در بخشهاي پيشين از بحث حاضر به تبيين مباحث تصوري و پروراندن نقطهمحوري اين نظريه، يعني قرار داشتن عقل در درون هندسه معرفت ديني پرداختيم. در بخش دوم از اين بحث آشكار ميشود كه قرار گرفتن عقل در جايگاه واقعي خويش چه نتايج و ثمرات مباركي دارد. از جمله مباحث اين بخش ميتوان به «رفع شبهات در مورد تضاد علم و دين» و همچنين «ارائه تصويري معقول، از اسلاميسازي دانشگاهها» اشاره كرد.
نقش تخصصي شدن علوم در انگاره تضاد علم و دين
در گذشته علوم و معارف مختلف در يك جا مجتمع و از حال هم باخبر بودند و در تلاوم با يكديگر رشد ميكردند. در مراكز علمي آن زمان، هم طبيعيات تدريس ميشد و هم رياضيات و هم فلسفه و كلام. اينها همه در يك مجموعه بودند و محتواي خود را با هم هماهنگ ميكردند. معارف عهدهدار تبيين جهانبيني بودند و مباني، مبادي و پيشفرضها را تثبيت ميكردند و در اختيار شاخههاي ديگر دانش نظير علوم طبيعي ميگذاشتند و اين علوم به استناد آن مباني كه در فلسفه مدلل شده بود به كار خويش ادامه ميدادند اما پس از قرن سيزدهم ميلادي به تدريج شاخههاي علوم از يكديگر مستقل شدند و حوزههاي دانش از هم گسيخت و علوم طبيعي كاملاً از جهانبيني جدا شد و علم مصطلح از فلسفه بيگانه گشت و خود را از الهيات و حكمت بينياز ديد. اين مسئله به معناي محدود شدن دانش تجربي در سير افقي اشيا و غفلت تام از سير عمودي و صعودي طبيعت و جهان است.
مثله كردن نظام علي و معلولي توسط علوم جديد
علم دوران مدرن مانند علم دوران گذشته باورمند به نظام علي و معلولي است، با اين تفاوت كه چون خود را از فلسفه الهي و دين جدا كرده، به علت فاعلي و علت غايي عالم كاري ندارد و دايره نظام علي را در حصار تنگ تجربه محدود ميداند و همه همت خويش را به كاوش در علل قابلي معطوف ميكند.
محدوديت قلمرو تجربه
همانگونه كه در هفتههاي گذشته اشاره شد، اين تصور كه تجربه ميتواند به طور نامحدودي در قلمرو معارف ديني حضور يابد كاملاً اشتباه است. اگر يك فيزيكدان بگويد من به استناد حس و تجربه ثابت كردم كه عالم مبدأ و خالقي دارد به او گفته ميشود: حكم شما اشتباه است. اگر هم بگويد ثابت كردم كه عالم مبدأيي ندارد به او گفته ميشود داوري شما باز هم اشتباه است زيرا اساساً با ابزاري كه وي در دست دارد حتي حق سخن گفتن شكآميز در اين واديهاي غيرتجربي را ندارد، چه رسد به اينكه بخواهد چيزي را قاطعانه رد يا اثبات كند. مطلب قابل تأمل ديگر در مورد قلمرو تجربه آن است كه تجربه لسان حصر ندارد، معناي اين سخن آن است كه اگر عقل تجربي به طور قطع و يقين پي برد كه براي پديد آمدن «الف» اين مراحل خاص بايد طي شود، نميتواند ادعا كند كه راه ديگري براي پديد آمدن «الف» وجود ندارد. اين مسئله به ويژه در علل و عوامل غيرمادي خود را نشان ميدهد.
سخن گفتن از تعارض علم و دين، نابجاست
اين تصور ناصواب كه مرز دين را ميشكافد و عقل را از هندسه معرفت ديني جدا ميكند، باعث ميشود عقل، عالم آفرينش را «خلقت» نداند و علم طبيعي مثله شده و معيوبي را كه منقطع الاو و الاخر است تحويل دهد. عقلي كه ديگر حاصل تلاش خود را نقاب برگرفتن از چهره خلقت و فعل الله نميداند بلكه صرفاً به تبيين طبيعت مينشيند. اگر عقل در كنار نقل در درون هندسه معرفت ديني جاي گرفت، سخن گفتن از تعارض علم و دين همانقدر نابجاست كه سخن گفتن از تعارض نقل و دين. البته كاملاً طبيعي است كه در مواردي ظاهر نقل با مقتضاي دليل عقل ناسازگار باشد، چنان كه گاه يك دليل نقلي با دليل نقلي ديگر ناسازگار ميافتد. در اين موارد به جاي جنجال نابجاي تعارض علم و دين، بايد به فكر و جمع بين آن دو يا مراجعه به اقوي و تخصيص ديگري باشيم.
تنظيمكننده: محمد زند