باورشان نميشود. همه آنچه كه از ستاره يا يك بازيكن تاپ و تمامعيار ميدانند، نهايتاً عابدزاده و علي دايي و علي كريمي است يا فرهاد مجيدي. اينها بهترينهايشان هستند. نه هيكلشان به هم ريخته نه موهاي سرشان يكي بود يكي نبود شده.
تمام توانشان ميشود يك صداي مهيب و تكرار شعارهاي خوش آب و رنگي كه به پاي بازيكنان درجه سه و چهاري خرج ميشود كه خود را به عنوان جنس ناب و درجه يك به فوتبال تحميل كردهاند.
تقصيري ندارند. جز اينها نديدهاند. فوتبال خارجي ديدهاند. تكل و دريبل و يك پا دو پا و شيرجههاي آن چناني. اما در مقام مقايسه برنميآيند كه فاصله از زمين است تا آسمان. پس لذت آن را با اين قاطي نميكنند.
اين تفاوت يك نسل است. نسلي كه وقتي پاي خاطرات فوتباليهاي دهه شصت و هفتاد مينشينند، نيشخندي زهردار كنج لبانشان مينشيند. اين نسل تصور ميكنند آنچه از فوتبال دهه شصت و حتي ابتداي هفتاد ميشنوند، ساخته ذهنهاي خلاق است. بنابراين باورش نميكنند. البته حق هم دارند. از قديم هم گفتهاند كه شنيدن كي بود مانند ديدن.
نسلي طلايي، نسل كريم باوي، رضا احدي، عبدالعلي چنگيز، نادر و ناصر محمدخاني، نامجومطلق، پروين، ناصر حجازي، پيوس، قايقران، قاسم كشاورز، رحيم يوسفي، محسن گروسي، شاهين بياني، سيدمهدي ابطحي، سيدعلي افتخاري، رضا حسنزاده، محسن عاشوري و... بازيكناني كه هر كدام يلي بودند براي خودشان و تنها مشكل اين بود كه دوران آنها دهه شصت بود. دههاي كه مشكلات فراوان، اجازه نداد آنقدر كه بايد بزرگ شوند. مرداني كه اگر امروز بودند، هر كدام براي خود فوقستاره بودند. به نسل امروز نميتوان خيلي ايراد گرفت. نسلي كه نديده و نميداند ستاره يعني چه. نميداند ميخكوب شدن پاي فوتبال چه معني دارد. نميداند براي چه كسي بايد انرژي گذاشت و هورا كشيد.
اما ناراحتيها از نسل امروز نيست. از نسلي است كه ميداند. نسلي كه ديده اما حالا خودش را به فراموشي زده. نسلي كه طوري رفتار ميكند كه انگار نديده. نسلي كه بايد حتماً امثال باويها لنگ لنگان مقابل دوربين تلويزيون ظاهر شوند تا حافظهشان به كار بيفتد. وقتي هم كه همتي كند و دست به كمر زده و از جايش بلند شود، هر قدمي را كه برميدارد در بوق و كرنا ميكند. دوربين ميبرد و كاغذ پر ميكند و شهر را خبردار ميكند كه آهاي مردم، دار، دار، خبردار كه دست گرفتهام و ناني دادهام و گرهاي گشودهام. حتي اگر اين دار دار كردنها به معناي رفتن آبروي نسلي باشد كه روزي، خنده را مهمان دلها و لبانشان كرده بود.
نسلي كه خوب ميداند فرق ستارههايي كه به چشم ديده و آنهايي كه امروز تصور ميشود ستاره هستند، تفاوتي است شبيه فاصله زمين تا آسمان. اما خودش را به هزار و يك راه ميزند. چراكه دست زمانه، آنها را بر صندليهايي نشانده كه شرط از دست ندادن آنها همين تظاهر كردن به فراموشي و همين بها دادن به ستارههاي پوشالي است و نديده گرفتن امثال باويها است. مرداني كه تا توانستند داخل زمين مردم را خشنود كردند و وقتي هم كه لازم شد، جان در كف گرفتند و براي حفاظت از جان، مال و ناموس همين مردم رفتند و مقابل دشمن قد علم كردند و وقتي برگشتند، يادگاريهايي با خود آوردند كه تمام عمر تنهايشان نميگذارد. يادگاريهايي كه البته دردش از درد اين بيتوجهيها به مراتب كمتر است.