نوشتار پيشرو با دو هدف از نظر مخاطبان گرامي خواهد گذشت. نخست ارزيابي و نقد انگاره پلوراليسم ديني و صراطهاي مستقيم در ديدگاه عبدالكريم سروش و ديگر، آشنايي و شناخت مغالطاتي كه در اين نوشتار و بسياري نوشتهجات فلسفي و شبه فلسفيِ جامعهمان وجود دارد. با توجه به مغالطات زيادي كه خواسته يا ناخواسته نويسنده صراطهاي مستقيم، در مقاله اصلي اين كتاب يعني «صراطهاي مستقيم، سخني در پلوراليسم ديني، مثبت و منفي» به كار برده؛ حجم نوشتار پيشرو به چند شماره (دستكم 3 شماره) خواهد كشيد و انشاءالله در شمارههاي آتي اين امر را پي خواهيم گرفت. اميد اينكه با آشنايي هر چه بيشترِ جامعه علمي ما با انواع مغالطات، فرهنگ خردورزي و تفكر انتقادي به سپهر حاكم بر جامعه علمي و فكري حاكم شده و اهل نظر نگذارند شبه استدلال جاي استدلال نشيند.
استدلال اول آقاي سروش: تكثر برداشتها از متون ديني
1. مغالطه وجودي
تعريف مغالطه: گاهي شخص به جاي آوردن دليل و برهان بر يك شيء، به موجود بودن آن شيء متوسل ميشود و احتجاج ميكند كه چون فلان شيء وجود دارد، پس حقيقت نيز دارد. گاهي اين مغالطه را به نتيجهگيري حقيقت از واقعيت نيز نسبت ميدهند. مغالطه در اينجا از اين امر ناشي ميشود كه صرف موجوديت يك شيء را دليل بر حقانيت آن ميدانند. حال آنكه صرف تحقق و وجود يك شيء دليل بر حق بودن يا ارزشمندي آن نيست.
بيان صراطهاي مستقيم: عبدالكريم سروش، برهان ابتدايي خود بر تكثرگرايي ديني را چنين آغاز ميكند:
«فهم ما از متون ديني بالضروره متنوع و متكثر است و اين تنوع و تكثر قابل تحويل شدن به فهم واحد نيست و نه تنها متنوع و متكثر است، بلكه سيال است. دليلش هم اين است كه متن صامت است و ما همواره در فهم متون ديني و در تفسير آنها از انتظارات، پرسشها و پيشفرضهايي كمك ميگيريم و چون هيچ تفسيري بدون تكيه بر انتظاري و پرسشي و پيش فرضي ممكن نيست و چون اين انتظارات و پرسشها و پيشفرضها از بيرون دين ميآيد و چون بيرون دين متغير و سيال است و علم و فلسفه و دستاوردهاي آدمي مرتباً درحال تزايد و تراكم و تغيير و تحولند، ناچار تفسيرهايي كه در پرتو آن پرسشها، انتظارها و پيش فرضها انجام ميشوند، تنوع و تحول خواهند پذيرفت. اين مجمل نظريهاي است كه در قبض و بسط آمده است.» (سروش، صراطهاي مستقيم : ص 3-2)
به طور كلي آقاي سروش در اين نوشتار كثرت تحقق يافته در عالم تفسير را محل توجه و تأكيد بحث قرار داده است. كثرتي كه از نظر ايشان از آن اجتناب و گريزي هم نيست و در نهايت از اين امر چنين نتيجه ميگيرند كه همه اين تفاسير حق هستند.
