يك: بيچاره نميشوي تو وقتي من همه چاره تو باشم. كسي در گوش تو اين را ميخواند كه من همه چاره توام، رو ميكند به جانب تو و از تو ميپرسد مگر من تو را نپوشاندهام؟ سرت را تكان ميدهي، ميگويد پس چرا از عريان شدن ميترسي؟ ميگويي تويي منصب من، ميگويد پس چه غم؟ كسي ميتواند اين منصب را از تو بگيرد؟ كسي مرا نميتواند از من معزول كند، اينك تو هم كه به من پيوستهاي گسسته نخواهي شد. آن گاه اين غزل را در تو نجوا ميكند:
«نان پاره ز من بستان، جان پاره نخواهد شد/ آواره عشق ما آواره نخواهد شد/ آن را كه منم خرقه عريان نشود هرگز/ آن را كه منم چاره بيچاره نخواهد شد/ آن را كه منم منصب معزول كجا گردد/ آن خاره كه شد گوهر او خاره نخواهد شد/ آن قبله مشتاقان ويران نشود هرگز/ وان مصحف خاموشان سي پاره نخواهد شد/ از اشك شود ساقي اين ديده من ليكن/ بينرگس مخمورش خماره نخواهد شد/ بيمار شود عاشق اما بنمي ميرد/ ماه ارچه شود لاغر استاره نخواهد شد/ خاموش كن و چندين غمخواره مشو آخر/ آن نفس كه شد عاشق اماره نخواهد شد»
دو: فرض كنيد از كودكي دو ساله كه هنوز پيوندهاي علت و معلولي و علل و اسباب پديدهها در ذهنش جاگير نشده ميپرسي اين خرمايي كه ميخوري از كجا آمده؟ آيا ميتواني اين خرما را تعقيب كني و ما را به مبدأ اين خرما برساني؟ كودك، ذهنش را خوب ميكاود و مجموعه آگاهيهايش را يكي ميكند و ميگويد، بابا! خرما در ذهن كودك يعني بابا، به عبارت ديگر، زنجيره تشكيل خرما در ذهن كودك يك نقطه بيشتر ندارد، نقطهاي به نام بابا كه خرما از دستهاي او به خانه سرازير شده است، نه از شاخههاي نخل.
كودك درست فكر ميكند و حق با اوست. اگر پدر نبود خرمايي هم نبود، خرما و پدر همزمان با هم وارد خانه شدهاند، همزمان با هم رسيدهاند. وقتي پدر نبود خرما هم نبود پدر كه آمد خرما هم آمد. حالا كودك كمي بزرگتر ميشود، چشمش به رابطهها بيشتر باز ميشود و با مشاهده دقيقتر ميبيند حلقه ديگري هم در شكلگيري زنجيره تشكيل خرما وجود دارد؛ فروشگاه، پس مبدأ خرما دستهاي پدر نيست. مبدأيي به نام فروشگاه خرما يا سوپرماركت وجود دارد كه پدر از آنجا خرما ميخرد، يعني پدر هم وابسته و طفيلي آن فروشگاه است. اگر آن فروشگاه بسته باشد پدر نميتواند از آنجا خرما تهيه كند و به خانه بياورد.
كودك در ادامه، كنجكاوي بيشتري به خرج ميدهد و رشد ذهني بيشتري مييابد. او به فروشگاه هم قانع نميشود. اين جستوجو او را به اين نقطه ميرساند كه آن فروشگاه هم خرماي خود را از ديگري دريافت ميكند. عمدهفروشاني وجود دارند. بازار بزرگتري وجود دارد اما آن بازار هم با همه بزرگياش وابسته ديگري است. خلاصه آنقدر اين زنجيره تشكيل خرما تعقيب ميشود تا سرانجام به درختان نخل برسيم.
