
سبحان كوچولو، دانشآموز هشت ساله، دهم مهرماه، بعد از اينكه از سوي ناپدرياش مورد كودكآزاري قرار گرفت به بيمارستان منتقل شد.
مادر سبحان در اولين تحقيقات گفت: مدتي قبل در حالي كه پسري هشت ساله و دختري 14 ساله داشتم از شوهر معتادم جدا شدم و پس از مدتي با پسري به نام محمد آشنا و صيغه او شدم. زن جوان ادامه داد: فكر ميكردم كه محمد مرد خوبي باشد اما متوجه شدم كه او هم به مصرف شيشه اعتياد دارد. او من و بچههايم را كتك ميزد و امروز در حالي كه خانه نبودم، سبحان را كتك زده و باعث حادثه شده است.
پزشكان بعد از معاينههاي اوليه اعلام كردند كه جراحتهاي زيادي در بدن كودك وجود دارد و او به كما رفته است. بعد از گذشت 50 روز از وقوع حادثه، كودك خردسال سرانجام روي تخت بيمارستان جان خود را از دست داد و محمد به دستور قاضي جمشيدي، بازپرس ويژه قتل از شعبه سوم دادسراي امور جنايي، به اتهام قتل كودك خردسال بازداشت شد. آنچه در پي ميآيد، گفتوگوي ما با متهم پرونده است.
خودت را معرفي كن؟
محمد هستم و 27 سال دارم.
چند سال به شيشه اعتياد داري؟
از سال 82 به هروئين و شيشه معتاد شدم.
چي شد كه در سن پايين معتاد شدي؟
آن زمان تعدادي دوست داشتم كه معتاد بودند. و مرا به مصرف مواد تشويق ميكردند. در واقع رفيق بد زندگيام را تباه كرد.
چطور با مادر سبحان آشنا شدي؟
من مدتي قبل از آشنايي با شبنم- مادر سبحان- به مصرف شيشه اعتياد پيدا كردم تا اينكه براي ترك به يك كمپ ترك اعتياد رفتم. در آنجا بود كه يك روز شبنم، شوهرش – مقداد- را به كمپ آورد تا مواد را ترك كند. در آنجا با مقداد آشنا شدم و هر دو مواد را ترك كرديم. مقداد به خانهاش رفت و من به عنوان مستخدم آنجا مشغول به كار شدم. مدتي كه گذشت يك روز ديدم كه مقداد دوباره به كمپ برگشته تا مواد را ترك كند. او گفت بعد از رهايي دوباره وسوسه شده و شروع به مصرف كرده بود. در اين مدت شبنم با من تماس ميگرفت تا از وضعيت شوهرش با خبر شود. بعد هم متوجه شدم كه آنها از هم طلاق گرفتهاند.
و تو به شبنم پيشنهاد ازدواج دادي؟
بله، خلاف كه نكردم. گفت بايد فكر كند. فكرهايش را كه كرد، قبول كرد.
خانوادهات در جريان ازدواج شما بودند؟
آنها مخالف بودند. وقتي هم كه ماجرا را گفتم، مخالفت كردند اما من كار خودم را كردم.
شنيدهام كه از او كوچكتري؟
بله، شبنم هفت سال از من بزرگتر است.
ميدانست كه سابقه مصرف مواد داري؟
بله، البته در آن زمان مواد را ترك كرده بودم.
شرطي نگذاشت؟
نه، فقط قرار بود كه من دوباره مواد مصرف نكنم.
چرا خلاف شرطش عمل كردي؟
نميدانم. به خاطر لجبازي با خودم.
درباره روز حادثه بگو؟
شب قبل از حادثه در بالكن خانه شيشه مصرف كردم. دم دماي صبح رفتم خوابيدم. وقتي بيدار شدم، شبنم رفته بود سر كار. او سرويس مدرسه بود. رفته بود بچهها را به مدرسه ببرد. ديدم سبحان از خواب بيدار شده است. حس كردم دارد شيطنت ميكند. از حرص دندانهايم را به هم فشردم كه يكيشان شكست. ميخواستم تنبيهش كنم. دسته جاروبرقي را برداشتم و كتكش زدم. به دستها و پاهايش زدم. نميفهميدم كه چه كار ميكنم.
سبحان چي ميگفت؟
گريه ميكرد. التماس ميكرد. ميگفت عمو مرا نزن.
خواهرش چطور متوجه شد؟
خواهرش خواب بود. با گريههاي سبحان بيدار شد. وقتي ديد دارم برادرش را ميزنم، ترسيد. با گريه و التماس ميخواست سبحان را نزنم. چند بار هم خواست دسته جاروبرقي را از من بگيرد اما نتوانست.
بعد چي شد؟
لحظاتي بعد مادرش به خانه آمد و سبحان را به درمانگاه برديم.
چرا از بيمارستان فرار كردي؟
وقتي متوجه شدم سبحان از هوش رفته است، ترسيدم و فرار كردم.
قبل از اين حادثه چند بار ديگر سبحان را كتك زدي؟
درست يادم نيست اما فكر ميكنم چند بار به او سيلي زدم.
مادرش هم در جريان كتككاريهاي قبلي بود؟
بله، ميدانست.
چه عكسالعملي داشت؟
ناراحت ميشد و اعتراض ميكرد. يك بار هم قهر كرد اما دوباره آشتي كرد.
فقط ناراحت ميشد؟
بله.
پيشنهاد جدا شدن را نداده بود؟
نه فقط مرا نصيحت ميكرد.
مادرش را هم كتك ميزدي؟
نه، اصلاً.
يك هفته قبل از حادثه به خاطر ضرب و شتم شما به بيمارستان رفته بود؟
ما گاهي با هم مشاجره ميكرديم. آن روز هم من خيلي عصباني بود و قندان را به طرفش پرت كردم كه به دستش برخورد كرد و به خاطر همين به بيمارستان رفت و دستش را پانسمان كرد.
پس چرا دروغ ميگويي؟
سكوت متهم.
خواهر سبحان را چطور، او را هم كتك ميزدي؟
نه، هيچ وقت او را نزدم.
مادر سبحان ميگويد، وقتي فهميد دوباره شيشه مصرف ميكني، قصد داشت از شما جدا شود؟
نه، او ميدانست كه من شيشه مصرف ميكنم اما پيشنهاد جدايي نداد. فقط ميگفت شيشه آخرش زندگي ما را خراب ميكند.
از مادر سبحان پول هم ميگرفتي؟
نه.
پس پول مواد را چگونه فراهم ميكردي؟
پدرم در كار بساز و بفروش است و من به او كمك ميكردم و او هم به من پول ميداد.
وقتي فهميدي سبحان كوچولو به خاطر ضرب و شتم جان باخته چه احساسي داشتي؟
احساس بدي داشتم. فقط ميدانم كه شيشه زندگي سبحان كوچولو، مادرش و خودم را سوزاند.
حرف آخر؟
سكوت.