جوانآنلاين: در حالی که روزهای گرم تابستان سال 49 رخت بربسته بود و برگ های زرد پاییزی زیر پای عابران خش خش میکرد در محله مجیدیه تهران، کودکی متولد شد که او را مجتبی نام نهادند. با گذر زمان و در پی روزهایی که آرام آرام پشت سر گذاشته میشد مجتبی هم قد میکشید و بزرگ تر میشد.
او دوره راهنمائی بود که شور انقلابی مردم ایران به اوج خود رسيد و در همان ایام افکار او هم دچار تغییرات زیادی شد و خصوصیات عجیبی علاوه بر خصوصیات قبلی در او تبلور یافت. مجتبی بسیار به وقایع اطراف خود دقت میکرد در زمانی که با خواهران خود بیرون میرفت به شدت مواظب آنها بود و پشت سر آنها راه میرفت. به مسائل و مباحث انقلاب و به خصوص حضرت امام(ره) حساس بود.
یک نوجوان انقلابی که علاقه زیادی به منبر و مسجد و مسائل اعتقادی داشت. از همان زمان در فعالیتهای قرآنی مسجد نیز شرکت کرد و کتاب آسمانی سرمشق زندگیاش شد. او با تمسك به قرآن راه دنيا را درپيش گرفت و همواره در كلاسهاي روخواني قرآن شركت ميكرد و اين حضور تاثير بسياري بر رفتار و خصوصيات او داشت. مجتبي هميشه سعي ميكرد بعد از نمازهايش قرآن بخواند و ساعتي را پاي كلام خدا بنشيند و اين همنشيني با قرآن براي مجتبي چراغ هدايتي شد كه در آستانه شور جواني آگاهانه مسير شهادت را انتخاب كند.
با پیروزی انقلاب و فرمان امام(ره) مبنی بر جهاد سازندگی پدر مجتبي برای جهاد سازندگی به روستاها میرفت و در اين ميان هر از گاهی هم مجتبی به همراه پدر راهی مناطق محروم میشد و حضور در کارهای جهادی را تجربه میکرد.
كهنه ميپوشيد تا ديگران نو باشند
روزی پدر برایش یک جفت کفش، یک شلوار و یک پیراهن مردانه خرید. مثل همه همسن و سالهایش از اینکه صاحب لباس نو شده، خیلی ذوق کرده بود. دوست داشت زودتر لباسها را بپوشد. فردا صبح لباسها را پوشید و به مدرسه رفت؛ اما وقتی برگشت با لباس خودش نبود. مادر می پرسد: پس لباسهایت کو؟ مجتبی ساکت شد و هیچ نگفت. مادر دوباره می پرسد. بالاخره آهسته و آرام، سرش را که زیر انداخته بود، بالا می آورد و می گوید: دلم نیامد خودم لباس نو داشته باشم اما دوستم کهنه بپوشد. مادر بیآنکه کلامی بگوید بلند می شود و به آشپزخانه می رود. ته دل خدا را به خاطر داشتن چنین فرزندی شاکر بود. این کار همیشگی مجتبی بود. لباس و کفش نو را مدتی به دوستانش میداد و زمانی که آن لباس، نویی و تازگیاش را از دست میداد، تازه میشد مال خودش و آنها را میپوشید.
او علاقه شدیدی به مسجد سید سجاد(ع) محله شان داشت. این علاقه به حدی بود که سال 61 که از محله مجیدیه به تهرانپارس نقل مکان کردند اما باز هم مجتبی مقید بود که هر شب نماز مغرب و عشاء را در مسجد سید سجاد (ع) اقامه کند.
همزمان با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، پدرش در نیرو دریایی کار میکرد و وقتی میدید پدر به جبهه میرود، میگفت: بابا این دفعه تو نرو بذار من برم تو بمون و مواظب خواهرها و مادرم باش و من میرم و دفعه بعد جامون رو با هم عوض میکنیم. برای رفتن به جبهههای نبرد بسیار بی تاب بود با هزار زحمت از بسیج و لباس و پوتین گرفته بود اما به خاطر کوتاهی قدش برگه اعزام برایش صادر نمیکردند. مجتبی هم برای اینکه زودتر به جبهه برود داخل پوتین و زیر پاشنه را جاسازی میکرد که قدش یکی دو سانت بلندتر شود.
او فعالیت های خود را در مسجد ادامه داد و در این دوران نیز علاقه ویژهای به مربی خود که روحانی جوانی در مسجد سید سجاد (ع) به نام نصرتاله هاتفی بود داشت. سرانجام پس از چندین بار تلاش در نهایت پائیز سال 65 موفق میشود با وجود سن کم و جثه کوچک به هر نحو که شده برگه اعزام به جبهه را بگیرد و به همراه پسر خالههای خود جهت آموزش به پادگان امام حسن(ع) برود. او پس از گذراندن دوره آموزشی از خانوادهاش خداحافظی کرد و رفت به منطقه عملیاتی شلمچه اعزام شد. طی نامهای هم به خانوادهاش نوشته بود به بابا بگید برگرده. نوبتی بریم جبهه.