وقتي به درخت خرما ميرسيم و با چشمان مان ميبينيم كه ديگر هيچ واسطهاي بين خرما و به وجودآورندهاش وجود ندارد و خرماها بيواسطه به شاخههاي نخل چسبيدهاند خيال مان راحت ميشود كه بالاخره به مبدأ رسيديم. اينجا مبدأ تشكيل خرماست. كِشنده و لكوموتيو اين قطار طولاني دست به دست شدنها همين درخت خرماست. بقيه مثل واگن به اين لكوموتيو وصل شدهاند. دستهاي پدر فقط يك واگن است كه به اين لكوموتيو وصل شده است. واگن قبل از واگن دستهاي پدر، فروشگاه يا سوپرماركت است. واگن قبل از آن بازار و همين طور واگنها يكي پس از ديگري طي ميشوند تا بالاخره به لكوموتيو برسيم.
نكته ظريف اينجاست. درخت خرما براي خيليها جواب قانعكنندهاي است، به شرط اينكه صرفاً از دور به زنجيره تشكيل خرما نگاه كنيم و وقتي به مبدأ رسيديم در اجزاي اين كليت چون و چرا نكنيم اما وقتي بيشتر به مبدأ نزديك ميشويم بيشتر به اين نتيجه ميرسيم كه آنچه ما اسمش را مبدأ تشكيل خرما گذاشتهايم اتفاقاً يك مقصد است. يعني جاي مبدأ و مقصد در ذهن ما عوض ميشود. ميبينيم اين درخت خرما سهمي از آفتاب براي خود برداشته است، يعني مقصد آن فوتونها يا بستههاي كوچك نور، نخلي در يك نخلستان بوده كه خرماي پدر از آنجا آمده است.
ميبينيم اين درخت خرما از ابرهاي بالاي سرش كه ميچرخيدهاند سهمي براي خود برداشته و از آسمان باران نوشيده است. يعني مقصد بخشي از بارانها درخت خرمايي بوده كه دست ما رسيده است. مقصد بخشي از بادهاي زمين، مقصد بخشي از گردهافشانيها و همين طور اين رابطهها را ميتوان توسعه داد.
كودك باز هم بزرگ و بزرگتر ميشود و ميبيند درخت خرما از دستان پدر تا يك مجموعه بزرگ و عظيم و پيچيده كشيده شده است. زنجيره عظيمي به نام خاك، نور، رطوبت، آب و دخالتهاي آگاهانه انساني او را شكل ميدهد و باز در هر كدام از همه اينها صدها و هزاران حلقه ديگر نقشآفريني ميكند. يعني در يك عامل كلي به نام خاك ميبينيم دهها و صدها عنصر كنار هم نشستهاند. قصه هر عنصر هم داستان و ماجرايي مفصل است، همين طور شكلگيري آب و نور تا سرانجام اين بستهها در مقصدي به نام درخت نخل با هم يكي شوند و از اتحاد آنها دانه خرمايي به وجود بيايد. پس عملاً يك دانه خرما به يك بينهايت عجيب و غريب متصل است.
سه: حالا كمي به گذشتههايمان برميگرديم كه ببينيم آيا در گذشتههاي سرزمين ما اين حرفها شعر بود؟ خيال بود؟ با هم نگاه كنيم ببينيم مثلاً در گذشته فرهنگي ما نسبت بين «روزي» و «روزيرسان» چطور تعيين ميشد؟ چطور در آن روزگار، واسطه دستهاي پدر، بدون آنكه صورت مسئله روزي آسيب ببيند برداشته ميشد و كودك از همان كودكي به اين يقين و باور عميق ميرسيد كه پدر يا هر واسطه ديگري كه بين او و روزي ديده ميشود سايههايي از آفتاباند.
به اين حكايت در «فيه ما فيه» مولانا توجه كنيد: «درويشي فرزند خود را آموخته بود كه هرچه ميخواست پدرش ميگفت كه از خدا خواه. او چون ميگريست و آن را از خدا ميخواست آنگه آن چيز را حاضر ميكردند تا بدين سالها برآمد. روزي كودك در خانه تنها مانده بود. هريسهاش- هليم- آرزو كرد. بر عادت معهود گفت: هريسه خواهم. ناگاه كاسه هريسه از غيب حاضر شد. كودك سير بخورد! پدر و مادر چون بيامدند گفتند چيزي نميخواهي؟ گفت: آخر هريسه خواستم و خوردم. پدرش گفت: الحمدلله كه بدين مقام رسيدي و اعتماد و وثوق بر حق قوت گرفت.»
