی که از نخبگان مکه بوده و به پیغمبر (ص) ایمان آورده است و میبیند ابوسفیان، همان کسی که با او در زیر سقف ارزشهای مشترک اجتماعی قبل از اسلام زندگی میکرد هم اسلام آورده است، به ابوسفیان بیشتر احساس نزدیکی میکند تا به سلمان که از فارس آمده یا بلال که از حبشه آمده و برده بوده است.
پس اين دوگانه از مقطع رسميت واستقرار اسلام شكل گرفت؟
بله، جامعه اصحاب پیغمبر (ص) پس از فتح مکه، دو نیمه میشوند؛ یک نیمه، نومسلمانان را فرصت میبینند و یک نیمه، تهدید. کسانی که این حزب سکولار را فرصت میدیدند، پل پیروزی این حزب شدند؛ یعنی بعد از پیغمبر (ص) به خاطر کسب قدرت، با این حزب همگرا شدند. اینها علی (ع) را خطر میدیدند؛ چون علی (ع) در غدیر به عنوان امام و ولی امر مسلمانان اعلام شد و میتوانست مدعی باشد. اما عمروبنعاص نمیتوانست ادعایی داشته باشد، خالدبنولید نمیتوانست مدعی باشد. ابوسفیان ومعاویهبنابوسفیان نمیتوانستند مدعی شوند. اینها سابقه 20 سال جنگ با پیغمبر (ص) را داشتند. اینها حتی برای قدرت جدید "فرصت" میشوند و خود، بهتدریج، به محور جدید قدرت تبدیل میگردند.
تعاملاتي كه ميان اصحاب پيامبر واين طيف درمقاطعي خاص روي داد،چه ماهيتي داشت؟
همکاری برخی از اصحاب پیامبر (ص) با این حزب سکولار، استراتژیک بود، ولی همکاری این حزب با آنها تاکتیکی بود. قدرت در خاندان هیچ یک از اعضای پل پیروزی، نهادینه نشد. دو نفر از آنها ترور شدند و هر سه، یکی پس از دیگری، حذف شدند. تنها کسی که از خلفای راشدین در تقابل امویان ایستاد و با آنها مخالفت کرد و باعث شد این تضاد درونی و پنهان آشکار و حق و باطل از هم جدا شود- و اگر نبود حق آشکار نمیشد- حضرت علی (ع) بود. علی (ع) در مقابل این جریان، به ویژه در جنگ صفین، محکم ایستاد. چندین بار به حضرت علی(ع) پیشنهاد کردند که معاویه را فعلا نگه دارد تا امور به سامان برسد، فکری بکند. معاویه هم همین درخواست را داشت. او میخواست نخست کنار علی (ع) به عنوان فرماندار باشد و بعد ایشان را ازمیان بردارد. ولی حضرت علی (ع) در مقابل او ایستادگی کرد. یکی از ریشههای تضاد و بحران ایدئولوژیک در جهان اسلام و عرب، در این مقطع تاریخی به وجود آمده است.
تفاوت نگاه اين حزب منفي به شئون پيامبر(ص)، با ايمان آورندگان صادق، درچه بود؟اساسا آنها چقدر پيامبر(ص) را قبول داشتند؟
اینکه پیغمبر (ص) هم نبی بود، هم امام. پذیرندگان ثانویه به نبوت پیامبر (ص) "آری" گفتند و به امامت او "نه" گفتند. چرا به نبوت پیامبر (ص) "آری" گفتند؟ چون نبوت را ابزار قدرت میدیدند. چرا به امامت "نه" گفتند؟ چرا وقتی پیامبر (ص) در غدیر، حضرت علی (ع) را به عنوان امام معرفیکردند، اینها قبول نکردند؟ آنها امامت پیامبر در مدینه را هم اجبارا پذیرفته بودند و امامت را مانع امیال و هوسها و آرزوهای بلند خود مییافتند.
مردمی که در آسیا و آفریقا و... به اسلام روی آوردند، تابع شمشیر عرب نشدند، چون اعراب در مقابل جمعیت آسیای غربی و امپراتوری روم شرقی، یک اقلیت ناچیز بودند. در حقیقت، ملتهایی که به اسلام روی آوردند، نمیخواستند با اعراب بجنگند. خسرو پرویز ناچار شد که سرداران خودش را با زنجیر ببندد. هرمزان، فرماندار خوزستان، راهنمای سپاهیان اسلام شد. به هر حال، اسلام آسیای غربی را گرفت. این مردم به "اسلام" آری گفتند نه به "عرب". اگر میخواستند پادشاه داشته باشند که کسری بود. برای رومیان هم قیصر بود. مردم آسیای غربی هم به اسلام آری گفتند و دیدند که عرب سوار بر مرکب قدرت شده و قرآن را در دست گرفتهاند، اما به آن عمل نمیکنند. این است که در سده دوم هجری، زمینه انقلابهای اجتماعی و مبارزات سیاسی با امویان، در آسیای غربی فراهم شد. این بار عباسیان به ایمان مردم خیانت کردند. عباسیان با شعار "الرضا من آل الرسول" آمدند و با امویان درگیر شدند و امویان را در شرق شکست دادند. بقایای امویان فرار کردند و به شبه جزیره ایبری (اسپانیا) رفتند.
