نخستين كشتي بردگان در 1619 از آفريقا وارد امريكا شد. تا 150 سال بعد كه اعلاميه استقلال امريكا امضا شد تعداد بردگان سياه امريكا به 500 هزار نفر رسيد، در حالي كه جمعيت امريكا بيش از 3 ميليون نفر نبود. در نتيجه جنگ داخلي امريكا كه از 1860 تا 1865 طول كشيد، بردگي لغو شد اما جنگ داخلي، به عقيده بسياري از تاريخنويسان، الغاي بردگي نبود. در جنوب كه نيمه مستعمره شمال بود، بردهداران بزرگ رفته رفته قدرت نگرانكنندهاي پيدا كرده بودند و شمال بايد استيلاي خود را تثبيت ميكرد.
جنگ با پيروزي شمال پايان يافت و الغاي بردگي محصول فرعي آن بود. اين را نيز بايد گفت كه مخالفت اخلاقي با بردگي از هنگامي آغاز شد كه زيان بردهداري در بسياري از نقاط بيش از سود آن شد و افزايش تعداد بردگان به جاي خطرناكي رسيده و شورش بردگان، سفيدها را متوحش كرده بود.
خانواده الكس هيلي، نويسنده كتاب ريشهها، بخت خوشي داشتند كه پس از جنگ داخلي و الغاي بردگي، كم و بيش وضعشان خوب شد اما براي بيشتر سياهان امريكا چنين نبود. در فاصله 1880 تا 1890، هر سال 100 سياهپوست لينج شدند، يعني يا آنها را زنده زنده سوزاندند، يا قطعهقطعه كردند، يا به دار آويختند. پس از 1900، سفيدهاي شمال به خشونت وحشتناكي عليه سياهان دست زدند. در 1917 شديدترين شورشها عليه سياهان در شهر سنت لوئيس روي داد و علت اين بود كه سفيدها از پيشرفتهاي اقتصادي سياهان در وحشت بودند و آنان را خطري براي كارگران سفيد ميدانستند.
در گزارشي كه براي رئيسجمهور امريكا در اين باره تهيه شده بود، چنين آمده است: «در منطقهاي به طول 800 متر سه يا چهار ساعت خون جاري بود. جلو اتوبوسها را ميگرفتند و سياهان را از هر سن و جنسي پياده و سنگباران ميكردند، يا با چماق و لگد ميزدند. و با خونسردي سياهاني را كه در خيابان در خون خود افتاده بودند، با هفتتير ميكشتند.
عدهاي از شورشيان خانههاي سياهان را آتش زدند و وقتي شب به نيمه رسيد، محله سياهپوستنشين سنتلوئيس در شعلههاي آتش بود و سياهان از شهر ميگريختند. چهل و هشت نفر كشته، صدها نفر زخمي شدند و بيش از 300 خانه در آتش سوخت.»
حتي امروز هم نميتوان گفت كه سياهان از خشونت سفيدها رستهاند. در 1960 شورشهاي بزرگ سياهان آغاز شد. در 1967 در 128 شهر امريكا شورش به راه افتاد. رهبران شورش عقيده داشتند كه پس از جنگ داخلي امريكا، بردگي تمام نشد، بلكه فقط تغيير شكل داد. در گزارش كرنر كه در 1968 براي رئيسجمهوري وقت امريكا تهيه شده بود، گفته ميشود: «كشور امريكا به سوي دو جامعه جداگانه پيش ميرود؛ جامعه سياه و جامعه سفيد.»
در تابستان 1978 به دنبال خاموشي بزرگ نيويورك، سياهان به خيابانها ريختند و هرچه را يافتند غارت كردند. آنها آنچه را برميداشتند، حق خود ميدانستند زيرا در امريكاي امروز درآمد سالانه سياهان و سفيدهايي كه پايه تحصيلاتشان يكسان باشد، بين 1500 تا 3500 دلار اختلاف دارد. در 1948 كه رقم بيكاري در سراسر امريكا 8/3 درصد بود، 5/3 درصد سفيدها و 9/5 درصد سياهان بيكار بودند. در 1962 كه رقم بيكاري سراسر امريكا 7/6 درصد بود، 6 درصد سفيدها و 9/10 درصد سياهان بيكار بودند و در 1976 كه رقم بيكاري 7/7 درصد بود، 7 درصد سفيدها و 1/13 درصد سياهان بيكار بودند.
ارقام و آمار مشابهي در زمينه جنايتها و زندانيان و نسبت سياهاني كه در مقايسه با سفيدها (در شرايط مساوي) در كارشان ترقي ميكنند، و نسبت استخدام و اخراج سفيدها و سياهان، پوچي حرف كساني را نشان ميدهد كه ميگويند، درست است كه وضع بد است، اما بهتر شده است. واقعيت اين است كه در سراسر تاريخ هيچ قومي به اندازه سياهان امريكا زجر و آزار «مردمان متمدن اروپايي» را تحمل نكرده است. وقتي «متمدنها» پا به آفريقا و امريكا گذاشتند، خود را ملزم به رعايت هيچيك از موازين انساني و تمدن در برابر كساني كه آنها را «بوميان» ميگفتند نميدانستند. سرخپوستان امريكايي را كه با روحيه ميهماننوازي تازه واردها را پذيرفته بودند، از مرد و زن و كودك كشتند و در آفريقا هر كه را كه نكشتند، به بردگي گرفتند. و امروز همه كساني كه از امريكا فقط به ديدن آسمانخراشها و «دنياي والت ديسني»اش اكتفا نكرده و سري به زاغههاي سياهنشين شهرهاي ثروتمندي چون ديترويت و شيكاگو و هوستون زده باشند و نگاهي به زندانها انداخته باشند و پاي حرف قربانيان نژادپرستي معاصر امريكا، نشسته باشند يا نوشته كساني چون ملكم ايكس (مقتول)، آنجلا ديويس، جيمزباگز و حتي معتدلترهايي چون مارتين لوتر كينگ و ابرناتي و جيمز بالدوين را خوانده باشند، ميتوانند شهادت دهند كه بخش بزرگي از سياهان امريكا در شرايطي زندگي ميكنند كه مسلماً از وضع سياهان دوران بردگي هيچ بهتر نيست و حتي در مواردي بدتر است.
الكس هيلي ميكوشد در كتاب خود يكبار ديگر تاريخ را، اين بار از زبان شكستخوردگان، بنويسد. ميكوشد از سياهان در برابر داستانهايي كه از «سرشت كودن و تنبل و كمجنبه» آنها وارد تاريخ امريكا شده، دفاع كند. ميخواهد نشان دهد كه در استقلال امريكا و ثروتمند شدن آن سياهان همنژادش چه نقش عمدهاي داشتند و در نتيجه حق دارند از مواهب امروز امريكا سهم خود را طلب كنند...
ريشهها، حماسه يك خانواده امريكايي، كتابي است كه الكس هيلي، در آن زندگي خانواده و نياكانش را به تصوير ميكشد. پيام محوري اين داستان، وضعيت نابسامان امريكاييان آفريقاييتبار و بيان رنجها و كاستيهاي زندگي ايشان در دوران بردهداري و پس از آن است. در نگاهي دقيقتر، نويسنده به شناساندن مفاهيم تبعيض نژادي، بردگي، بيگاري و زير تملك ديگران بودن ميپردازد و آن را محكوم ميكند.
اين رمان مستند به جهت صراحت در توصيف وحشيگري بردهداران و مظلوميت بردهها سند ارزشمندي از ظلم نفسگيري است كه بر مظلومان جهان رفته است.