او تا اواخرآذر ماه در لشکر 27 محمد رسول الله(ص) مشغول بوده و با نزدیک شدن زمان عملیات کربلای 4 و 5 به لشکر 10سید الشهداء(ع) انتقالی میگیرد و با دوستان و پسر خالههای خود به گردان حضرت زینب (س) منتقل میشود و سرانجام در اولین اعزام خود و در خلال عملیات کربلای5، 24 دی ماه سال 65 جام زرین شهادت را در ایام فاطمیه از دست بانوی دو عالم حضرت زهرا(س) در شلمچه، نوشيد.
ميدانم شهيد ميشوم
پس از شهادتش، یکی از دوستانش تعریف میکرد: شب عملیات کربلای پنج بود. فرمانده همه را جمع کرده بود تا مانند شب عاشورا، همه را در ماندن و رفتن مخیر بدارد. بچهها همگی مبهوت رفتار فرمانده شده بودند. به امر فرمانده چراغهای سنگر خاموش شد. بعد با صدای بلند و حزین گفت: "بچهها فردا صبح عملیات داریم. جنگ است و شوخی نیست. پیش رویمان مرگ است. هر کس میخواهد میتواند از معرکه جان سالم به در ببرد. چراغها خاموش است، کسی متوجه رفتن شما نمیشود. هر کس میخواهد برود و هر کس هم میخواهد بماند به این سمت سنگر نزدیک من بیاید ". فرمانده این را گفت و لحظاتی به بچهها مهلت داد. ولوله در سنگر افتاده بود. پس از لحظاتی، چراغ را روشن کردند. همه مانده بودند اما ماندن یکی از بچهها آقا منصور(فرمانده) را متعجب کرده بود. آقا منصور رو کرد به مجتبی و با جدیت گفت: تو اصلا نمیتوانی بمانی. باید حتما بروی. بیخود اینجا ننشین. مجتبی با ناراحتی و تعجب گفت: آقا چرا؟ آقا منصور گفت: مادرت منتظرت است. از طرفی تازه از بیمارستان آمدی. اصلا نمیتوانم بگذارم تو در عملیات شرکت کنی. همه اصرارهای مجتبی با انکار آقا منصور بینتیجه بود. تا اینکه یکباره، مجتبی شروع کرد به اشک ریختن. صورتش خیس اشک شده بود و در عین حال میگفت: من که میدانم شهید میشوم. اما روسیاهیاش میماند برای شما.
آقا منصور از این حرفش یکه خورد و با لطافت بیشتری نسبت به قبل گفت: مجتبی جان، مگر همین چند روز پیش نمیگفتی که مادرت خیلی منتظرت است. مجتبی بیتوجه به صحبتهای فرمانده گریه میکرد. من خودم را داخل ماجرا کردم و گفتم: باشد آقا مجتبی، بمان ولی یک شرط دارد. مجتبی با خوشحالی گفت: چه شرطی؟ گفتم: اول اینکه ما را آن دنیا شفاعت کنی، دوم اینکه بعد از شهادتت به خوابم بیایی و جایت را در آن دنیا نشانم بدهی و سوم اینکه تسبیح و انگشترت مال من باشد. او هم با خوشحالی پذیرفت و آقا منصور نیز به ماندنش راضی شد. عملیات آغاز شد و مجتبی، کنار دیوار بصره پرکشید و رفت و فرمانده صاحب انگشتر و تسبیح او شد و مجتبي طبق قولش به خواب فرمانده هم رفت.
فرازي از وصيتنامه شهيد
بسم الله الرحمن الرحیم
برای خدا جنگیدن در شأن کسی است که خداوند او را به سوی خود بخواند، این تقرب جستن به خداست. کسانی که به قرب خدا رسیدند از بهترین و عزیزترین افراد بوده و اینک بر ماست که خودمان را به خالق جهان هستی نزدیک کنیم. اکنون که من این لیاقت را پیدا کردهام که در جبهه اسلام علیه کفر حضور یابم لازم میدانم هدفی را که از برای آن در این جبهه پا میگذارم بیان کنم. نمیدانم چگونه این مطلب را که از جان و دل درک کردهام به روی کاغذ بیاورم؛ ولی آنچه را که در توان است به کار میبرم و هدفی را که در آن جان خود را فدا میکنم بیان میدارم. امام حسین(ع) میفرماید: «مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت است»؛ پس چرا زیر بار ذلت رفتن؟!
ای کسانی که که این وصیتنامه را میخوانید بدانید که من هرگز هدفی جز الله و برافراشتن پرچم لاالهالاالله بر قله توحید ندارم. مادر جان امیدوارم که شیرت را حلالم کنی و بدانی که فرزندت در راهی قدم گذاشته که علیاکبر حسین(ع) قدم نهاد. پس امیدوارم که هیچ نگران نباشی و دلگیر نشوی و ای پدر زحمتکش و حزباللهیام امیدوارم که مرا حلال کنی و از دست من راضی شوی و اگر شهادت نصیب من شد از دست من گلهای نداشته باشی که فشار قبر بر من وارد شود...
پدر و مادر عزیزم و عزیزانم، اگر چه مال دنیا ارزشی در برابر دین اسلام ندارد مرا حلال کنید؛ زیرا برای شما فرزند خوبی نبودم و اگر شهادت نصیب من شد هر جا برایتان مقدور بود مرا دفن کنید. بار دیگر متذکر میشوم امام را تنها نگذارید و همیشه برای رزمندگان دعا کنید و به دستورات ایشان جامه عمل بپوشانید تا در دنیا و آخرت سعادتمند باشید.