عباسیان چون با شعار "الرضا من آل الرسول" آمده و چون با امویان درگیر بودند. از ابتدا نمیتوانستند از قدرت "سخت" برای مقابله با امامان شیعه استفاده کنند. به همین دلیل، از قدرت "نرم" استفاده کردند. سه امام ما در دورانی زندگی کردند که عباسیان از قدرت نرم استفاده کردند؛ سه امام هم در زمانی زندگی کردند که عباسیان از قدرت سخت استفاده کردند. میانگین طول عمر سه امام اول، بیش از 26 سال، بیشتر از سه امام بعدی بود. میانگین سنی امام صادق (ع)، امام کاظم(ع) و امام رضا (ع) حدود 58 سال است و میانگین سنی امام جواد (ع)، امام هادی (ع) و امام حسن عسگری (ع)، 31 سال. یعنی طول عمر امامان شیعه در دوران استفاده از قدرت سخت، کمتر است. در دوران استفاده از قدرت نرم، سیاستهای فرهنگی و اجتماعی دنبال شد. سیاستهای فرهنگی و اجتماعی سه مولفه داشت. یکی مناظرات بین ادیانی بود؛ یعنی تضاد داخلی را تبدیل به تضاد خارجی کردن. دوم، نهضت ترجمه بود که تاثیرش بر تاریخ علم، تا امروز ماندگار شده است. سوم، حمایت از فقهای خوشنامی است که به تقوا و دانش شهرت دارند، اما تئوری سیاسی ندارند و از امامت حمایت نمیکنند. بدیهی است اگر اینها مورد رجوع مردم باشند، خطرش برای خلافت کمتر از امامان است که از امامت سخن میگویند. به همین دلیل است که در این دوره، مستقیم و غیر مستقیم، از ابوحنیفه، مالکابنانس، شافعی و... حمایت میشود.
كاركردهاي اين سه امام ِاهل سنت،چه نقاط بارز وويژ اي دارد؟
در زندگی این سه امام اهل سنت، سوابق طرفداری و ابزار ارادت به امامان شیعه دیده شده است. آنها از نهضتهای علوی هم کمابیش حمایت کردهاند. خود ابوحنیفه در زندان هارونالرشید از دنیا رفت. ولی آنها رسما و علنا از امامت حمایت نمیکردند. سه مذهب اهل جماعت در این دوره تاریخی شکل میگیرد و اتفاقا روابط پیروان این سه امام اهل سنت با شیعه، بهتر از پیروان مذهب چهارم است. به عبارتی این سه مذهب از شاخسار درخت تحولات اجتماعی در این دوره تاریخی هستند.
مذهب چهارم، مذهب احمدبنحنبل است. اساس مکتب احمدبنحنیل تبعیت از حاکم است. حتی اگر فاسق و فاجر باشد. بر اساس این مکتب، عباسیان اجازه نداشتند علیه امویان قیام کنند. به همین دلیل در اولین دوره از حکومت خود، از احمدبنحنبل حمایت نکردند؛ نه به این دلیل که به امام عادل معتقد بودند؛ بلکه به این دلیل که ترویج مکتب احمدبنحنبل به معنی نفی فلسفه وجودی قیام خودشان بود. اما در دوره دوم که از بعد از شهادت امام رضا (ع) شروع میشود و میبینند که سیاستهای فرهنگی اجتماعی، دیگر در مقابل جاذبه اجتماعی امامان اثر ندارد، از احمدبنحنیل حمایت میکنند و مذهب حنبلی از آن موقع شکل میگیرد. در حقیقت در این دوره، به شکلی، عباسیان رویکرد مذهبی امویان را برمیگزینند.
نسبت اين مذهب با پيدايش وهابيت چيست؟دراين ميان چه رابطه اي وجود دارد؟
بعدها از درون مذهب احمدبنحنبل، مکتب وهابیت درمیآید. از درون مکتب وهابیت، گروه طالبان درمیآید. از درون طالبان، سازمان القاعده در میآید؛ یعنی این رخدادهائی که امروز میبینیم، چنین سابقه تاریخی دارد. آن پدیده سکولاریستی هم که در درون جامعه اسلامی وجود داشت، کم کم بزرگ میشود و پس از انتقال به شبهجزیره ایبری، تمدن غرب از آن سر برمیآورد. پل پیروزی سلطنت اموی، نظام خلافت بود. امروز نیز پل پیروزی غرب بر بیداری اسلامی، سلفیگری به صورت تکفیری آن است. غرب امروز از تضادهای داخلی دنیای اسلام، با قدرت و جدیت استفاده میکند تا"تهدید" بیداری اسلامی نسبت به منافع خود را به "فرصت" جنگ شیعه و سنی تبدیل کند. متاسفانه، در طول یکی دو سال اخیر، توانسته توفیقات زیادی هم داشته باشد. دو سال پیش، بیداری اسلامی یک تهدید جدی برای غرب تلقی میشد، اما این تهدید الان دارد شکل دیگری پیدا میکند.