اگرچه اين استدلال به نحو مجزا قابليت نقد عقلي و نقلي دارد، اما در اينجا طبق موضوع مقاله صرفا به جنبه مغالطهآميز گفتار آقاي سروش ميپردازيم. براي روشن شدن مسئله و پرهيز از مغالطه «وجودي» در اينجا بايد ميان دو چيز تفكيك كرد. يكي مسئله «كثرت و تعدد قرائتهاي موجود از دين» و ديگري «حقانيت و درستي اين تفاسير متكثر». آنچه در بيان آقاي سروش آمده است صرفاً مبين وجود مسئله اول يعني «كثرت قرائتها»ست و نه اثباتگر مسئله دوم يعني «حقانيت قرائتها». در اينجاست كه «مغالطه وجودي» مستتر در اين برهان مشخص ميشود، چراكه آقاي سروش از صرف وجود تفاسير و مذاهب مختلف ديني به حقانيت آنها حكم كرده است. ضمن اينكه قرآن كريم صريحا، بعضي تفاسير و تأويل را به سختي مورد نكوهش قرار داده و آنها را از كساني ميداند كه به جاي محكمات قرآني به متشابهات روي آورده و تفسير به رأي ميكنند. قرآن كريم اين افراد را فتنهگر و كساني كه در قلوبشان زيغ است ميخواند:«.هُوَ الَّذِيَ أَنزَلَ عَلَيْكَ الْكِتَابَ مِنْهُ آيَاتٌ مُّحْكَمَاتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتَابِ وَأُخَرُ مُتَشَابِهَاتٌ فَأَمَّا الَّذِينَ في قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعُونَ مَا تَشَابَهَ مِنْهُ ابْتِغَاء الْفِتْنَةِ وَابْتِغَاء تَأْوِيلِهِ » (آل عمران، 7) بنابراين، نهايت استفادهاي كه از اين گفتههاي آقاي سروش برميآيد، وجود كثرت تفاسير ديني در عالم است، حال آنكه نگارنده صراطهاي مستقيم، در اينجا به دنبال اثبات «حقانيت» اين تفاسير است.
2. مغالطه علت جعلي
تعريف مغالطه: روشن است كه براي اثبات هر مدعايي مجموعهاي از مقدمات و دلايل مربوط به همان مدعي استفاده ميشوند. اين مغالطه در جايى رخ مىدهد كه مقدمات بيان شده در قياس، گرچه منتج نتيجهاى هستند، ولى آنچه مطلوب و مقصود از تشكيل قياس بوده، قابل حصول از اين مقدمات نيست. (ر. ك. المظفر، المنطق، ص 40)
بيان صراطهاي مستقيم: آقاي سروش بلافاصله در ادامه آنچه در سطور فوق از استدلال اول صراطهاي مستقيم آمد، براي تحكيم و تثبيت موضع فلسفي خود، از موضع كلامي و روايي وارد شده و ميگويد:
«كتاب الهي و سخن پيامبر، تفسيرهاي متعدد برميدارد و به تعبير روايات، كلام الهي ذوبطون است و سخن حق چندلايه است به طوري كه وقتي پوسته اول معني را برميداريد، سطح ديگري از معني بر شما نمودار ميشود. يكي از دلايلش هم اين است كه واقعيت چند لايه است و چون كلام از واقعيت پرده برميدارد، آن هم بالطبع چندلايه ميشود. . . روايات بسياري داريم كه قرآن صاحب هفت يا هفتاد بطن است. رواياتي داريم كه پارهاي از آيات قرآن براي اقوام ژرف كاوي نازل شده است كه در آخرالزمان ميآيند. . . معناي همه اينها اين است كه ميتوان امر واحد را به درجات مختلف فهميد و بطون كثيره آن را مورد كشف و بازرسي قرار داد. لذا ما درعالم تفسير هميشه پلوراليستيك بودهايم. . . » (سروش، صراطهاي مستقيم: ص3و4)
با اندكي توجه ميتوان دريافت كه اين استدلال آقاي سروش گرفتار مغالطه «علت جعلي» است. مقصود از «بطون قرآن» همان لايههاي زيرين و عميق معاني است كه هميشه قابليت ژرف كاوي و تعمق و تدبر دارند و اين امر نشانگر اعجاز قرآن است كه آيات آن محتوا و عمقي بيپايان دارد و ژرف كاوان ميتوانند با عمق بخشي به معرفت ديني خود و تدبر در آيات الهي به لايههايي از اين اعماق دست يابند. روشن است كه لايههاي معاني و بطون كثيره در طول يكديگرند، نه اينكه لايههاي زيرين ناقض يا در تعارض با لايههاي سطحي باشند. بنابراين كثرت برآمده از بطون قرآن، كثرت طولي معاني است و نه كثرت عرضي متعارض كه نگارنده صراطهاي مستقيم نتيجه گرفته است. البته جالب است كه خود آقاي سروش در اثري ديگر ذوبطوني قرآن را به نحو صحيحي تبيين كردهاند:«متون ديني، مدعي ذوبطون بودند، يعني تفسيرهاي طولي و كمال پذير برميدارند. » (سروش، فربهتر از ايدئولوژي، ص 78) علاوه بر آنچه در اينجا آمد، آقاي سروش باري ديگر در اين استدلال، مرتكب مغالطه علت جعلي شدهاند.
