صداي اذان كه از مسجد كوچك دانشگاه ميآمد، هركجا كه بود دوان دوان خودش را به مسجد ميرساند و ميدويد صف اول، مقنعهاش را جلو ميكشيد و قامت ميبست (به شوخي به او ميگفتم: فقط خدا نامحرمه؟!و او هم هميشه ميخنديد. ). نه فقط بچههاي دانشكده خودمان بلكه بقيه دانشجوهاي دانشكدههاي ديگر هم هانيه را ميشناختند، اوايل ميگفتند:«همون ترم اوليه كه كوله صورتي داره...» و بعد هركس برخوردي كه با او داشت را تعريف ميكرد، از بچههاي نشريه بگير تا بسيج، انجمن اسلامي، انجمن علمي و حتي آقا رضا مسئول آشپزخانه!(كه نميدانم اين دختر اين يك قلم آدم را از كجا پيدا كرده بود.)
ترم دومي كه شد، اين دويدنها وسط حياط و بعد با صداي بلند جواب ديگران را در مسير مسجد دادن، جز براي وروديهاي جديد براي كس ديگري تازگي نداشت. راستش هانيه از خيلي جهات دختر معتقدي بود ولي خب، ظاهرش كمي با رفتارش نميخواند، مثلاً هميشه آرايش داشت، جز در صف نماز. هميشه بخشي از موهايش مشخص بود، ولي از حق نگذريم حريمهايي هم براي خودش قائل بود. بعضي بچهها ميگفتند هانيه دلش پاك است، چرا شما پيله ميكنيد به ظاهرش؟!ولي من به خودش هم گفتهبودم«نميشود دلت يك ساز بزند و ظاهرت يك ساز ديگر!»
من ترم آخر بودم او ترم هفت، به ديدن يكي از دوستان مشتركمان كه ماههاي آخر باردارياش را ميگذراند، رفته بوديم و او به ما عكس سونوگرافي كودكش را نشان داد. هانيه كه از ديدن دست و پاي كوچك نوزاد و تن برهنه او ذوقزده و متعجب شده بود، به شوخي رو به شكم دوستمان و با لحني كودكانه گفت: فسقلي خجالت نكشيدي بدون لباس گذاشتي ازت عكس بگيرن؟
دوستم به جاي كودكش جواب داد: وااا!خاله جون!من چيكار كنم مامان بابام عجله دارن براي ديدن من؟!
هر سه نفرمان خنديديم، هانيه با ذوق بيشتري گفت: ميبيني كار خدارو!همهجا حواسش به ماست!توي همه حالتها ما رو ميبينه، حتي...
ابروهايم از تعجب بالا رفت، گفتم: حتي چي؟ حالا چرا اين به ذهنت رسيد؟
گفت: همينطوري!
و ديگر ادامه نداد.
هفته بعد كه در دانشگاه ديدمش، شكل روزهاي قبلش نبود، مانتواش به نسبت مانتوهاي قبلياش آزادتر و بلندتر بود و مقنعهاش محكم صورتش را قاب گرفتهبود. متعجب به سمتش رفتم و خوب براندازش كردم. گفتم: هانيه؟ هنوز اذان نگفتن كه رفتي تو موضع حجاب كامل! خنديد، با دستش به آقاياني كه در حياط دانشگاه ايستاده بودند اشاره كرد و آرام گفت: اينها كه از خدا محرمتر نيستند! هستند؟!