مولانا در اين حكايت، موضوع را آنقدر ساده و بيتكلف روايت ميكند كه انگار داري يك ليوان آب ميخوري. ميگويد والدين يك كودك، او را از كودكي اين طور تربيت كرده بودند كه هرچه ميخواست از خدا ميخواست نه از ديگري. آنگاه آنچه كودك خواسته بود نزد او حاضر ميكردند و ميگفتند خدا داد. توجه كنيد والدين كودك به او دروغ نميگفتند، چون عملا آن خواستهها با چند واسطه از جانب خدا به كودك رسيده بود.
خلاصه اين خداداد خدادادها آنقدر در ذهن و روح اين كودك، ملكه ميشود تا يك روز كه در خانه تنها مانده بوده دلش هليم ميخواهد و خيلي صميمانه و بدون رودربايستي و تعارف به خدا ميگويد لطفا هليم! خدا هم كه ارحمالراحمين و خيرالحافظين است، تقاضاي كودك را بيجواب نميگذارد و هليم كودك را از غيب حاضر ميكند. حالا تصور كنيدكودك، هليمش را خورده و سير شده كه پدر و مادر از راه ميرسند و ميپرسند چيزي نميخواهي؟ كودك ميگويد نه! هليم خواستم و خوردم. پدر و مادر هم خونسرد خونسرد، انگار نه انگار كه آن حوالي معجزهاي اتفاق افتاده است، ميگويند شكر، معلوم است كه اين اسباب و واسطههاي روزي آن روزها آنقدر در چشم مردم درشت نبوده فقط يك الحمدلله ميگويند كه كودكشان به اين درجه از توكل و اعتماد به خدا رسيده كه خدا ميتواند بياسباب هم به او روزي دهد.
چهار: به برش ديگري از اين خونسردي و آرامش در نگاه به روزي كه يكي از مغشوشترين مسائل عصر ماست در فيه ما فيه توجه كنيد. «به درستي كه من دانستهام قاعده روزي را و خوي من نيست كه به گزافه دوادو كنم و رنج برم بيضرورت. به درستي كه آنچه روزي من است از سيم و از خورش و از نار شهوت، چون بنشينم بر من بيايد. من چون ميدوم در طلب آن روزيها، مرا پررنج و مانده و خوار ميكند طلب كردن اينها و اگر صبر كنم و به جاي خود بنشينم بيرنج و بيخواري، آن بر من بيايد، زيرا كه آن روزي هم طالب من است و او مرا ميكشد. چون نتوان مرا كشيدن، او بيايد. چنان كه منش نميتوانم كشيدن، من ميروم.
حاصل سخن اين است كه به كار دين مشغول ميباش تا دنيا پس تو دود. مراد از اين نشستن، نشستن است بر كار دين. اگرچه ميدود چون براي دين ميدود او نشسته است و اگر نشسته است چون براي دنيا نشسته است او ميدود. قال: «من جعلالهموم هما واحدا كفاه الله سائر همومه- هر كه همه غمهاي خود را به غمي واحد تبديل كند خداوند ساير غمهاي او را بزدايد.»
چرا ما مبدأ و كانون روزي را حس نميكنيم و به تعبير مولانا به گزافه دوادو ميكنيم و بيضرورت رنج ميبريم؟ مولانا اينجا حرف ظريفي ميزند. ميگويد آنكه مؤمن حقيقي است حتي اگر بدود در واقع نشسته است چون به خدا اعتماد دارد پس در درون خود قرار دارد بنابراين در خود نشسته است اما او كه به خدا مؤمن نيست حتي اگر بنشيند ميدود چون بيقرار است، در خيال هم دنبال بيقراريهايش دوادو ميكند. حديث پايانياش هم قابل تأمل است: «هركه همه غمهاي خود را به غمي واحد تبديل كند خداوند ساير غمهاي او را بزدايد.»
غم از پراكندگي ميآيد. كسي كه پراكنده است احساس غم ميكند. كسي كه از دو سو كشيده ميشود رنج ميبرد. اين دوئيتها، دوگانگيها و يكدله نكردنهاي ماست كه اجازه نميدهد ما آن مبدأ و كانون روزي را حس كنيم، بنابراين به سادگي دچار تشتت و غم ميشويم و غم دنيا به قلب ما نشت ميكند و قلب ما را غرق ميكند.
