کد خبر: 624633
تاریخ انتشار: ۱۳ آذر ۱۳۹۲ - ۱۵:۴۳
نسيم احمدي خليلي

چشمانم را به آرامي باز كردم؛ اما آبريزش چشم، قصد ختم غائله را نداشت و اشك چشمانم، همچنان در مجادله با هم، ميدان كارزاري به راه انداخته بودند. قدم زنان براي ماشين گرفتن به راه افتادم. گروهي از بچه‌هاي دبستاني از جلوي چشمانم به سرعت دويدند. مقابل دبستان مملو از انبوه كودكاني بود كه براي رد شدن از در مدرسه با هم رقابت مي‌كردند. از ديدن اين شور و هيجان ناخودآگاه لبخندي بر لبانم نشست. مقداري آن طرف‌تر، دو كودك به دنبال هم مي‌دويدند يكي از آنها در اوج كودكي و سرزندگي و توانايي به نفس نفس افتاده بود. برخي از بچه‌ها ماسك بر دهان داشتند و گويي چيزي ريه‌هاي جوان و تازه رسشان را مي‌آزرد! مقصد را به اولين تاكسي كه مقابلم ترمز كرد گفتم و سوار شدم. راننده كمي بدخلق بود. پس از دقايقي سكوت دهان به سخن گشود: «‌دخترم ! اين تهران هم ديگه تهران بشو نيست!»

با ملايمت نگاهش كردم و گفتم: «‌از چه لحاظ پدر‌جان؟!»

نگاه تلخي كرد و گفت: «از همه لحاظ! اول از همه، همين ترافيك! مي‌بيني دخترم؟! نصف عمرمون توي اين ترافيك به باد ميره! مگه عمر آدمي چقده؟!برج ميلاد رو نگاه كن! تنها چيزي كه مي‌بيني، يه گرداب دوده! حالم خوب نيست بابا‌جان، هر روز عصر كه ميرم خونه، از درد قلب نمي‌تونم با اهل و عيال گپ راحتي بزنم. اون قدر خسته و بي‌حوصله مي‌رسم خونه كه ديگه حتي فرصت ندارم به فاميل و دوست و آشنا سر بزنم و حالي ازشون بپرسم! قديمترها اينطوري نبود دخترم! فقط يك تعدادي ماشين داشتن و ترافيك و آلودگي اين طور غوغا نمي‌كرد! اصلاً مريض نبود باباجان! اين همه مريضي كه هر روز اسمشون در‌مياد آدم نمي‌دونه چي هستن و از كجا اومدن! اون موقع‌ها هواي سالم مي‌خورديم، غذاي سالم مي‌خورديم، آب سالم مي‌خورديم! اگر هم كسي مي‌مرد، ديگه عمرش رو كرده بود! سكته فقط مال پيرترها بود و وقتي جووني از دنيا مي‌رفت، يه محله عزادار مي‌شد! ولي حالا! اون قدر بيماري قلبي و آسم و هزار درد بي‌درمون اومده و زياد شده كه اگه جوون هيجده ساله هم سكته كنه و از بيماري قلبي بميره كسي تعجب نمي‌كنه! انگار مرگ و مير و جوون ميري عادي شده! اون قديما اگر بارون مي‌اومد، شهر صاف مي‌شد و يه رنگين‌كمون هفت رنگ روي طاق شهر نمايان مي‌شد و طراوت فضا رو پر مي‌كرد، ولي حالا مي‌گن اگه بارون مياد، چند ساعت اول، بارون اسيديه و كلي هم ضرر داره! اون موقع همه چيز سالم بود! آب، هوا، غذا، ولي حالا چي؟! اصلا نمي‌دوني بايد كجا بري و چي بخوري و چه جوري زندگي كني! خلاصه اينكه اين ترافيك و آلودگي همه فكر و ذكرمونو ازمون گرفته!»

و بعد سكوت... حرف‌هاي پيرمرد، پتك ديگري غير از سوزش چشم و سر درد بر روانم بود!

سال‌ها قبل، آن روزها كه دلخوشي خيلي‌ها جمع شدن دور جعبه جادويي و ديدن سريال‌هاي شبكه يك و دو بود و روزهايي كه هنوز مردم فرصتي براي دور هم‌نشيني و گفت‌وگو داشتند؛ دوست نداشتيم تهران و شكوه ساختمان‌هايش و آسمان آبي و كوه‌هاي سر به فلك كشيده‌اش را در تلويزيون ببينيم، دوست داشتيم با صداي گنجشك‌هايي كه روي درخت خانه‌ها و كوچه خيابان‌ها لانه داشتند از خواب بيدار شويم و به آسمان سلام كنيم.

بايد از نو ساخت

اما حالا كه سال‌ها از آن روزها گذشته، وقتي تهران وآسمانش را نگاه مي‌كنم رنگ سياه و هواي غبار گرفته و ساختمان‌هاي پوشيده از دود و سياهي، حال من و همه شهروندان را خراب مي‌كند!

با خود فكر مي‌كنم چرا هيچ‌كس به داد اين شهر شلوغ نمي‌رسد و فكري به حال مريضش نمي‌كند؟! تهران را باز هم مي‌توان از نو ساخت! فقط كمي دلسوزي نياز دارد و طبيب حاذقي كه درد را تشخيص دهد و به مداواي آن بكوشد! قطعاً براي اين بيمار هم مي‌توان نسخه‌اي پيچيد! مگر اين آلودگي و سياهي غير از هزينه‌هاي بهداشت، افزايش بيماري و افزايش جنگ و جدال و دعواهاي خياباني و اضطراب و التهاب و افسردگي و ناتواني و... رهاورد ديگري دارد؟!

به حق و حقوق شهروندان مي‌انديشم كه صداي راننده مرا به خود آورده و از دنياي تاريك و روشن خيالم بيرون مي‌كشد! اعلام مقصد از دهان راننده به من مي‌فهماند كه وقت پياده شدن است.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار