ميگويند زندگيها سخت شده. ميگويند ديگر دخل و خرجها كفاف هم را نميدهند و هميشه «هشت»مان در گرو «نه» است. ميگويند نميشود خيلي چيزها را خريد و معلوم نيست فردا چه خواهد شد. ميگويند خدا آخر و عاقبتمان را بخير كند...
وقتي حرفهاي اين و آن را ميشنوم تنم ميلرزد. ميترسم. از فردا ميترسم. از روزهاي سخت. از اينكه نيايد روزي كه زير اين همه فشار كمر خم كنيم. با خودم ميگويم نكند قحطي بيايد!
ياد دفترچه بسيج اقتصادي بخير
يكبار شناسنامهام را دستم گرفتم و تمام طول حياتم را مرور كردم تا سختترين دوران زندگيام را پيدا كنم. متولد دهه 50 هستم و اوايل دهه 60 را كه در كوران نوجواني بودم خوب به ياد ميآورم.
كشور درگير جنگي ناخواسته شده بود و تحريمها براي از پا انداختن ايران هر روز سختتر و سختتر ميشد. بسياري از ميوهها در كشور وجود نداشت و موز و آناناس و نارگيل را بايد در چمدان كساني كه از زيارت خانه خدا به وطن بازميگشتند جستوجو كرد. سس مايونز در مهمانيها مورد استفاده قرار ميگرفت و براي خودش كلاسي داشت. براي موهاي خشك و معمولي و چرب و رنگ كرده و بدون رنگ و كچلها هم فقط يك نوع شامپو وجود داشت و آن هم شامپوي تخممرغي زرد رنگ داروگر كه با دفترچه بسيج و به صورت سهميهاي به دست ميآمد.
خيلي از اقلام و كالاهاي مورد نياز را بايد از مسجد محله تهيه ميكرديم و برنج و روغن و كره و پنير و پودر لباسشوييها هم كوپني بودند و تا كوپنشان اعلام نميشد كسي در موردشان حرف نميزد.
شبهاي سرد زمستان و صفهاي طولاني براي به دست آوردن چند ليتر نفت و گازوئيلي كه از يك بشكه بيشترش قاچاق محسوب ميشد. كپسولهاي گاز و سروصداي مردم براي رانندهاي كه با كاميون از جلويشان ميگذشت و ميگفت «اين براي محله شما نيست...!»
با اينكه براي به دست آوردن چند قرص نان، ساعتها وقت در صفها تلف ميشد مردم با هم بحث ميكردند اما سعي نميكردند برخوردهايشان به درگيري تبديل شود و در مهمانيهايشان يك نوع غذا تمام زينت سفره بود.
ويفر و آتاري و توپ پلاستيكي دولايه تمام دلخوشي بچهها بود و در مدرسه هم دريافت كارت صدآفرين و هزارآفرين، اوج يك موفقيت به شمار ميرفت.
عجب روزگاري بود. وقتي مادري براي تهيه جهيزيه دخترش مجبور بود بازار را ساعتها بگردد آن هم به خاطر چند تخته پتو كه آن روزها كمياب شده و به راحتي به دست نميآمد.
دردسرها يكي دوتا نبود اما شاديها هم به سادگي در دسترس بودند و ميشد با هر چيز كوچكي، لبخندي روي لبها ديد.
عجب روزگاري بود. مشكلات بود، فشارهاي اقتصادي بود، تحريم بود، دارو نبود، جنگ بود، بمب بود، شهيد بود و سادگي و مردانگي و گذشت و ايثار هم بود.
دلهاي دريايي
آن روزها يك چيز نبود، آن هم اينكه كسي از قحطي حرف نميزد. كسي از فردايش نميترسيد و دلها به اندازه دريا بزرگ بودند. كسي از بدبختي و كمبودها حرف نميزد و همه فرداي روشني را براي خود متصور بودند. با تمام فشارها و مشكلات و كمبودها وقتي وانتهاي نظامي براي جمعآوري كمكهاي مردمي به كوچهها و خيابانها ميآمدند، در كمتر زماني وانت پرميشد از بستهها و كارتنهايي شامل مواد غذايي و لباس و پتو و مربا و ترشيهايي كه مخصوص جبههها در خانهها تهيه شده بودند. انگار مردم از گلوي خودشان بريده و براي كمك به رزمندگانشان ذخيره كرده بودند.
همه از حال هم باخبر بودند و كسي به خاطر سادگي خانه و كاشانهاش سرافكنده نبود. لباسهاي عيد رنگ و بوي خاص خودش را داشت و ميشد با آنها در عرش سير كرد. مهربان بوديم و خوبي در ميانمان تعريف داشت. اگر همسايهاي ماشين داشت، گويي ماشينش براي همه بود و ديگر همسايگان حق داشتند در مواقع ضروري از آن استفاده كنند. به قول معروف، «هم آژانس بود و هم آمبولانس.»
انواع كالاها براي انواع آدمها
روزگار از پي هم آمدند و رفتند تا به امروز رسيديم. فروشگاه هايي مملو از اجناس و كالاهاي لوكس و خارجي. كافي است اراده كنيد تا از كنسرو غذاهاي ايتاليايي تا كاپوچينو و لازانيا و بيفاستروگانف آماده در دسترستان باشد. انواع شامپوها براي انواع موها، انواع صابونها براي انواع پوستها و انواع شير و كره و روغن و سس با چربيهاي كنترل شده براي انواع ذائقهها.
بقاليهاي سابق به سوپر ماركتها و فروشگاههاي زنجيرهاي و هايپرها تبديل شدهاند. ديگر داشتن يك جفت كتاني سفيد آديداس براي جوانان رؤيا نيست و ميشود عينك و كيف و جوراب را با يكديگر «ست» كرد.
هجوم انواع لباسهاي خارجي و لوازم آرايشي و موبايل و لپتاپ و تبلت، سبك زندگيها را به شدت تغيير داده. امروز از يك طرف بيحساب و كتاب ميخوريم و از طرف ديگر به دنبال قرصهاي لاغري و صندليهاي ماساژ ميگرديم.
ديگر مردانگي به رفتار و كردار نيست و ميشود با يك نوشابه انرژيزا يا يك بستني طلايي يا يك دستگاه پورشه يا مازراتي چنان با غرور در شهر حركت كرد كه آسمان هم شرمنده اين همه فخرفروشي شود.
همه ماشين داريم، پولدار شدهايم، خريدهايمان ساعتها طول ميكشد و خوراك ميگو و تونا كانكيلي و چيكن اردور و پاستاي صدف دريايي به غذاهايمان افزوده شده. حالا همه اضافه وزن داريم. نگرانيمان اين است كه مبادا زيتون مديترانهاي به دستمان نرسد و مبادا تحريم شويم و موبايل روز دنيا با امكان اتصال به اينترنت وارد كشور نشود. نكند تابستان به آنتاليا نرسيم و رينگ اسپرت مورد علاقهمان را پيدا نكنيم.
اشتهايمان سيريناپذير است و مصرف اين همه پز و تجمل و فخرفروشي راضيمان نميكند. براي بالا رفتن از پله مقام و منصب، حاضريم هر عزيزي را زير پا له كنيم.
آمار فروش لوازم آرايشي چند ده برابر آمار فروش كتاب است و فستفوديها و كافيشاپها يكييكي جاي مراكز فرهنگي را ميگيرند.
پرخاشگري زير پوست مهربانيهايمان رسوخ كرده و «من» جاي «ما» را گرفته. امروز در ميان اين همه داشتههايمان از يك چيز ميترسيم و آن هم «قحطي» است. بعد از اين طوفان زيادهخواهي و خودخواهيها شايد يك قحطي بزرگ در راه باشد؛ قحطي همدلي، قحطي عشق، قحطي انسانيت و گذشت.
امروز خيلي چيزها داريم اما در حال فقير شدنيم.