پنج: ببينيد نگاه و زاويه ديد سعدي به «روزي» در گلستان، چقدر لطيف و دوست داشتني است: «صيادي ضعيف را ماهي قوي به دام اندر افتاد. طاقت حفظ نداشت، ماهي بر او غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت.
شد غلامي كه آب جوي آرد/ جوي آب آمد و غلام ببرد/ دام هر بار ماهي آوردي/ ماهي اين بار رفت و دام ببرد
ديگر صيادان دريغ خوردند و ملامتش كردند كه چنين صيدي در دامت افتاد و ندانستي نگاه داشتن. گفت اي برادران چه توان كردن؟ مرا روزي نبود و ماهي را همچنان روزي مانده بود.
صياد بيروزي در دجله نگيرد و ماهي بياجل بر خشك نميرد.»
شش: مسئله اين است كه تو در علل و اسباب بماني يا نماني. اينكه خود را در همه حال يك بيچاره بداني يا نداني. يعني در فرازهاي زندگي هم خود را بيچاره بداني و آن فرازها را از آن خود نداني و همان حال فرودهاي زندگي را داشته باشي. تعبير مولانا در اينباره شگفت و زيباست آنجا كه ميگويد: «مصطفي، ياري را عتاب كرد كه تو را خواندم نيامدي. گفت به نماز مشغول بودم. گفت آخر نه منت خواندم؟ گفت من بيچارهام. فرمود كه نيك است اگر در همه وقت مدام بيچاره باشي، در حال قدرت هم خود را بيچاره بيني در حال قدرت هم خود را بيچاره بيني چنانكه در حال عجز ميبيني. زيرا كه بالاي قدرت تو قدرتي است و تو دو نيمه نيستي، گاهي با چاره گاهي بيچاره.»
مولانا ميگويد: «رفتن مردي سوي دكان، فايدهاش جز عرض حاجت نيست. حق تعالي روزي ميدهد كه اگر به خانه بنشيند، آن دعوي استغناست، روزي فرو نيايد» يعني تو روزي ات را خلق نميكني وقتي ميروي دكان، ميروي دكان كه آن روزي را از آنجا برداري.
هفت: حيفم ميآيد اين مطلب را با چند فراز از نيايشهاي عاشقانه و عارفانه امام سجاد(ع) در صحيفه سجاديه- نيايش بيست و نهم، ترجمه علي موسوي گرمارودي- به پايان نبرم آنجا كه امام ميفرمايد: اللّهم انّك ابتليتنا في ارزاقنا بسوءالظن و في اجالنا بطول الامل، حتي التمسنا ارزاقك من عند المرزوقين و طمعنا بامالنا في اعمار المعمّرين/ بار خدايا! تو ما را با بدگماني نسبت به روزي خويش و در ازاي زندگاني، با آرزوي دراز آزمودي، تا آنجا كه روزي را از روزي خوارانت، خواستيم با آرزوهايمان به عمر سالخوردگان آزمند شديم.
فصل علي محمد و اله، وهب لنا يقينا صادقا، تكفينا به من مؤونه الطلب، و الهمنا ثقه خالصه تعفينا بها من شدّه النصب/ پس بر محمد و خاندان او درود فرست و به ما باوري راستين ارزاني دار كه با آن ما را از رنج درخواست آسوده گرداند و به دلمان اطميناني ناب الهام فرما كه ما را از سختي بسيار معاف دارد.
واجعل ما صرحت به من عدتك في وحيك واتبعته من قسمك في كتابك، قاطعا لاهتمامنا بالرّزق الّذي تكفّلت به، و حسما للاشتغال بما ضمنت الكفايه له / و چنان كن كه آنچه در وحي بدان وعده كردي و از پي آن در كتابت سوگند خوردي ما را از دويدن دنبال رزقي كه خود به عهده گرفتهاي بازدارد و دلمشغولي ما را به آنچه خود ضامن كفايت و بسندگي آن شدهاي قطع كند.
بسیارعالی وحکیمانه
مفید و قابل تامل
سپاس