توضيحِ كوتاه اينكه ايشان در اين استدلال با تكيه بر نظريه قبض و بسط تلاش در اين دارند كه به اثباتِ حقانيت تفاسير متكثر هم عرض از متون ديني نائل شوند كه به فرض صحت اين مدعا، نتيجهاش حقانيت مذاهب و فرقههاي درون ديني است. در حالي كه مدعاي اصلي پلوراليسم ديني، اثبات حقانيت اديان كثير و مختلف اسلام، مسيحيت، يهود، زرتشتيگري و. . . است و نه حقانيت تفاسير، مذاهب و فرقِ يك دين.
استدلال دوم: تجربه واحد دينداران اديان
مغالطه نقل قول ناقص
تعريف مغالطه: بسيار پيش ميآيد كه در مباحث علمي به نقل و ذكر قول دانشمندان در زمينه مورد بحث استناد شده و با تكيه بر اقوال ايشان براي تثبيت مدعاي مطلوب تلاش ميشود. «اما گاهي شخص نقل قول كننده داراي گرايشهاي شخصي و اهداف خاصي است كه براي رسيدن به آنها، گفتار ديگران را وسيله و ابزار قرار ميدهد و آن را نقل ميكند. اگر شخص ناقل از سخنان مرجع مورد استناد خود، عباراتي را برگزيند كه محتواي آنها مغاير با نظر اصلي و واقعي آن مرجع باشد، مرتكب مغالطه نقل قول ناقص شده است.» (خندان، مغالطات: ص 94)
بيان صراطهاي مستقيم: آقاي سروش در استدلال دوم خود پس از طرح مقدماتي كه بايد در فرصتي مجزا به ارزيابي آنها پرداخت، در تحكيم و تثبيت موضع خود به اشعار جناب مولانا استناد ميكند. ايشان با تكيه بر بيت زير از جناب مولانا بر تفاوت منظر انبيا و در نتيجه حقانيت همه اديان استدلال ميكنند: «سخنان مولوي در اينجا حجت است و من خصوصاً بر كارهاي جلالالدين مولوي در اين باب تكيه ميكنم. . . [مولوي] در يك جا به نحو بسيار شجاعانه و بيپروايي ميگويد: از نظر گاه است اي مغز وجود/ اختلاف مؤمن و گبر و جهود (مثنوي مولوي، دفتر سوم، بيت 1258).
سه مكتب و دين بزرگ را نام ميبرد؛ مؤمن، گبر و يهود. غرضش از مؤمن، مسلِم است. وي ميگويد، اختلاف اين سه، اختلاف حق و باطل نيست، بلكه دقيقا اختلاف نظرگاه است؛ بنابراين سرّ اختلاف اديان، فقط تفاوت شرايط اجتماعي يا تحريف شدن ديني و درآمدن دين ديگري له جاب آن نبوده است، بلكه تجليهاي گوناگون خداوند در عالم، همچنان كه طبيعت را متنوع كرده، شريعت را هم متنوع كرده است.» (سروش، صراطهاي مستقيم: ص13و14)
اما با توجهي گذرا به ابياتِ پيشين بيت مذكور، به سادگي ميتوان دريافت كه هرگز مقصود مولانا چيزي نبوده كه جناب سروش برداشت كردهاند. لازم به توضيحِ اجمالي است كه مقصود از «نقطه ديد» (Point of View) كه در فلسفههاي پساكانتي رايج و طرح شده، اين است كه هر فلسفهاي از زاويهاي به خصوص به حقيقت نظر ميكند، زاويهاي كه تحت تأثير سوژه شناسايي و قالبهاي ذهني است، بنابر اين اختلافات و تعارضاتي كه ميان نظامهاي مختلف فلسفي است بلااشكال و پذيرفتني است. پس ممكن و محقق است كه دو قول متخالف يا متعارض در باب موضوعي واحد، در دو دستگاه فلسفي مختلف وجود داشته باشند. اما با رجوع به ابيات پيشين بيت مذكور درمييابيم كه مولانا چنين رأيي نداشته و تفسير آقاي سروش صرفاً يك تفسير به رأي است. مولانا ابتدا چنين ميگويد:
گر نظر در شيشه داري گم شوي/ زآنك از شيشه است إعداد دوي
ور نظر بر نور داري وارهي/ از دوي و اعداد جسم منتهي
و سپس نتيجه ميگيرد:
از نظر گاه است اي مغز وجود/ اختلاف مومن و گبر و جهود
مولانا در اين ابيات با پيش فرض اينكه اين سه آئين هر سه با هم حق نيستند و اسلام حق محض است، علت تفاوتِ گرايشهاي باطل پيروان آن دو دين و گرايش حق مسلمين را در تفاوت نظرگاهها ميداند. تعجب است كه آقاي سروش چگونه در برداشت از يك بيت مولانا ابيات پس و پيش آن را حذف كرده و برداشت پلورال خود را به مولانا نسبت ميدهد! مولانا در اين ابيات به وضوح ميگويد: مسلمان در نور مينگرد و از ثنويت و تجسيم (دعوي آئينهاي زرتشتي و يهود) رها ميشود و آن دو مكتب به جاي نظر در نور به شيشه مينگرند و اين زمينه گمراهي شان است.
مغالطه تفسير نادرست
تعريف مغالطه: اين مغالطه نيز مربوط به نقل و بازگو كردن گفتار، نوشتار يا رفتار ديگران است. به اين صورت كه مغالطهكننده بدون دخل و تصرفي در گفتار و نوشتار، به نقل مطالب ميپردازد، اما جنبه مغالطهآميزِ اين نقل، در توجيه و تفسير آن نوشتار يا گفتار است كه مغاير يا مخالف با منظور اصلي و اوليه است. (خندان، مغالطات: صص108 - 107)
بيان صراطهاي مستقيم: آقاي سروش، اندكي پس از تفسيربه رأي بيتي كه پيشتر از مولانا ذكر شد، داستان «فيل و كورمردان» را به عنوان نمونهاي ديگر بر صحت دعوي پلوراليستي خود و برداشت خويش از مولانا ذكر ميكند. ايشان پس از اشاره به داستان «فيل و كور مردان» درباره مقصود مولانا چنين مينويسد:«سخن مولوي در حقيقت اين است كه ما همه در چنان تاريكخانهاي قرار داريم و لذا هيچگاه همه واقعيت را آنچنان كه بايد در چنگ نميگيريم. هر كس به اندازهاي و از منظري آن را ميبيند و درمييابد و به همان اندازه هم توصيف ميكند.» (سروش، صراطهاي مستقيم، ص 16) و به اين طريق از اين داستان استفادهاي پلوراليستيك ميكند. اين درحالي است كه هدف اصلي مولانا از ذكر اين داستان منظوم، نقد نگرشهاي تك ساحتي و حسي در باب شناخت است چراكه مراتب شناخت نزد مولوي تشكيكي است و از حس شروع شده و به عقل و سپس در كمال آن به شهود ميرسد. به همين جهت است كه از اين داستان چنين نتيجهگيري ميكند:
در كف هر يك اگر شمعي بدي/ اختلاف از گفتشان بيرون شدي
چشم حس همچون كف دست است و بس/ نيست كس را بر همه آن دسترس(همان، دفتر سوم، ص393)
چنانچه جناب مولوي در جايي ديگر نيز ديدگاه حسي را ناتوان از ادراك حقيقت و دشمن عقل و دين ميداند:
خاك زن بر ديده حس بين خويش/ ديده حس، دشمن عقل است و كيش(مثنوي مولوي، دفتر دوم، ص 244)
جناب مولانا ضمن اينكه به نقدِ نگرش حسي و تجربي محض ميپردازد، شهود را رهيافت شناخت حقيقي ميداند و اگر بخواهيم مراد او را در بحث فعلي(خداشناسي) بيابيم، بايد چنين نتيجه گرفت كه ابزارهاي حسي قابليت درك حق تعالي را نداشته و بايد با ابزارهاي قابل ديگر (از نظر مولانا: شهود) در اين راه قدم برداشت.
درست به همين جهت است كه در بيت بعدي همين داستان شهود و ديد باطني را به چشم دريا تعبير كرده و ميگويد: چشم دريا ديگر است و كف دگر/ كفل بهل، وز ديده دريا نگر
نتيجه اين بحث تا بدينجا اين است كه عبدالكريم سروش در تثبيت رأي خود بر حقانيت اديان در دو برهان ابتدايي خود، دستكم از چهار مغالطه استفاده ميكند. در شمارههاي آينده به مغالطات آشكار و نهاني كه در ديگر استدلالهاي ايشان موجود است خواهيم پرداخت؛ انشاءلله. . .
عالی بود